<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>شکست غم روزگاران خوش است...</title>
<link>http://yara86.blogfa.com/</link>
<description></description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Fri, 04 Jul 2008 03:17:09 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>?big deal</title>
<link>http://yara86.blogfa.com/post-206.aspx</link>
<description>دوستم می گفت چند روز پیش کمی زودتر از ساعت تعطیلی مهدکودک رفته دنبال دخترش که دیده بچه ها که از استخر اومدن همه مایوهارو دراوردن و لخت و پتی دارن تو هم می لولن و مربی ها سر صبر و آروم آروم دارن دونه دونه بهشون کمک می کنن تو لباس پوشیدن. ناراحت بود ازین موضوع و می گفت &quot;درسته دختر من ۳-۴ سالشه ولی وقتی از الان به راحتی جلوی پسربچه های دور و برش لخت وایمیسته و کسی هم بهش تذکری نمی ده، کلن قبح موضوع براش می ریزه و هرچقدرم که من بخوام تو خونه آموزش بدم بهش و تربیتش کنم بازم تاثیر گیریش تو محیط آموزشیش و از همسالاش خیلی بیشتره و بعدها هم مطمئنن من باهاش مشکل خواهم داشت در این زمینه ها&quot;.&lt;BR&gt;خب بله! منم بهش گفتم تو خودت انتخاب کردی که بیای تو این کشور و بچه هاتو اینجا به دنیا بیاری و بچه ها هم بی برو برگرد با فرهنگ اینجایی بزرگ می شن و این مسائل هم اجتناب ناپذیره تو فرهنگ جدید. ولی وقتی سعی می کنم خودمو جای یه مادر بذارم که مسلمن خیلی هم موفق نیستم تو این جاگذاری(!) و همذات پنداری،ولی با اینحال بازم می تونم نگرانیشو حداقل درک کنم و کمی بهش حق بدم. &lt;BR&gt;گاهی وقتا چه چیزای ساده ای به قول اینجایی big deal می شه و ذهنو درگیر می کنه. 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;*یه رستوران کوچولو و فوق العاده معروف تو این شهر ما هست که از لحظه ی ورود ذکر و خیرشو شنیده بودیم منتها به دیدارش نائل نشده بودیم تا همین چندشب پیش که دوستامون مارو خــِــرکش کردن بردن اونجا! معروفیتشم به خاطر دو سه تا ویژگیشه. هم اینکه حدود هشتاد سالی قدمت داره( از ۱۹۲۸)، یکی دیگه اینکه از همون هشتاد سال پیش کلی آدمای معروف و سیاسی توش غذا خوردن، و مهمترین ویژگیش کثیفی بیش از حدشه! یعنی مدل کثیفی ِ ساندویچ فروشیای میدون امام حسین یا ترمینال جنوب که رو در همشونم نوشته بود اغذیه سرا و احتمالن یه عکس پینوکیویی، مگ مگی، میکی موسی چیزی سردرشون آویزون بود! اینم دقیقن همون مدلیا بود یا احیانن با یوخده ارفاق یه کم بدتر!!! حالا چسقل مغازه ی به این کرت کثیفی از کجا تا کجا صف داشت دیگه بماند! فقط نیم ساعت دم درش وایساده بودیم که رامون بده تو! فقط هم smoked meat و استیک داشت. بعد از نیم ساعتم که رفتیم توش دوستام تقریبن نگهم داشته بودن و منی رو که خودشون بهم می گن خانم بهداشت داشتن هلم می دادن تو که یه وخ در نرم!! تو بهترین پوزیشن ممکنه هم نشونده بودنم که نه چشمم بیفته به آشپزخونه ی نظیف و تمیزش، نه به در و دیوارای اسقاطی که به همه اشونم عکس آدمای معروفی که اومده بودن اینجا آویزون بود. ولی خب..! همه ی ایناش یه طرف، غذاش اون طرف تر! واقعن خوشمزه ترین استیکی بود که خورده بودم تاحالا. کم کم دارم ایمان میارم به این اصل که &quot;هرچی مکان کثیف تر و آشپزا هپلی تر، غذا خوشمزه تر!!!&quot;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; ** آدم نمی دونه به کسی که در کمال خونسردی می گه &quot;دکترا گفتن دو تا سرطان دارم و اگر خدا ۵ تا دیگه هم بهم بده، برام مهم نیست چون خودش هوامو داره و باهامه&quot; چی چی بگه! اصلن براش متاسف بشه؟ باهاش همدردی کنه؟ قدرت روحیشو ستایش کنه؟ یا بگه بابا تو دیگه کی هستی!&lt;BR&gt;ولی حداقل من یکی که باز موندم تو نحوه ی تقسیم شدن نعمات و بلایا تو این دنیا! یکی روز از روزش پولدارتر، موفق تر، سلامت تر، یا هرچیز خوب دیگه ای تر می شه، یکیم دوتا دوتا سرطان می گیره! پوووووف!&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 04 Jul 2008 03:17:09 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=yara86&amp;postid=206</comments>
<dc:creator>yara86</dc:creator>
<guid>http://yara86.blogfa.com/post-206.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>افتخارات خاص</title>
<link>http://yara86.blogfa.com/post-204.aspx</link>
