* امروز اینجا روز مادر بود. به داداشه که بیرونه زنگ زدم می گم "حواست باشه وقتی با مامان حرف می زنی بهش تبریک بگیا". می گه " من همین چند وقت پیش بهش تبریک گفتم!" می گم "دانشمند اون تبریک عید بود!!" می گه "نه اونو که می دونم! منظورم اون تبریک بعدش بود!!" با حرص می گم" کشکول! اون تبریک سالگرد ازدواجشون بود!!" می گه "ای بابا! پس اینی که چند روز بعد باید بگم چیه؟!" با جیغ می گم " ابله! اون تبریک تولد مامانه!!" یهو می زنه زیر خنده می گه "حرص نخور بابا. صبحی زنگ زدم تبریک گفتم، از طرف توام عذرخواهی کردم که یادت رفته تبریک بگی!!!!"
هر بلایی بیارم سرش کمه! من زنگ زدم به اون یادواری کنم، اونوقت اون برای خود شیرینی از طرف من عذرخواهیم کرده که یادم رفته به مامانم تبریک بگم!
وقتی برگشت دونه دونه موهاشو کندم پیوند زدم به کف پاش!