تبليغاتX
شکست غم روزگاران خوش است... - سینترکلاس عاملی تحریک کننده به تبرج!
 

تو ماشین نشستی... تمام شیشه ها یخ زدن و تقریبا هیچی از منظره ی بیرونو نمی تونی ببینی... نه می تونی ببینی کنار دیوارا قد یه کوه برفای پارو کردس و دوباره هم داره برف ریز ریز از آسمون میاد... نه اون پیرزنی رو می تونی ببینی که سگشو اورده برای پیاده روی و با خودت بگی "وای که چقدر اینا سگاشونو تحویل می گیرن! حتی تو این هوا!!" ....نه اون آقایی رو می تونی ببینی که تو این سرما هم لباس ورزشی پوشیده و یه شالگردنو سفت دور صورتش بسته و داره می دوئه و همشم مواظبه رو یخا سر نخوره ... و نه حتی اون دختری رو می تونی ببنی که شلوارشو کرده تو چکمه ی ساق بلندش و سرخوش داره برای خودش قدم می زنه زیر برف... ولی انگار این تصاویر به زور خودشونو از پنجره ی یخ زده رد می کنن و تو گرمای ماشین سرک می کشن و کم کم بخار می کنن و می رن هوا... بازم می تونی سایه ی محو حرکت مردم بیرونو ببینی و یادت بیاد که سنگم از آسمون بباره اینا هیچ کاریشون تعطیل نمی شه... اینکه دیگه برفه...! از تصور جنب و جوش آدما ذوق و شوقشون لبخند میاد رو لبت و خودتو بیشتر گوله می کنی و همه ی باد تند و گرم بخاری رو می بلعی و سعی می کنی زودتر وجودت گرم شه و سرمای ۲۲- درجه ای که از پیاده روی نیم ساعته رفته تو تنت کم کم در بیاد بیرون.... خودتم نمی دونی چرا دیونه شدی و تو این هوا این همه راهو پیاده اومدی... ولی دیگه قدرت فکر کردنم نداری... چشمات کم کم بسته می شن و از گرمای مطبوع ماشین مست می شی و می ری تو خلسه... خلسه ای که فقط بعد از رد شدن از یه سرمای زیاد و فرو رفتن تو یه گرمای لذیذ میاد سراغت...تو اعماق خلسه ات غرقی و داری ازش لذت می بری که با صدای بوقای بلند و آهنگ و جیغ و شادی و دست یه عده همه ی مستیت از سرت می پره! به زور چشماتو باز می کنی و به بیرون یه نگاه میندازی... اما تشخیص لباس قرمز بابانوئل و کارناوال شادیش که داره از خیابون می گذره و همه رو به خوشحالی دعوت می کنه حتی از پشت شیشه های یخ زده و مه گرفته هم راحته... تصور اینکه دونه های ریز و سفید برف دارن تند تند می رن لابه لای ریش بلند و سفیدش قایم می شن و اونم برای همه بای بای می کنه به هیجانت میاره... یادت می افته اگر کمی ماشینو جابه جا کنی بهتره و با لبخند دست به کار می شی... اما موقع عوض کردن دنده دیگه حواست اینجا نیست... انگار یه چیزی ته دلته...یه حس خاص... یه خاطره ای در آینده...!!! دلت می خواد توام می تونستی یه بار در آستانه ی شروع سال نو و عیدت تو خیابون از خوشی جیغ بکشی... همینجوری الکی....ولی...
به خودت می گی "ای بابا! تو دیگه چقدر پرتی! خانه از پایبست ویرانست... خواجه در فکر نقش ایوان است!!" فعلا بهتره همه فکر چکمه های ساق بلندشون باشن که به خاطرش نیفتن زندان!!
راستی میگم این جیغ کشیدن تو خیابونم از مصادیق تبرج حساب می شه آیا به نظرتون؟؟؟ اگر آره که پس جای سردار تارزان خالی که بیاد همه ی این منحرفای اینجارو نهی از تبرج کنه!!