<description>یه سری حس ها و افتخارات معمولن مختص چند تا ملت ِ محدود، و به طور خاصتر فقط مختص چند تا آدم تو دنیاس. یکی از برجسته ترین این حس ها مال برندگان فینال یه دوره از مسابقات فوتباله. از زمانی که عقل من درومده( کی بود گفت هنوز اون زمان نرسیده؟!!) و به این چیزا حساس شدم فکر کنم ۳-۴ تایی جام جهانی و جام ملت های اروپا رو دیدم و دنبال کردم و اصلن نمی تونم اون حسی رو که وقتی کاپیتان تیم برنده اون کاپ برتری رو بالا سرش می بره و یهو همه جا نورانی می شه و اون جینگیلی های گوگوری مگوری از آسمون می ریزه رو سرش و یه ملتی تشویقش می کنن و براش هورا می کشن، رو توصیف کنم! اصلن یه حس افتخار عجیبی به من دست می ده!(البته به من که نه!! یعنی حس می کنم یه افتخار بینهایت زیاد به اون برنده ی کاپ و تیمش دست داده، خصوصن وقتی که اونجوری هموطناشون برای بردشون با ذوق مردگی تشویقشون می کنن!!!) یعنی فکر نمی کنم هیچ حس افتخاری با این حس برابر باشه که آدم اول برای خودش و افرادی که باهاشون همگروهه و بعدم ملت کشورش، اینجوری شادی و افتخار بدست بیاره. خلاصه که فعلن خوشا به حال این عزیزان دوست و برادر اسپانیایی که یکی دو شب است خواب رو از چشم ما گرفتن بس که دارن خودشونو خفه می کنن به خاطر بردشون! این احساسات خود اسپانیش گرایی ما هم زده بالا یوخده همچین بگی نگی!!! امیدوارم بالاخره این فوتبال ریغونه ی ایران ما هم بالاخره یک روزی یک پخی بشود و هم برای خودش و هم برای ما کمی افتخار و احساسات جیگوری به همراه بیاورد! آمین!! 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;BR&gt;* بین دو نیمه ی پحش بازی داشتم با یکی از دوستام تو ایران حرف می زدم برگشته می گه &quot; اونجا هم فوتبال می بینین؟&quot; می گم &quot;آره بابا! مگه می شه نبینیم؟! جام ملت هاس ها! کم الکی که نیست که!!!!&quot; می گه &quot;ئه؟!! جدی؟؟ اینجا که یک هیچن، اونجا چند چندن؟؟؟&quot;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;BR&gt;**یه توانایی بالا و هنر فروزنده می خواد که آدم انگشتی رو که همین پریروز از بیمارستان اومده بیرون و چرکشو کشیدن، دوباره امروز با چاقو ببره!!! من شرمنده ی توانایی های خودم شدم! چشمم کف پام! مامان بزرگا برای اینکه نوه اشون چشم نخوره یه وردی، ذکری، چیزی همیشه زیر لب می گفتن؟! لا حول ولا قوة و چی چی؟؟؟ از همونا!!!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;***&lt;FONT color=#000099&gt;میرزانویس:&lt;/FONT&gt; می دونی؟ امروز اول رفتم بانک، ولی بعدش رفتم چندجا برای خریدایی که داشتم. خریدهای خصوصی، چندتا چیز هرگز نخریده با چند تا حس هرگز نداشته! ولی خوب دیگه :) ! نپرسیدی، نمی گم، بپرسیم نمی گم! دو نخطه دی!!! D:&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 01 Jul 2008 02:45:09 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=yara86&amp;postid=204</comments>
<dc:creator>yara86</dc:creator>
<guid>http://yara86.blogfa.com/post-204.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>معصومیت از دست رفته!</title>
<link>http://yara86.blogfa.com/post-203.aspx</link>
<description>تو اخبار می گفت ۱۵ تا دختر دبیرستانی زیر ۱۶ سال تو سراسر کانادا از مدرسه اخراج شدن به خاطر باردار شدنشون!!! یعنی فک کن! زیر ۱۶ سال؟ بارداری؟! &lt;BR&gt;به دوستم می گم &quot;تو مطمئنی اینا منظورشون از بارداری همونه که ماها منظورمون از بارداریه؟! یعنی اینا هم وقتی طی یک سری اعمال سه نقطه و سه نقطه(!) یک بچه اون وسط مسط ها درست می شه، به این می گن بارداری؟! نکنه اینا منظورشون از بارداری گل کوچیکه که بچه ها هر روز تو مدرسه بازی می کنن؟ آخه مگه می شه تو دوران مدرسه هم اینقدر باردار شد پدر جان!! یحتمل منظورشون همون گل کوچیکه اس!&quot; غش کرده از خنده می گه &quot;آره! وسط گل کوچیکم ناغافل توپو قورت می دن شکمشون میاد بالا دیگه!!!