تبليغاتX
شکست غم روزگاران خوش است... - بلاهت
 

 امروز صبح تو آسانسور آذینو دیدم و بعد از یه سلام و عیلک کوتاه زودی از دستش در رفتم.

دختر خوبیه و ۳-۴ سالی می شه که با خانوادش اینجا زندگی می کنن ولی بزرگترین

مشکلی که داره اینه که با ۲۶ سال سن فوق العاده ساده اس و می تونم بگم تقریبا هیچ

اطلاعاتی تو هیچ زمینه ی سیاسی اجتماعی فرهنگی ادبی هنری ورزشی و حتی

سک*سی (!) نداره! تحصیلات عالیه نداره و از وقتی اومده فقط هر ترم یکی دو تا درس

برای خالی نبودن عریضه تو کالج بر می داره. زیبایی چندانی هم نداره و شدیدا هم تو رژیمه

که حداقل(!) یه چونصد کیلویی از وزنشو کم کنه!

حالا با این اوصاف همین چند وقت پیش با یه پسری که تو ایرانه نامزد کرده! وقتی عکس

پسره رو نشونم داد قولنج روده کردم از شوک! یه چیزی تو مایه های بهرام رادان با همون

چشمای آبی و صورت جذاب! فوق لیسانس فلسفه و تک پسر یه خانواده با سطح مالی

خوب!!

والا منم شاخام داشت از چشمام می زد بیرون وقتی اینارو فهمیدم و هیچ جوری نمی

تونستم یه رابطه ی منطقی برای این شرایط پیدا کنم! خوب شما باشید چی فکر می کنید؟

پسری با این شرایط چرا با همچین دختری می خواد ازدواج کنه؟ مطئنا نه عاشق جمال پری

روی دختره شده و نه شیفته ی کمالات نداشته اش! از قبلم هیچ آشنایی با هم نداشتن و

به صورت کاملا سنتی خانواده هاشون به هم معرفی شدن! حالا همچین ازدواجی غیر از

نقشه کشیدن ِ پسره و وارد شدنش از راحت ترین راه برای خروج از ایران چی می تونه

باشه؟؟؟ چرا آدما -دخترا- گاهی اینقدر ساده می شن و نمی فهمن داره چه اتفاقاتی

براشون می افته؟ چرا اینقدر کور و احمق می شن که شرایط خودشونو یادشون می ره و یه

کمم فکر نمی کنن که این اتفاقی که داره می افته یه ذره غیر عادیه؟! هروقت این دخترو

می بینم دلم می خواد بهش بگم یه کم چشماتو بیشتر باز کن اونقدرا هم که فکر می کنی

طرف عاشقت نشده! ولی باز با خودم می گم شاید من اشتباه می کنم و خدا زده پس کله

ی پسره و بالاخره یه چیزی تو این دختر دیده که از راه دور و ندیده(!) عاشقش شده! اصلا

اگرم داره سرش کلاه می ذاره به من چه؟ همچین آدمایی که اینقدر ساده لوحن استحقاق

دارن هر بلایی سرشون بیاد. نمی دونم، ممکنم هست جدی جدی جریان اونقدرا که من

فکر می کنم پیچیده و پلیسی نباشه ولی منطق این موضوع می لنگه!

حالا شاید جالب باشه بگم چه جوری این همه شناخت از آذین به دست اوردم.

چند وقت پیش یه مدت بعد از ظهرها موقع برگشت به خونه مسیرمون از یه جایی یکی می

شد و کلی فرصت به دست می اورد برای تعریف کردن از ذوق مرگیاش برام! اون موقع ها

هم شدیدا مشغول مراسم خواستگاری تلفنی و در گیر و دار شناخت دورادور پسره بود!