* همین یک ساعت و نیم پیش یه پرده دریده شد! (امان از فکر بعضیا!! منظور من پرده ی علم بود بابام جان!) میرزا همیشه درس خوندن منو به شکافتن پرده های علم تشبیه می کنه! وقتیم که امتحان دارم که دیگه می شه جـَــــریدن ِ (احتمالا ترکیبیه از جر واجر کردن و دریدن!!) پرده های علم! لاکردار این یکی ازین پرده های سرتاسریه کاخ شاهیم بود که برای جَریدنش فقط قیچی و ابزار معمولی به کار نمیومد و باید به دست و پا و دندونم متصول می شدی بلکه یه کم کوکش شل شه!! اینقدرم سر این امتحان مارو زقرنجمون کردن و هر روز یه بامبولی از یه جاییشون دراوردن که دیگه همه شاکی شده بودن. آخرین بیانیه اشون هم این بود که ماشین حسابای معمولی که دست همه هست و نمی شه ببریم سر جلسه ی امتحان و باید بریم از فروشگاه خود دانشگاه ماشین حساب بخریم! ای که تو روح دزد روحشون! همچین همه رو سلفیدن و یه پاتیل آبم روش که خودمونم مونده بودیم هاج و واج که چرا اینقدر راحت خر اینا شدیم و رفتیم این همه پول بی زبونو برای ماشین حساب ریختیم تو حلقشون که الهی تو همون گلوشون سرب بشه بره پایین!
حالام فقط مونده یه پرده ی سرتاسریه دیگه که هفته ی دیگه اس و فکر کنم وقتی دریدنش تموم شه همون خودشو کفن کنن بپیچن دور من و علیه راجعون فاتحه مع الصلوات!!!

** سوالای امتحان امشبمونو یه استاد ایرانی مطرح کرده بود که خوشبختانه من باهاش کلاس برنداشته بودم اما چون یحتمل اگر از وجود ذی وجود ایشون فیض نمی بردم می مردم!!! سوالای امتحانشون نصیبم شد! من که تا اسمشو بالای ورقه دیدم تنم لرزید! تجربه ای که از استادای ایرانی دارم اینه که شدیدا تلافی پفک نخریدن ماماناشون براشون تو بچگی رو سر دانشجوهای بینوای خارجی می خوان در بیارن!! حالا استاد ما هم یه خانم خیلی باحال بود که کلا همه ی مبحثارو رو بر مبنای کشک و دوغ و پنیر قرار داده بود و یه سره می گفت این بخش مهم نیست... اون بخش اهمیتی نداره... این یکی بخش تو امتحان نمیاد و همیجوری بگی برو تا آخر! ماهام هرچی یاد گرفتیم دست رنج خودمون بود! این استاد ایرانیه هم که انگار بهش گفته بودن بشین برای کنکور سوال طرح کن که اینقدر هوا گرفته بودش!! وقتیم داشتن ورقه هارو پخش می کردن دست به سینه وایساده بود و داشت قند تو دلش آب می شد که الان همه عین کرگدن می مونن تو گل! ( من همه رو تو یه نیگا فهمیدم!!!)
وقتی کارتامونو چک می کردن اسم منو دید و فهمید ایرانیم. آخر جلسه موقع تحویل دادن برگه ام برگشته می گه "چطور بود؟" عمدا می گم "افتضاح بود!" می گه "دست شما درد نکنه!! منظورتون سوالاشه؟؟" می گم " بله!" می گه "خوبه حالا منظورتون طراحش نبود!" دیگه روم نشد بگم طراحش ایفتضاح تره!! 

*** چند وقت پیش تو روزنامه ی ایرانی شهر تبلیغ کردن که هادی خرسندی و صمد(پرویز صیاد) برای اجرای یه تاتر دارن میان اینجا، اونم بعد از ۷-۸ سال! ماهم بدو بدو رفتیم بلیطشو خریدیم و هی این دله رو لیف صابون زدیم و کیسه کشیدیم و چرک انداختیم برای دیدن یک طنز سیاسی باحال!! انوقت فکر می کنید چند درصد امکان داره که یه برنامه ای فقط یه شب در سال اونم ۸ تا ۱۱ شب باشه و شما هم امتحانتون بیفته ۷ تا ۱۰ همون شب؟؟ بعد اونوقت به نظرتون چند درصد امکانش هست که امتحانتون اول ساعتش صبح بوده باشه و بعد یهو چند روز مونده به امتحان، ساعتشو تغییر بدن؟؟ بعدم این تغییر ساعت هم چیزی باشه که هر ده سال یه بار ممکنه تو دانشگاه اتفاق بیفته و به خاطر قاطی کردن یکی از کامپیوترای برنامه ریزی باشه!!! خوب من شماهارو نمی دونم! اما برای من که اتفاق افتادن همچین چیزی اصلا ممکن نیست!!! قطعیه!!!!
اینم از امشب ما!

+ نوشته شده در جمعه 23 آذر1386;ساعت 8:42; توسط یارا; |