&quot;&lt;BR&gt; والا چقدر واقعن ماها معصوم و پاک (یا همون بدبخت و بیچاره!!) بودیم در دوران مدرسه! فقط تنها چیزی که از بارداری می دوسنتیم لباسش بود!!! یا حالا فوق فوقش شلوار بارداری! والا!! مثلن من خودم بیشترین خلاف ثبت شده تو کارنامه ی اعمالم(!) بردن رادیوی جیبی(واکمن و سی دی من نه ها!!! رادیو!) به مدرسه بود! یه دونه ازین رادیوهایی که قد انگشت بود و توش باطری قلمی می خورد، هدفونشو زیر مقنعه می ذاشتم تو گوشم و آهنگای رادیو پیامو سر صف موقع خوندن شعار هفته گوش می دادم و عیش دنیا رو هم می کردم!!! تازه گاهیم به دوست صمیمیم یه حالی می دادم و یه هدفونم اون می ذاشت تو گوشش و مثلن با آهنگ &quot;آی نسیم سحری&quot; هد می زدیم از ذوق! آخر سرم معلوم نشد کدوم شیر پاک نخورده ی آل برده ای رفت مارو به دفتر لو داد و ناظم که نگو، بگو اکوان دیو یهو یه روز وسط یکی از زنگ تفریح ها نازل شد بالا سرمون! همونجور که هی چادر تفیشو می کشید رو دهن و سر و صورتش و از ما دخترا رو می گرفت و چشمای قد پشگلش از پشت عینک ته استکانیش وق زده بود بیرون و ابروهای پاچه بزیش تو صورتش فر خورده بود از عصبانیت، ماهارو کشون کشون برد دفتر! حالا اون وسط یکی از هدفونا هم که تو گوش دوست من بود، همین که ناظمه دست منو کشید که با خودش ببره، سیم هدفون از تو گوش دوست من در رفت و از زیر مقنعه اش کشیده شد بیرون و خود هدفون شتلق خورد تو صورت ناظمه!!! حالا خود منم نمی دونستم اون وسط مثل بقیه که غش و ریسه رفته بودن بخندم به این صحنه یا دست و پام بلرزه که الان می خوان اعدامم کنن!!! خلاصه خــِـــرتلاق مارو گرفت و بردمون دم دفتر و با تهدید گفت &quot;زودباش نوارتو بده!&quot; من بیچاره هم با ترس و لرز گفتم &quot;خانم رادیوئه! نوار نیست! فقطم آهنگای مجاز پخش می کنه!!&quot; فوری یورش برد سمتم و گفت &quot;رادیول(به جان بچه ام می گفت رادیول!) یا ضبط صوت!!! فرقی نداره! بهت می گم بدش!&quot; باز تا این حرفو زد بچه هایی که دورمون جمع شده بودن شروع کردن به هره و کرره! فک کن یه ضبط صوت رو مثلن من زیر لباسم قایم کرده بودم و این می خواست کشفش کنه! من بیچاره هم رادیول(!) توقیف شده رو از جیبم در اوردم و تسلیم خانم کردم! یه خورده زیر و روش کرد و تکون تکونش داد و باز گفت &quot;نوارش کجاس؟؟؟&quot; باز با دست و پای لرزون گفتم &quot;خانم به خدا نوار نداره! اصلن تو این نوار کاست جا نمی شه! این همش قد یه انگشته!!&quot; بازم که باورش نشد! گفت &quot;من اینو می برم خونه آقامون بررسیش کنه ببینه واقعن رادیول هست یا ضبط صوت! توام فردا می گی مامانت بیاد مدرسه!&quot; هیچی خلاصه فردا هم مامانمون رفت مدرسه و بعدشم رادیول مارو پس دادن بهمون! منتها رادیول نگو بگو جقجقه! معلوم نبود آقا(!)ی خانم ناظم چیکار کرده بود با این رادیوله و چه جوری پیچ و مهره اشو باز کرده بود که تا تکونش می دادم تق تق صدا می داد و عین دل و جیگر زلیخا همه چیش پیچیده بود تو هم! آخرم دیگه برامون رادیول نشد که نشد!!! &lt;BR&gt;حالا اینا هی برن باردار شن، ما هی غصه ی نوجوونی از دست رفته و ازون بدتر رادیول از دست رفتمونو بخوریم! هی هی هی...  </description>
<pubDate>Sun, 29 Jun 2008 01:44:09 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=yara86&amp;postid=203</comments>
<dc:creator>yara86</dc:creator>
<guid>http://yara86.blogfa.com/post-203.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>گیرکردگی!!!</title>
<link>http://yara86.blogfa.com/post-201.aspx</link>
<description>یه موقع هایی آدم حس می کنه تو یه شرایط خاص گیر کرده، نمی دونه راه درست چیه راه غلط کدومه. نمی دونه می ارزه که همه چی رو بهم بریزی و شرایط رو عوض کنی یا باید بذاری همه چی همونجوری بمونه. بدتر ازونم این هست که فکر می کنی فقط خودتی که باید کمک خودت بکنی و هیچکس دیگه نمی تونه یه دستی برسونه و راهنمایی کنه. کاش اینجور مواقعی که آدم گوگیجه( والا به خدا این گو به معنای بدی نیست ها!!!) می گیره حداقل یه مرجعی، منبعی، منفذی، محضری(!!) چیزی بود که بهش می شد مراجعه کرد و یه کم کمک گرفت اقلندش! 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;* تو جمع دوستای ایرانیم یکی از دخترا بزرگ شده ی اینجاس و فارسیش ضعیف. برگشته به من می گه &quot;متلک&quot; چیه؟ براش توضیح دادم که کلن متلک حرفیه که جدای از معنای ظاهریش یه معنای اصلی و باطنی هم داشته باشه. می گه &quot; خوب اونوقت what&apos;s the point of متلک؟؟؟&quot; یکی از بچه ها برگشته می گه &quot;point اصلیش سوزوندن باسمن(!) طرف مقابله اونم ساعاتی بعد از ترک محل! یعنی مثلن اینطوره که مادر شوهرت یه حرفی به تو می زنه توام خر کیف می شی که لابد ازت تعریف کرده! دو ساعت بعد که پا می شه می ره و تو داری موقع جمع و جور کردن خونه دوباره به حرف مادر شوهرت فکر می کنی یهو حس کنی تا فیها خالدونت سوخت و تازه منظور اصلی حرفشو بفهمی و هونصدزاریت بالاخره بیفته که متلک بوده، نه تعریف!!! این می شه توضیح عینیه متلک از نوع آب نکشیده ی حرفه ایش!!