مثلا می گفت شادوماد ازش پرسیده "به نظرت چرا عدد ۲ دوئه، عدد ۳ سه؟؟" یا " فکر می

کنی نظم جهان با چه برهانی اثبات می شه؟" بعد خودش غش می کرد از خنده می گفت

"من نمی فهمم این سوالای تخ*می رو از کجاش در میاره این پسر!" وقتی گفتم"مگه نگفتی

فلسفه خونده؟ خوب این چیزاییم که ازت می پرسه یه جورایی فلسفیه دیگه!" با چشمای

گرد شده و قیافه ی متعجب نگام کرد و گفت" راست می گیا!! اصلا حواسم نبود!" یا مثلا

می گفت پسره باهاش راجع به سک*س بعد از ازدواج صبحت کرده و بعدم از من می پرسید

فلان(!!) چیز چه جوریه! منم که فداکار!!! مجبور می شدم برای یه دختر ۲۶ ساله کلاس

تشریح آناتومی بدن بذارم!!! احساس عمو اسدالله تو دایی جان ناپلئون بهم دست می داد!!

حالا اینا دو سه تا نمونه ی ساده بودن در اثبات سادگی آذین! ولی یه مورد سوپر و استثنایی

هم هست که حیفم میاد اونو تعریف نکنم!

یکی از دفعه هایی که داشت از حرفاشون برام می گفت لابه لای صحبتش اشاره کرد که

دیروز راجع به لیلی و مجنون حرف زدن و آخر حرفاشم پرسید " جریان لیلی مجنون چیه؟"

خوب همچین سوالی از آذین با توجه به شناختی که بهش پیدا کرده بودم بعید نبود!!

حسابیم خسته بودم و رو صندلی قطار وار رفته بودم و حرفاشو یکی در میون می شنیدم.

یه کم لای چشممو باز کردم و گفتم " تو یعنی حتی تو کتابای مدرسه هم راجع به لیلی

 مجنون نخوندی؟" جواب داد "چرا! یه چیزایی می دونم ولی آخه عماد می گفت چندجور

داستان داره!" در همون حال خمیازه کشیدن گفتم "آره، خیلیا راجع بهشون شعر گفتن. لیلی

و مجنون نظامی داریم، لیلی و مجنون مولوی داریم..." که یهو وسط خطابه ی من برگشت

گفت " نظامی فامیلیشونه؟؟؟"

نه! بینی بین الهی شما جای من بودین چیکار می کردین و چی جواب می دادین؟؟ دیگه این

یکیو منم ازش انتظار نداشتم! فقط تونستم برای پسره صبر الیم و عاجل بخوام از درگاه

عبودیت!!

ازون روز به بعدم هروقت می بینمش فوری با یه سلام علیک کوتاه سر و ته حرفارو هم

میارم و فلنگو می بندم چون فهمیدم این دیگه خیلی از دنیا پرته و با توضیح دادن یکی دو تا

مساله براش مشکلاتش حل نمی شه و فقطم اعصاب خوردیش برای خودم می مونه!




* امروز عصر یه دوربین مخفی خیلی بامزه تو تلویزیون دیدم. یه پیرمردی وسط خیابون زیر یه

پنجره وایساده بود و به هرکی که رد می شد می گفت کلید خونه اشو یادش رفته بیاره و اگر

می شه شما ازین پنجره برید تو و در خونه رو برای من باز کنین! همه هم احساس دهقان

فداکاری بهشون دست می داد و فوری از پنجره می رفتن بالا و می پریدن تو خونه که یهو می

دیدن تو خونه یه آقا و خانم برهنه رو تخت خوابیدن و مثلا مشغول انجام عملیات(!) هستن و زنه

هم تا یارو رو می دید شروع می کرد به جیغ زدن! ازونورم پیرمرده از زیر پنجره فرار می کرد!!

اینقدر قیافه ی اونایی که می پریدن تو و اون صحنه رو می دیدن وحشت زده و متعجب و خنده

دار می شد که اگر فوری بهشون نمی گفتن دوربین مخفیه همونجا از ترس سکته می کردن!




** عشق یعنی هیجان و انتظار برای شنیدن صدات و گرم شدن همه ی تن و بالا رفتن ضربان

قلب موقع گوش کردن به حرفات...

 

*** آهنگ روز... 

+ نوشته شده در چهارشنبه 23 آبان1386;ساعت 23:22; توسط یارا; |