تبليغاتX
شکست غم روزگاران خوش است... - خانعمو
خانعمو ۳۰ سالی می شه که از ایران خارج شده و با هزار بدبختی و دردسر بچه هاشو خارج کرده تا یه آینده ای براشون بسازه و بتونن برای خودشون یه کسی بشن. بچه هایی که به قول خودش اگر تو ایران می موندن هیچ پـُـــخی نمی شدن!!! نه درسخون بودن نه باباشون اونقدر پولدار بود که بتونه جور خرج زندگی خودشون و زن و بچه اشونو بکشه، ولی الان به جایی رسیدن که این بنزین ماشینشون تموم می شه ماشینه رو می ندازن دور (دیگه این یعنی چسی اضافه!!!!!!)
بله....! خلاصه که حالا این آقا زاده ها بالاخره بعد از مرارت های زیاد ِ خانعمو خان، همچین بگی نگی یه پخی از آب درومدن و زن فرنگیی و بچه ای و خونه ای و زندگیی و برو بیایی! خوب خانعمو هم فقط همینو از دار دنیا می خواست و هرچند براش سخت بود ولی همیشه می گفت "اگر خودم تو ایران مونده بودم وضعم از الان خیلی بهتر بود اما حداقل الان بچه هام تو زندگی به یه جایی رسیدن و دیگه غصه ی اونارو ندارم...."
 تو این بین خانعمویی که تو یه خانواده ی اصیل و مذهبی و با دیسیپلین زیاد بزرگ شده بود حالا با بچه هایی که تو فرهنگ غربی داشتن رشد می کردن مشکلات زیادی پیدا کرد ولی همه اشونو به بهترین شکل رفع کرد و همیشه می گفت "این منم که باید عقایدمو با بچه های جوونم جور کنم، اونا تقصیری ندارن..."
بچه ها بزرگ شدن و زن گرفتن و حالا دیگه مشکلات فرهنگی با عروس ها هم به مشکلاتش اضافه شده بود... یکی از بزرگترین آرزوهاش همیشه این بود که عروساش خودشونو دخترش بدونن و  "پدر" صداش کنن... ولی عروسای فرنگی کله شق زیر بار نمی رفتن و خیلی که لطف می کردن "عبو" که مخفف عبدالله بود صداش می زدن! خانعمو اوایل خیلی اوقاتش تلخ می شد ولی بالاخره بازم سعی کرد با خودش و عروسا کنار بیاد و بفهمه که اگر می خواد دیدارای هفتگی بچه هاش سرجاش باشه باید با عروساشم بسازه.... کم کم نوه ها هم وارد جریان شدن و زندگی خانعمو رو خیلی شیرین کردن...ولی اونا هم هرچی بزرگتر می شدن اخلاق و رفتارشون بیشتر ازون نصف ایرانیشون فاصله می گرفت و به اون نصف فرنگیشون نزدیک می شد... حتی یکی از همین نوه های عزیز کرده یه روز که خانعمو تو ماشین رو پای خودش نشونده بودش و بهش گفته بود" بابا جون خیلی دلم می خواد زودتر بزرگ شی و گواهینامه گرفتنتو ببینم" برگشته بود و گفته بود "اگر تا اون موقع زنده باشی پدربزرگ!!" و دل خانعمو خیلی شکسته بود و تا مدتها اینو با اشک تو چشم برای اطرافیان تعریف می کرد.... ولی خانعموی قصه ی ما بازم صبوری کرد و شرایط زندگی رو به خودش قبولوند.... حالا دیگه اونم مدتها بود که خارج از ایران زندگی می کرد و دیگه کم کم یه چیزایی داشت براش عادی می شد... فکر می کرد دیگه به خیلی از مسائل عادت کرده و همینم باعث می شد بیشتر با بچه ها و عروسا و نوه ها کنار بیاد.... تا اینکه اون روز اون خبرو شنید... خبری که فکر می کرد بدترین خبر عمرش بوده و دنیا رو تو چشماش تیره و تار کرد... اون روزی بود که فهمید یکی از پسرا رفته و برای سگ عزیزش شناسنامه گرفته! اونم با نام فامیل خودش!!! یعنی نام خانوادگی خانعمو و اجدادش حالا روی یک سگ هم گذاشته شده بود! پسرش این خبرو با خوشحالی بهش داد و نفهمید که خانعمو چقدر شکست....  نفهمید که خانعمو با ذهن و فکر یک مرد ۷۰ ساله چقدر تحمل همچین چیزی براش سخت بوده و چقدر روحش زخم خورده....هیچ کدوم از بچه هاش نفهمیدن که اون سکته ی چند روز بعد شاید به خاطر همین شوک عصبی بوده...
و حالا خانعمو انگار با این یکی مساله هم مثل تمام مسائل ۳۰ ساله ی گذشته ی زندگیش کنار اومده و کاری نمی تونه بکنه جز سکوت....سکوتی که پره از دردای دلش و گاهی وقتا که سر باز می کنه حرفاش دل همه رو می لرزونه و هرکس می تونه اون غم و حسرت ته چشماشو به راحتی تشخیص بده..

* این داستان نبود.. یک واقعیت بود! راستش دروغ چرا؟ من خودمم تا حدودی این همه ناراحتی و شوک خانعمو برام غیر طبیعیه... یعنی وقتی از دید اینکه یک حیوون حالا از هر نوعی جزیی از افراد یک خانواده حساب می شه به قضیه نگاه کنی خیلیم ناجور ممکنه به نظر نیاد...یعنی حداقل خیلی وحشتناک نمی بینم که یه نفر اسم فامیلشو رو سگش بذاره! هرچند خودم شاید هیچ وقت حاضر به انجام همچین کاری نشم... ولی....ولی وقتی خودمو جای یه مرد ۷۰ ساله که توی یه خانواده ی نیمه اشرافی بزرگ شده و شجرنامه ی طلا کوبش قاب شده بالای پذیراییشه و مدام تو خاطرات گذشته و اسم و رسم خانوادگیش غوطه وره می ذارم واقعا دلم به درد میاد و حالشو درک می کنم... جدن که بعضی چیزا برای بعضی از افردا به چه موضوع زجر آوری تبدیل می شه...! امیدوارم خدا بهش آرامش بده...

* خانعمو عموی من نیست!

+ نوشته شده در جمعه 23 فروردین1387;ساعت 21:41; توسط یارا; |