&quot;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;** دارم جلوی آیینه خودمو وارسی می کنم و حس می کنم چند وقته زیادی لاغر شدم و وزن بدنمو از دست دادم. می رم رو وزنه خودمو وزن کنم فکر می کنم چشمام اشتباه دیده! صاف وایمیستم سرجام و داداشه رو صدا می زنم می گم بیاد وزن رو ترازو رو بخونه برام. میاد تو اتاق دولا می شه بعد از چند لحظه می بینم حرفی نمی زنه می گم &quot;چی شد؟ چنده؟؟؟&quot; برگشته با خونسردی می گه &quot; علامت تعجب انداخته رو صحفه اش! آخر این وزنه هه دپرشن می گیره بس که عقربه اش از روی ۱۰۰ پوند نرفت اونورتر از دست تو!!!&quot;&lt;BR&gt;نه که من حس ملخ شدگی حاد بهم دست داده باشه از لاغری ها! نه!!! فقط محض خاطر دل این وزنه فک کنم باید یه کم وزن به دست بیارم!!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;*** یکی از دوستام می خواسته از ایران سماور ذغالی بیاره تو فرودگاه گرفتنش گفتن نمی شه سماور ذغالی رو از مملکت خارج کنی چون جزو میراث باستانیه!! حالا می گفت همون روز قبلش از بازار تجریش یه دونه آب طلای ساخت ۲۰۰۸ اشو خریده بودما!! اونوقت اینا گفتن میراث باستانیه و شاید این یه عتیقه باشه و تو آب طلا داده باشی روش و می خوای خارجش کنی!! خلاصه که نذاشتن بیارتش! خب...! شکر خدا!! نه سرستونای تخت جمشیدمون ویلون و سیلون توی موزه های دنیاس، نه در و دیوارای عالی قاپو و چهل ستون تو خونه ی پولدارای دنیا، نه طلاها و کاسه کوزه ها و فرش های عتیقه و باستانیمون یه سره در حال چرخش دست دلال های عتیقه اینور و اونور دنیا!!! همین یه قلم سماور ذغالی آب طلا در معرض ِ خطر ِ قاچاق ِ عتیقه بوده که اونم به حول قوه ی الهی و با تلاش شبانه روزی مامورین همیشه در صحنه خنثی شده! خدا خیرشون بده والا!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 28 Jun 2008 04:19:09 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=yara86&amp;postid=201</comments>
<dc:creator>yara86</dc:creator>
<guid>http://yara86.blogfa.com/post-201.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://yara86.blogfa.com/post-200.aspx</link>
<description>&lt;EM&gt;&lt;FONT color=#990000&gt;عشق یعنی&lt;/FONT&gt; وقتی که تو هستی، وقتی که تو مهربونی، وقتی که تو می فهمیم، وقتایی که از خودم پیش تو غر می زنم و گله می کنم و می گم &quot;من بدم&quot; و تو با خنده می گی &quot;آره تو انگار بدترین دخمل این دنیایی ولی خوب نمی دونم چرا من با هیچکس نمی تونم عوضت کنم!&quot;، یعنی وقتایی که از عمد منو حسود می کنی و بعدم بلند بلند به من ِ عصبانی می خندی و دستم می ندازی، یعنی وقتی که تو مهربونی و مدام به من غر می زنی که چرا مراقب خودم نیستم، یعنی وقتی که من دارم می گم &quot;عاشق این آهنگه ام!&quot; و تو آه می کشی می گی &quot;خوش به حال این آهنگه!&quot;، یعنی وقتی که من دارم هارت و پورت می کنم و وسط دعوا می گم&quot; اصلن تو چی می خوای؟!&quot; و تو چشمای شیطونت برق می زنه و می گی &quot;یه دونه بوس!&quot;، یعنی وقتی که یه نازدونی گنده رو هی پر می کنی و صداتم در نمیاد! یعنی وقتی که تو می فهمیم، وقتی که تو می شناسیم، وقتی که تو لبریزم می کنی...اصلن می دونی؟! عشق یعنی وقتی که تو، &lt;FONT color=#990033&gt;تو&lt;/FONT&gt;یی&lt;IMG height=19 src=&quot;http://www.pic4ever.com/images/16.gif&quot; width=19 border=0&gt;&lt;/EM&gt;   
&lt;DL&gt;&lt;EMBED src=http://www.sharemation.com:80/yara886/To%20Love%20You%20More%20%28Trimmed%29.mp3 width=115 height=40 type=audio/mpeg autostart=&quot;false&quot; loop=&quot;infinite&quot; BGCOLOR=&quot;#000000&quot;&gt;&lt;NOEMBED&gt;&lt;/NOEMBED&gt;&lt;BR&gt;
&lt;DL&gt;&lt;/DL&gt;&lt;/DL&gt;</description>
<pubDate>Fri, 27 Jun 2008 03:58:09 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=yara86&amp;postid=200</comments>
<dc:creator>yara86</dc:creator>
<guid>http://yara86.blogfa.com/post-200.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>گریــــه</title>
<link>http://yara86.blogfa.com/post-199.aspx</link>
