تبليغاتX
شکست غم روزگاران خوش است... - دست های آلوده!!!
با جمعی از دوستان نشستیم و در حال در کردن یلدا و درازداشت شب چله هستیم و منم که چشمم به کاسه ی انار افتاده و از خویش بی خویشم و هی منتظرم در یک فرصت مناسب به انارهای دون شده ی دونه یاقوتی پاتک بزنم! بالاخره فرصت این شبیخون فراهم می شه و من با اشتیاق اولین قاشق رو می ذارم دهنم. در حال جوییدن دونه های انار هستم که آقای صاحب خونه میاد می شینه و می پرسه "اناراش شیرینه؟" می گم "بلــــــــــه!" می گه "نوش جان" همینجوری رو هوا می گم "دستت درد نکنه" می گه "خواهش می کنم... کاری نداره که" یهو دونه های انار تو دهنم مزه اشون عوض می شه... دست از تند تند جوییدن بر میدارم و با طمانینه ی بیشتری ادامه می دم و می پرسم "چی کاری نداره؟؟" می گه "انار دون کردن دیگه!" دونه هارو تو دهنم با زبونم می چرخونم و سعی می کنم بفهمم این چه مزه ایه که می دن... می گم "مگه شما انار دون کردین؟؟" همون موقع یه عطسه می کنه و دستاشو می گیره جلوی دهنش و وقتی میارتشون پایین کاملا می بینم کف دستش از تفش خیس شده!! دماغشو می کشه بالا و با انگشت اشاره اش به صورت افقی زیر سوراخای بینیش می کشه و می گه "امان ازین سرماخوردگی که امون منو بریده... تو چی پرسیدی؟؟" دیگه دونه های انار تو دهنم ماسیدن... سعی می کنم نگام به دستا و ناخوناش نیفته و با مکث بیشتری می پرسم "شیرین جون زحمت دون کردن انارارو کشیده دیگه؟؟؟" می خنده و می گه "نه بابا! این خانم ما فقط دوست داره انار بخوره.. حوصله ی دون کردنشو  نداره!" دیگه دونه های انار تو دهنم له شدن و من شدیدا موندم تو معذور که حالا چه خاکی تو سرشون کنم! نه می شه تفشون کنم بیرون نه دلم ورمیداره قورتشون بدم! با درموندگی رومو می کنم به شیرین که تو آشپزخونه اس و می گم "شیرین جون چرا نمیای انار بخوری پس؟" می زنه زیر خنده و می گه "اناری که بهروز دون کرده باشه رو من به گربه امونم نمی دم!!!" صدای خنده ی بقیه می ره هوا... دیگه رودرواسی رو می ذارم کنار پامیشم می دوئم طرف دستشویی....
ای انار گندیده تو روح روحتون با این وضع انار دون کردنتون!!!

* دارم به شدت برای داداشه تبلیغ یکی از دوستامو می کنم! می گم "بیا عقدش کن بعدم اقدام کن بیارش اینجا حداقل من از تنهایی در بیام و یکی از دوستای صمیمیم بیاد پیشم!" برگشته با ژست فیلسوف گرایانه می گه "خوب خودت عقدش کن بیارش!!"
توضیح نوشت: می دونین که... تو کانادا ازدواج همجنس گرایان رو چند سال پیش قانونی اعلام کردن... البته نمی دونم الانم هنوز این قانون هست یا نه!

** می گم "من یه ماهه دارم دمبل می زنم... پس چرا بازوم سفت نمی شه؟؟" می گه "شیاف به کو* آیینه به رو؟؟"
توضیح نوشت: اگر معنی این ضرب المثل رو نمی دونین مشکل خودتونه!

***سر آخرین امتحان یکی از مراقبامون یه دختر ایرانی سال بالایی بود... حال منم خوب نبود و وسط امتحان اجازه گرفتم برم بیرون. وقتی برگشتم قبل ازینکه برم بشینم سر کلاس اومد تو راهرو و گفت "حالت بده؟؟" گفتم "آره ولی چیزی نیست." گفت "سوالی رو می خوای بهت برسونم؟!!" کلی ذوق زده شدم."گفتم "ولی چه جوری؟ اون یکی مراقبو چیکار می کنی؟" گفت "حالا برو یه کاریش می کنم" منم عین بچه های خوب رفتم نشستم سر جلسه و جواب سوالارو دادم. سوالی رو که بلد نبود بهش اشاره کردم و اونم رفت سوالو خوند ولی از قیافه اش معلوم بود که خودشم چیزی نفهمیده! چند دقیقه که گذشت دیدم یهو رفت پای تخته و اون گوشه اش شروع کرد به گل و بته کشیدن و وسط جنگل و تپه ای هم که داشت می کشید یکی از فرمولارو نوشت!! کنارشم علامت تعجب و سوال گذاشت که یعنی خودشم مطمئن نیست ازینکه این فرموله درست باشه! هم خندم گرفته بود هم کلی نگران بودم که نکنه اون یکی مراقب حواسش جمع شه و بفهمه این داره چی کار می کنه!! حالا خودم به جهنم... اون بیچاره که داشت مرام می ذاشتو اگر در حین ارتکاب جرم!!! می گرفتن چوب تو حلقش می کردن!
آخر سر هم فرمولی که نوشته بود به دردم نخورد و اون سوالو بدون جواب گذاشتم... ولی بدجوری نمک گیر این مرام و همیاری ایرانی شدم!!!

**** بچه گیم همیشه همه ی عروسا به نظر من ۲۱ ساله بودن! یعنی نهایت بزرگی برام ۲۱ سالگی بود... نمی دونم چرا! حتی تا ۱۷ سالگی هم فکر می کردم ۲۱ سالگی خیلی بزرگیه!! یه سن خانمانه و بزرگانه! ولی الان که توش قرار گرفتم هنوز خودم تفاوتی احساس نکردم!
میرزا ازم پرسید برنامه هام برای ۲۱ سالگی چیه؟ یه چیزایی گفتم... ولی خودمو راضی نکرد! باید تصمیم به انجام یه کار بزرگتر و هیجان انگیز تر بگیرم...

**** نمی دونم ایندفعه چرا اینجوریه... بدجوری دلخورم... هرچیم با خودم کلنجار می رم این دله وا نمی شه! تقصیر خودته...

+ نوشته شده در شنبه 1 دی1386;ساعت 18:8; توسط یارا; |