تبليغاتX
شکست غم روزگاران خوش است... - Ideal relationship
من همیشه فکر می کردم رابطه ای درست حسابیه که از اولش با عشق و تفاهم و بدون دعوا و مخالفت شروع بشه! اما حالا فهمیدم رابطه ای سالم و کار درسته که اولش با عشق شروع بشه، با دعوا و گیس و گیس کشی و خین و خین ریزی و کل کل و جفتک چارگوش ادامه پیدا کنه(!) و با تفاهم نهایی و شناخت دو طرف به ثبات برسه!!  این رابطه خیلی ارزشش بالاتره و دو طرف هم قدرشو بهتر می دونن! به جان خودم!!

* از دیروز دادار دودور راه انداخته بودن که ممکنه به خاطر یه بارندگی زیاد و کوران و بوران همه جا تعطیل بشه و حواستون به خودتون باشه. از دیشب هی می رفتم این آسمونو چک می کردم می دیدم صافه و سور و سات ستاره ها هم به راهه! صبح هم که از خواب پاشدم هوا آفتابی و درخشان و بدون ذره ای ابر و نشانی از برف بود! نزدیکای ظهر بود که داشتم آماده می شدم برم کلاس که دیدم این دونه های برف قر ریزون دارن میان پایین. آخرین نگاهو به خیابون کردم و لباس متناسب با هوای معمولی رو پوشیدم و رفتم از خونه بیرون. یعنی بین آخرین نگاه من تا آماده شدن و رسیدنم بیرون از خونه خیلی که شد ۱۵ دقیقه بود که دیدم واویلا!! به قد من برف نشسته رو زمین!! هرجوری بود تا دانشگاه رفتم و دو ساعت کلاسمون با سلام و صلوات تموم شد و اومدم بیرون که دیدم  وا مصیبتا! برف بند اومده حالا روش بارون یخی ( نه تگرگا! ای سـِـــوایه او سِـــوا !!!) اومده... این مدل بارون یخی هم اینجوریه که بعد از اومدنش انگار دور همه چی کریستال بسته شده و همه جا شیشه ای می شه! دور سیم های چراغ برق و سقف ماشینا و کف خیابون یه لایه یخ می بنده این هوا! یعنی واضح تر که بخوام بگم شوما اینجوری فرض کن که حدود ۵۰ سانت برف اومده و هنوز این ماشینای برف روبی همه رو جمع نکردن از کف خیابون که روی اون برفا یه لایه ی ۲۰ سانتی هم یخ بسته باشه!! یعنی اگر همچین اتفاقی تو ایران مثلا بیفته کاملا خود پرزیدنتو باید بیارن باقالی بارش کنن و بفرستنش رو یخا بدوئه!! حتی نمی شد کف خیابون راه رفت! ساختمونیم که کلاس من توش بود توی یه خیابون سرازیر با یه شیب تنده که همینجوریش رو آسفالتش آدم برک می زنه موقع راه رفتن چه برسه روی همچین یخی!! داشتم شهادتینو می خوندم و از ساختمون می اومدم بیرون که شروع کنم به سینه خیز رفتن کف خیابون که دیدم ازین سر خیابون به اون سر صد تا مامور پلیس و آتیش نشانی با کفشای میخ دار و بند و طناب و چکش و تبر وایساده بودن و خودشونو میخ کرده بودن به زمین که لیز نخورن و مردمو ازینور به اونور رد می کردن!! البته بیشتر یه نفرو ازین سر خیابون بغل می کردن و دست به دست می دادن به بغل دستیاشون تا یارو برسه به پایین خیابون که وضعیت یه کم بهتر بود و شیب زمین کمتر بود... اینم از امروز ما!!

** چند وقت پیش یه کتاب در مورد تاریخ معاصر ایران و گندای دبشی که خصوصا پادشاه های سلسه ی قاجار به سر اون مملکت ر...دن(!)  می خوندم، که یه قسمت از کتاب با کلی سند و مدرک و نقل از کتابای معتبر دیگه گفته بود یه روز به دربار ناصرالدین شاه خبر میارن که آی چه نشستی که پسرت شهبانوی آینده اشو انتخاب کرده و خوشحال باش که عروس دار شدی!! این عروس وجیهه ی کریمه ی ضعیفه هم یکی از کره خرای اسطبل ولیعهد عزیز بوده! یعنی درباریان، ولیعهد اون موقع رو که همون مظفرالدین شاه بوده سر بزنگاه و در موقع مجامعت(!) با یکی از مادیان عزیزش دستگیر کرده بودن! حالا اینکه چی شد یاد این موضوع افتادم به خاطر خبر شاهکار دانشجوی دکترای ایرانی و گندی که تو کانادا بالا اورده، بود! (اتفاقا خیلیم ربط داره عزیز جان!! اون ولیعهد بود و یه حرمسرای پر از سوگولی داشت و بازم حمله کرده بود به خر و الاغش!! این یکی هم تو قلب آزادی و جایی که به راحتی و بدون دردسر می تونه بره تو یه ۳ک۳ کلاب و هر غلطی می خواد بکنه بازم به یه دختر تو آسانسور حمله کرده! )
آخه یکی نیست بهش بگه میمون بی عقل تو که ظرفیت نداری چرا با یه دختر تنهایی سوار آسانسور می شی، حالا شدی دیگه چرا زل زدی بهش که حالی به حالی بشی، حالا زل زدی و حالی به حالی شدی چرا دیگه عنان از کف دادی حمله کردی بهش و سینه اشو ماچ کردی، حالا حمله کردی و ماچ کردی ای خاک بر سرت، دیگه حالا این حرفایی که می زنی چیه؟؟؟...لااله الی الله..!!  فقط برای یه ماچ نا قابل این همه بدبختی و مصیبت و رسوایی به بار اوردی؟؟؟!!!

+ نوشته شده در جمعه 12 بهمن1386;ساعت 21:49; توسط یارا; |