<description>تو دوران دبیرستان یه دوست داشتم یه وقتهایی که بهش زنگ می زدم می گفتم &quot;چیکار داشتی می کردی؟&quot; خیلی ریلکس و ساده می گفت &quot;داشتم گریه می کردم!&quot; اوایل فکر می کردم داره سر کارم می ذاره و به مسخره جوابمو می ده! ولی بعدن فهمیدم جدی می گه!!! یعنی مثلن هفته ای یه بار برنامه داشت بشینه گریه کنه (حالا خودم موندم چرا هربار که اون می شست به گریه کردن، منم زرتی همون موقع بهش زنگ می زدم!!!) می گفت &quot;حسابی اینجوری تخلیه می شم و فشارای روزانه ای که رومه کم می شه&quot; حالا فلسفه ی همچین کاری برای یکی مثل من خیلی عجیب بود! کلن که آدم گریه اویی نیستم و حتی مواقعی که با ضربه ای چیزی یه جای بدنم به شدت درد می گیره ناخواداگاه به خودم فشار میارم که اشکم سرازیر نشه! حتی اگه تنها باشم!! که واقعن هم نمی دونم چه مرضیه تو جون من! ولی از همون موقع سعی کردم منم یه چند باری این موضوع رو امتحان کنم. حالا پیدا کردن بهانه هم برای گریه خودش مصیبتی بود که بدتر توی اون جو گریه ای که می خواستم برای خودم به وجود بیارم به خندم می نداخت! اینکه می شستم و زور می زدم و سعی می کردم بقرنج ترین و سوزدار ترین مساله ی زندگیم یادم بیفته بلکه دوتا قطره اشک ازین چشم ما بچکه خودش مصیبتی بود که بدتر باعث فشار روحی روانی می شد!!! همون دوستم (که کلن من خیلی چیزا ازش یاد گرفتم) می گفت &quot;سعی کن هم روحتو اینقدر سبک کنی که با کوچکترین اراده ای بتونی اشک بریزی، هم اینکه مراقب باش اینقدر حساس نشه که با هر اتفاق کوچیکی فرت بزنی زیر گریه و اشکت دم مشکت بشه!!&quot; یعنی واقعن سخت بودا! ولی من می دیدم که خودش همینجوریه!! تو دو تا مورد دیدم که چقدر می تونست تو شرایطی که نباید گریه می کرد و باید خودشو کنترل می کرد، حتی تو چشماش اشک جمع نشد، ازونور با همین اشک ریختن ِ هر ازگاهی خودشو کاملن تخلیه می کرد و سبک می شد.&lt;BR&gt;حالا واقعن آدم یه موقع هایی بهش فشار می یاد تو زندگی دیگه! یا فشار درسیه یا فشار کارای روزانه یا فشار دلتنگی و دلشوره یا هرگونه فشار دیگه!!! و جدن یه وقتایی دم دست ترین راه خلاص ازین فشاره همون گریه کردنه انگار!&lt;BR&gt;حالا همه ی این ماجراها و حرفای دوستمو گفتم چون امروز خودمم بعد از مدتها دوباره یادم افتاد بهشون. این چند وقته که کلن فشار همه چی زده بود بالا!! یه امروزم که بعد از مدتها کار خاصی نداشتم و می خواستم بیشتر از مواقع عادی این کپه ی عزیز رو بذارم زمین، داداشه از کله ی سحر با سر و صداهاش تف کرد تو این اعصاب ما و نذاشت یه دل سیر بخوابیم و کلن روزمو با دنده معکوس شروع کردم، از وقتیم پاشدم یه کله سر یکی دو تا ماجرا حرصی بود که من خوردم و باز چنگی بود که رو این اعصاب من کشیده شد... همین بعد از ظهری هم اومدم پنجره ی دستشویی رو باز کنم که یه کم هواش عوض شه، پنجره های اینجا هم به خاطر سرمای زمستون همه دوجداره هستن و قفل و بست ناجوری دارن، موقع زور اوردن به قفلش یهو دیدم یه چیز پرید تو هوا و یه بی حسی دل انگیزیم پیچید تو این دست من! یه نگاه انداختم دیدم نصف ناخن نازنین شصتم قلفتی درومده! همچینم تیر می کشید و دردش انگار داشت سوزن می کرد تو دستم که دلم به دود کردن افتاده بود!!! ولی اگه بگی یه کم ازین همه دردی که تو دستم پیچیده بود ناراحت بودم، نبودم!!! همچین با خوشحالی این شصت ناقص شده ی کبود رو مثل انگشت صمد آقا گرفتم تو دستم و همونجا کف توالت نشستم رو زمین به های و های گریه کردن اونم برای اولین بار در زندگانی که اصلن کلن روحم جلا پیدا کرد! واقعن این دوست من حق داشت که می شست هفته ای یه بار گریه می کرد! ادم خیلی وقتا خودشم نمی فهمه یه بغضی چند وقته گیر کرده تو گلوش و باید رهاش کرد...تازه تازه داره خوشم میاد ازین روش!!&lt;BR&gt;خلاصه که گریه کن عزیز جان! خیلی خوبه!!!&lt;BR&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;DL&gt;&lt;EMBED src=http://www.sharemation.com:80/yara886/Siavash%20Ghomayshi%20-%20Roozhaye%20Bikhatereh%20-%2002%20-%20Geryeh%20Kon%20%28Trimmed%29.mp3 width=115 height=40 type=audio/mpeg BGCOLOR=&quot;#000000&quot; loop=&quot;infinite&quot; autostart=&quot;false&quot;&gt;&lt;/DL&gt;
&lt;DL&gt;توضیح نوشت: حالا توروخدا غمگین نشید گریه اتون بگیره ها! من منظورم همین سالی ماهی یه بارش بود!! زیادشم خوب نیست... دور چشمت چروک می افته خواهر!! 
