تبليغاتX
شکست غم روزگاران خوش است... - لطف شما مایه ی معطلی!
من سال اولی که اومده بودم یه ۵ ماهی اینجا رفتم سر کار و بعدشم که دیگه درسم شروع شد و حسابی سرم شلوغ و دیگه آقا عطا رو شوهر دادیم به لقا خانم و از خیر کار کردن گذشتیم. حالا ازون موقع تاحالا لوزالمعده امونو به حلق و دهنمون پیوند زدن بس که از دولت نامه دادن و مدرک خواستن که براشون بفرستم تا اون ۵ ماه کار کردنو بذارن به حساب بازنشستگیم و بره جزو سوابق کاریم برای دوران پیری و کهولت! هرچیم مدرک از طول مدت کار کاردن و میزان حقوق و شناسنامه ی خودم و آبا و اجدادم تا شماره کفش بچه ی طبقه بالایی رو براشون می فرستم باز یه چیز دیگه می خوان و هربارم هی می پرسن "تو مطمئنی همین ۵ ماه کار کردی و یه وخ زیاد تر نبوده که ما حقتو بخوریم و تو بازنشستگیت کم بذاریم خدایی نکرده؟"!!! بابا کجا می شه رفت این یکی عطا رو هم که بدجوری مونده بیخ ریشمون شوور داد و فرستاد دنبال کار خودش؟ آقا ما نخواستیم بازنشستگی!! عجب مملکت زوریه ها! اینا با خودشون نمی گن ما ایرانیا به این همه قانون مندی و دقیق بودن و حساب کتاب داشتن عادت نداریم؟ نمی گن روحیه امون لطیفه قلبمون طاقت این همه خوبی که به زور تو پاچه امون بره رو نداره؟؟؟ عجب مصیبتیه ها... آخه چقدر زور! چقدر فشار بی خود! ای ای ای ...
حالا ایناش یه طرف، اینکه تو این ولایت همه ی نامه های دولتی به زبون فرانسه میاد و من هربار برای خوندن و فهمیدنشون باید پشتک بالانس و جفتک چهار گوش بزنم اون طرف تر!!( حالا بین خودمون بمونه کم کم!!! داره انگیزه اش میاد سراغم که بین این درسا یه وقتیم برای خوندن این زبون فرانسه ی لاکردار پیدا کنم که شده خار و داره می ره تو چشم من!)

* پریروز که هوا خیلی سرد شده بود و حتی می گفتن به رکورد سالای گذشته نزدیک شده یادم رفته بود شالگردن ببرم و اینجا هم تو باد و سوزش اگر شالگردن و دستکش نباشه انگار هیچی تنت نیست. دیروز صبح که از خواب پاشدم حس کردم یه کم این گلوم درد می کنه و مشکل داره. تنها هم بودم و بدون اینکه چیزی بخورم یا با کسی حرف بزنم تند تند کارامو کردم و از خونه زدم بیرون. تو دانشگاه هم قبل از رفتن سر کلاس یکی دوتا از دوستامو از دور دیدم و وقت نشد باهاشون حرف بزنم. سر کلاس نشسته بودم و به حرفای استاد خوش صحبت(!) هندی گوش می کردم که آخرای درس یه سوال برام پیش اومد و همچین که استاد روشو کرد طرفم و دهنمو باز کردم حرف بزنم دیدم یکی می گه "قــــــــــار!!!" گفتم عجب آدمای نفهمینا! دوباره دهنه رو باز کردم و خواستم حرفامو تکرار کنم که اینبار قارقار و قوقولی قوقول باهم قاطی شده بود و همه هم هر هر بهم می خندیدن!!!! تازه فهمیدم صدای خودمه گویا! من با اون صدای لطیف و گوش نواز که همچون پر قو گوش را نوازش می دهد (توهم خود شیفتگیه!!) حالا صدام تبدیل شده بود به یه صدایی فی مابین قاقار کلاغ و شیهه ی اسب! اصلا باورم نمی شد این صداهه صدای منه!! خلاصه که ترجیح دادم دهنمو ببندم و بشینم سر جام و سوال نکنم. ولی واقعا تا یکی دو ساعت بعدشم تا میومدم دهنمو باز کنم خودم ترس برم می داشت که این کیه! یادم باشه صبحا با صدای بلند با خودم حرف بزنم و اول یه تست صدا بگیرم از خودم بعد برم بیرون! الکی الکی یه آنفولانزای اساسی و خروسک موند رو دستم! البته امروز باز یه کم بهتر شده بود ولی از صبح عصبی بودم و هی مدام داشتم حرص می خوردم و همین هی بدترش می کرد. حالا نمی دونم از شنیدن طنین صدای زیبام عصبی بودم یا عصبی بودنم صدامو ناجور تر می کرد!!!

** من چی کار باید بکنم که خوابم شدیدا کم شده؟؟ غذام هم به همون میزان! همه اش هم تو فکرم و حواسم یه جای دیگه اس! از حواس پرتی و خرت و پرت جا گذاشتنم که نگو. فکر می کنم علائم عاشقیه!! فقط یخده نمی دونم چرا دیر ظاهر شده!!! یعنی به قاعده ی ۲-۳ سالی دیر ظاهر شده!! حالا همش قابل تحمله ولی این بی خوابی بد جوری رو اعصاب منه. یعنی همینجوری که نشستم دارم از خواب پس می رم، همچین که پا می شم برم طرف تخت با هر قدمی که می رم جلوتر یه آمپر از میزان خوابم می پره!! دیگه وقتی می رم زیر پتو و سرم می رسه رو بالش به طور کاملا شگفت انگیزی خواب از سرم پریده و باید تا صبح یه قل دوقل بازی کنم!

+ نوشته شده در چهارشنبه 3 بهمن1386;ساعت 21:36; توسط یارا; |