&lt;DL&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;&lt;/DL&gt;&lt;/DL&gt;</description>
<pubDate>Tue, 24 Jun 2008 17:33:09 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=yara86&amp;postid=199</comments>
<dc:creator>yara86</dc:creator>
<guid>http://yara86.blogfa.com/post-199.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>حل شدگی در سیستم!</title>
<link>http://yara86.blogfa.com/post-198.aspx</link>
<description>جدیدن به داداشه و روزمرگیاش که نگاه می کنم خیلی خوب حس می کنم که تو محیط اینجا غرق شده. با اینکه تو یه خونه زندگی می کنیم ولی سیستم اون کاملن متفاوته از من! نه اینکه که مثلن اون موشک هوا کنه و من نکنم ها! نه.. اصلن چیز خاص و خارق العاده ای نیست... روزای هفته رو کار می کنه و درس می خونه و آخر هفته هم با دوستاشه... یه شرایط روتین و معمولی... ولی من خیلی بین سیستم خودم و اون فاصله می بینم. من هنوز سیستمم ایرانیه! نمی دونم دقیقن چه جوریه ولی می دونم که اینجوری مثل این نشده! گاهی وقتا دوست دارم مثل داداشه بشه و حس می کنم در اونصورت بیشتر با محیط وفق پیدا می کنم، ولی باز نتیجه می گیرم که من همین الانشم خیلی راحتم... هم اونجوری که دلم می خواسته سیستم زندگیمو نگه داشتم هم تو این محیط راحتم و مشکلی ندارم... اما گاهی این فکر موذی می شه و هی از درز و دورز مغز من خودشه می ده تو و می گه &quot;اینقدر تغییر کافی نیست... باید بیشتر تو محیط حل شد...&quot;&lt;BR&gt;امیدوارم این فکر محترم قصدش از غرق کردن من تو محیط، خفه کردنم نباشه!! 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;*یکی از اثبات شده ترین قوانین مورفی اینه که هر موقع درس داری، این تلویزیون بزغاله تمام فیلم ها و سریال های مورد علاقه اتو  پشت سر همچین که انگار بلانسبت، عطر و گلاب به روتون، شا* داره !! تند تند پخش می کنه و توام با یه چشم اشک یه چشم خون مجبوری خاموشش کنی و پاشی بری سر درست! بعد اونوقت که امتحانه رو می دی... هیچی دیگه!!! اصلن کیبوردم قاصره از بیانش!&lt;BR&gt;حالا تازه ازونورم نمی دونم این حس خوشحالی و شورانگیزی و شکفتگی بعد از تموم شدن ِ امتحانای ِ من، تو کدوم آخوری سرش گرم شده و جا مونده که نمیاد سراغ من!!! ای کوفت بگیری! تمام مدت امتحانا هی به من سیخونک می زدی و در باغ سبز نشونم می دادی و منو می بردی تو عالم هپروت، حالا که تموم شدن این درسا معلوم نیست کجا چال شدی! پاشو بیا دیگه پدر جان!! حالا اینم برای ما ناز می کنه!!!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 24 Jun 2008 05:10:09 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=yara86&amp;postid=198</comments>
<dc:creator>yara86</dc:creator>
<guid>http://yara86.blogfa.com/post-198.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>عاشقانه ها</title>
<link>http://yara86.blogfa.com/post-197.aspx</link>
<description>داشتم بین ایمیل های قدیمیم دنبال یه سری فایل پی دی اف که استادمون برای امتحان فرستاده بود می گشتم که با دیدن یکی از ایمیلا اول غش کردم از خنده بعدم هرچی شکر و قند و قند شکن و گلوکز و سلولز بود تو این دلم آب شد!!!&lt;BR&gt;اصلن یادم نیست سر چی بود من به میرزا گیر داده بودم که &quot;آی تو چرا برای من مثلن شعر نمی خونی یا برام شعر رومانتیک و عاشقانه نمی نویسی!&quot; اونم هی می خندید می گفت &quot;خوب من که گاهی یه چیزایی برات می نویسم! مهم اینه که احساسات قلبی باشه، حالا شعر بودن یا متن بودنش که مهم نیست بابا!!&quot; منتها طبق معمول مرغ من یه پاشو کرده بود تو دو تا کفش و دست بردار نبود! هی به جونش غر زدم، اوشونم آخر سر یه جوری مارو سنگ قلاب فرمودن تا بالاخره دست برداشتم!!&lt;BR&gt;شبش که برگشتم خونه داشتم ایمیلامو چک می کردم دیدم برام ایمیل زده با این موضوع&quot; خوشگل شده چشمات.. لاله ی بهاری.. آی امـــــــــــــــــــــان امـــــــــــــــان!!!!!!&quot; بعدم متن یه شعر قر و قنبیل دار جینگیل مستون رو برام نوشته بود که اصلن نمی دونستم از غزلیات کدوم شاعر پرفتوح رو حوضی کش رفته بودش!!!&lt;BR&gt;هر بیت شعره رو که می خوندم بیشتر ولو می شدم از خنده رو زمین!! اصلن بار معنایی و فرهنگی و نا هجو(!) بودنش زده بود رو دست &quot;خوشگلا باید برقصن&quot; یا حتی &quot; پارسال دسته جمعی رفته بودیم زیارت!!!&quot;&lt;BR&gt;&lt;BR&gt; اینم از شعر نویسی میرزا جانمون برای ما که امشب دیدن و یادواری دوباره اش کلی باعث تفریح و خنده ام شد! اصلن منو نمک گیر همین طبع احساسی و شاعرانه اش کرده دیگه!&lt;BR&gt;تا من باشم زورش نکنم برام شعر بنویسه!!! </description>
<pubDate>Sun, 22 Jun 2008 05:13:09 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=yara86&amp;postid=197</comments>
<dc:creator>yara86</dc:creator>
<guid>http://yara86.blogfa.com/post-197.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>غریات!!!</title>
<link>http://yara86.blogfa.com/post-196.aspx</link>
<description>مدتها بود که درس حفظی و به قول خودمون &quot;از بر کردنی!&quot; از آسمون نیفتاده بود تو این دومن ما! هر چی بود حل کردنی بود و تحلیلی و نهایت حفظیاتش چند تا فرمول! ولی سر این ترم تابستونی خدا نه تنها که زد پس سرم، که یه اردنگیم حواله ام کرد تا من باشم یاد بیگیرم که حرف بقیه رو حالا به همه جام هم که نه، ولی به یکی دو جام حداقل حساب کنم!!! وقتی هی می گفتن &quot;این درسو بذار برای سال آخر بگیر و الان فعلن ولش کن&quot; نمی دونم پیش خودم چی فکر کردم واقعن که اصلن این همه هشدارهای بابابرقیانه رو به کفشمم حساب نکردم! حالا الان که دم امتحانی افتادم به گز(!) و پسته خوری، این چیزم با اون یکی چیزم قاطی شده، مغزم قالپاق ترکونده، روانم گیرپاچ کرده، اعصابمم رفته تعطیلات، می فهمم که چرا هی می گفتن ازین درس فاصله بیگیر!!! منتها من هی با خودم می گفتم ما وقتی اون همه معارف و بینش و تاریخ جفنگیات و تاریخ ادبیات کشورهای مختفلو هوار سال تو مدرسه خوندیم و حفظ کردیم و همه اشم ۲۰ گرفتیم!! اینم فوق فوقش همونجوریه دیگه لابد! منتها یه فاکتور خیلی پشه و ریز و ناچیز رو فراموش کرده بودم، که فاکتو زبان بود اونم از نوع حقوقیش!! یعنی همینجوریش ۷۰۰ صحفه کتاب و جزوه ی انگلیسی اونم با فونت ۱۱ word آدمو همچین بگی نگی یه طوری می کنه!! دیگه زبانشم که زبان حقوقی باشه و راجع به قوانین و دست اندازهای حقوقی کانادا، همچین یوخده آدمو می چـِــندشونه!! حالا همه ی این چندشیات یه طرف، غرغرهای ۲-۳ تا دوستیم که مجبورشون کرده بودم این درسو با من بگیرن و یه سره زنگ می زنن و چنار و منار حواله می دن به روح اجداد من، اون طرف تر!! نمی دونم اینارو دیگه کجای دلم جا بدم!!! &lt;BR&gt;حالا عجالتن روح و روان اضافه برای اجاره ندارین؟ برای مریض می خواما!!! 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;* وای که من شماهارو عاشقم گایز! &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;IMG alt=فرندز hspace=0 src=&quot;http://www.sharemation.com:80/yara886/normal_fcast7%20%5B%5D.jpg&quot; align=middle border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;توی این امتحانات که خودمو تحریم &quot;فرندز&quot; کردم واقعن فهمیدم که به غیر از اعتیاد به میرزا و صد البته اینترنت، دو صد البته هم به فرندز دیدن معتادم انگار! معمولن هم هر سریش رو دانلود می کنم که با خیال راحت بشینم توپ ببندم توش و از سر تا تهشو یه نفس ببینم! حالا عصری که بعد از چپ شدن چشمام به خاطر ۳-۴ ساعت پشت هم درس خوندن، یه لحظه بین بالا پایین کردن کانالای تلویزیون یه قسمتش به پستم خورد همچین دیدنش کیفورم کرد که تا چند ساعتی نشئه بودم!!!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; **هر پسر ایرانی رو که جدیدن می بینم داره این تابستون می ره ایران که حداقل یکی از سه تا دختر سهمشو سوا کنه ورداره بیاره اینجا!!( الهی دستش قلم شه اونی که این آمارو گرفته و حساب کرده که تو ایران به ازای هر پسری سه تا دختر هستش!!!) همچینم ناز می کنن و با ایش و اوش می گن مامانمون برامون کلی کاندید انتخاب کرده و حالا باید بریم یکیو انتخاب کنیم و بعدم ما که وقت نداریم و قرار شده خود دخترا پاشن بیان خونمون که ما ببینیمشون و آیا بپسندیم آیا نپسندیم!!! که آدم می خواد فکشونو مورد عنایت قرار بده، فقط حیف که اسلام دست و پای مارو بسته! بی خود نیست دوست من برام از ایران آفلاین گذاشته که &quot; از یه دختره می پرسن شوهر چند حرفه؟! می گه اگر گیر بیاد حرف ندازه!!!&quot; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;***این روزها همش دلهره ی گذشتن دارم... زودتر رد کردن و رسیدن...&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 20 Jun 2008 15:50:09 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=yara86&amp;postid=196</comments>
<dc:creator>yara86</dc:creator>
<guid>http://yara86.blogfa.com/post-196.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>تعرض</title>
<link>http://yara86.blogfa.com/post-195.aspx</link>
<description>از وقتی خبر دانشگاه زنجان و پیشنهاد استاد بی صفتش به یکی از دانشجوها رو خوندم و بعدم ویدیوش رو دیدم جدای از ناراحتی، کلیم خوشحالم. بالاخره یه دختر تو ایران پیدا شد که وقتی بهش تعرض کردن یا قصد انجامشو داشتن نه تنها صداش درومد و از ترس آبروش ساکت ننشست، که کلیم مدرک و فیلم و صدای ضبط شده با کمک دوستاش جمع کرده و هیچ راه برگشتی برای اون مردکه ی بی شرم نذاشته. احتمالن مثل همیشه رو گندکاریاشون سرپوش می ذارن و بعد از یه مدتم همه چی بر می گرده سر جای اولش، ولی جسارت این دختر امیدوارم یاد همه بمونه. چه قدر اتفاقات بدتر ازین هرروز تو ایران برای دخترا می افته و از ترس آبروی خودشون و خانواده اشون صداشون در نمیاد... البته زیادم به تو ایران بودن ربطی نداره، تربیت ما دخترای ایرانی و فرهنگ جامعه امون همیشه اینو القا کرده که کرم از خود ماهاس! پس اگه هم کسی بهمون دست درازی کنه مقصر اول خودمونیم!! پنهون کاری می کنیم و چه آزارهای روحی و روانی رو به جون می خریم. شاید خیلی از ماها یا اطرافیانمون تجربه ی همچین اتفاقاتی رو در کودکی یا نوجوونی داشتیم و به هیچ وجه حتی تو بزرگیمون هم به زبون نیوردیمشون. اولش که یه ترس ناخوداگاه و بچه گانس، بعدش هم نوع تربیت و برخورد بقیه اس که مانع ابراز کردن می شه.&lt;BR&gt;یاد برنامه ی اپرا وینفری می افتم که چند وقت پیش چندتا دختر که تو نوجوونی بهشون تجاوز شده بود رو اورده بود و با همه اشون صحبت می کرد و مدام تشویقشون می کرد به خاطر اینکه همه چیز رو به خانواده اشون و پلیس اطلاع دادن و پنهون کاری نکردن. روانشناسی که اورده بود تمام حرفش این بود که خانواده ها باید به بچه های کوچیکشون خصوصن دختربچه ها، یه چیزایی رو توضیح بدن، مثلن فرق نوازش شدن عادی و غیر عادی یا بغل شدن عادی و غیر عادی رو توسط غریبه ها براشون مشخص کنن. بهشون بفهمونن که اگر حس کردن دوستی، آشنایی، فامیلی باهاشون خارج از عرف و حد نرمال برخورد فیزیکی کرد حتما به پدر مادرشون اطلاع بدن. خوب مسلمن وقتی دختر بچه ای با همچین فکر و تربیتی بزرگ بشه بعدها در آینده هم خیلی راحت می تونه با همچین قضایایی کنار بیاد و اگر مورد تعرض قرار گرفت بلد باشه چه جوری با موضوع برخورد کنه. &lt;BR&gt;حالا از ما که گذشت و این مدلی تربیت شدیم رفت! ولی امیدوارم نسل بعدی حداقل تو این زمینه ها خیلی بهتر از ماها بار بیان و افکارشون بر مبنای درستی پرورش پیدا کنه.&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;پوف! از کجا رسیدم به کجا!! شب امتحانی سر دردل ما هم الکی باز شد! 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; * یعنی می شه فرداشب من تا ساعت ده و یک دقیقه ی شب که امتحانم دیگه تموم شده و ورقه امو دادم دق نیورده باشم، لبم خندون باشه و توهم افتادن و فیــــل شدن بهم دست نداده باشه، غصه ی امتحان بعدی رو هم تا اطلاع ثانوی نداشته باشم؟! مای گاد محترم، مارا دریاب بی زحمت پیلیز!&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 17 Jun 2008 03:12:09 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=yara86&amp;postid=195</comments>
<dc:creator>yara86</dc:creator>
<guid>http://yara86.blogfa.com/post-195.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
