مامان بانو از بچگیم هروقت داشت یه کاری می کرد منو صدا می زد و می گفت "بیا وایسا نگاه کن یاد بگیر!" حالا اون کار می تونست یه مدل دوخت و دوز باشه یا حتی دوختن یه دکمه ی ساده یا یه چیزای کوچیک و فوت و فن های خاص تو آشپزی یا تجربیات و نصیحت های خانه داری! یا حتی هی موارد ریز تر که مثلا "همیشه تو فلان موقعیت فلان کارو بکن!" هرچند منم همیشه غر می زدم و برام اصلن توجه کردن و یاد گرفتنشون جالب نبود، ولی الان که یه وقتایی یه کارایی رو می خوام انجام بدم و یادم می افته مامان خیلی وقت پیش یه شمه ای ازش رو سعی کرده با دگنگ و به زور بهم یاد بده و تو مغزم فرو کنه کلی خوش خوشانم می شه! مامانا بیشتر ازاینکه بچه هاشونو بشناسن انگار نوستراداموس های خوبین و آینده رو می بینن!
* چند روز پیش رفته بودم پیش دکترم(همون که اگه اسمش بپرسی می گه نمی دونم!!!) برای چکاپ که اول انترنش اومد تا یه سری سوالا و بررسی هارو بکنه. هر چی هم می پرسید و من جواب می دادم می گفت" اینو حتما با خودم خانم دکتر صبحت کن و ازش بپرس!" برگشتم می گم " شما انترن جدید هستین؟!" با تعجب می گه "از کجا فهمیدی؟؟!" می گم "ازینکه خانم دکترو نمی شناسی! دورت بگردم اینو هر سوالی ازش بکنی می گه نمی دونم!!! چه دل خجسته ای داری تو!" با تعجب می گه "نه! امکان نداره! این علائمی که تو می گی چیزای مهمی هستن، باید حتما یه جوابی راجع بهشون بهت بده!" خندیدم می گم "شرط می بندی؟! حالا ببین!"
چند دقیقه بعد که دکتره اومد انترنه هم تند تند شروع کرد به توضیح دادن و تکرار کردن سوالای من. اونم با لبخند همه رو گوش کرد و گفت" خوب اون موردو که من نمی دونم باید با دکتر عمومی صحبت کنی. اون علائمی که می گی رو باید برم از تو کتابام نگاه کنم، ولی مطمئن باش چیز خاصی ننوشتن. راجع به اون سوالتم خیلی مطمئن نیستم!"
وقتی دکتره از اتاق رفت بیرون انترنه هنوز با دهن باز داشت منو نگاه می کرد! می گم "دیدی؟ من که بهت گفتم!" می گه "آخه نمی شه که! مگه نمی دونی؟ خانم دکتر جزو ۵تا متخصص اول کانادا تو این رشته هستن!" می گم "آره می دونم!! اینجا انگار هر دکتری متخصص تره کمتر می دونه! تو کشور من تو اگه بری دکتر برای سردد برای میخچه ی پا و تنبلی روده و دیسک کمرتم بهت قرص و شربت می دن!" خندیده می گه "خوب دیگه اونجوریم خوب نیست!" می گم "ولی باور کن ما اون مدلی بهتر درمان می شدیم!! حالا توروخدا تو سعی کن مثل این خانم دکتر متخصص نشی!" می خنده و می گه "امیدوارم!!"
**عصری داشتم در کابینت آشپزخونه رو باز می کردم که یهو یه بسته نبات خیلی سنگین و گنده ازون بالا زارپ افتاد رو سرم! ازون موقع تاحالا این گنجشک ها یه سره دارن دور کله ام می گردن و جیک جیک می کنن بی مروتا! حالا سر من به جهنم، دارم غصه ی اون همه نباتی که حروم کردمو می خورم!!!! نباتاشم ازینا بود که یه سیخ داره وسطش و کلی چیتان فیتانه و خودش تیکه شده اس و لازم نیست موقع دل درد و مریضی دو ساعت زور بزنی تا تیکه های گنده ی نباتو نصف کنی و بندازی تو چایی!
*** این ازون آهنگاس که آدم فقط باید باهاش قر بده و سعی کنه اصلا به شعرش توجهی نکنه!! روزتون پر قر باد!
*سر کلاس دینامیک استاد مشغول حل کردن یه سری مساله ی سخت بود و دیگه کم کم مخمون داشت می رفت به سمت لنت و روغن سوزی که یکی از پسرای ایرانی برگشته خیلی جدی می گه "sir! my hands on your skirt! my father came out!!!!" قیافه ی بچه ها که اول همه باهم سراشون برگشت طرف پاهای استاد که دامن احتمالی رو پیدا کنن و بعدم شلیک خنده ی نصف کلاس که ایرانی بودن هنوزم به خنده ام میندازه!
**تو ساختمونمون دارن یه عالمه نوسازی و رنگ و نقاشی انجام می دن که از چند وقت پیش از طبقه ی پایین شروع کردن و حالا هم رسیدن به طبقه ی ما. جدای از سر و صداها که حالا بماند اونطرف، گرد و خاک شدیدی که از سمباده کشی درا و دیوارا یه سره تو خونه پخش می شه اونطرف تر!! هی همه جا رو گرد گیری و تمیز می کنیم دو ساعت بعد دوباره به قد من خاک نشسته رو وسایل خونه! حالا قرار شده با داداشه شیفتی وایسیم جلوی در فوت کنیم بلکه کمتر خاک بیاد تو خونه! فوت اضافه ندارین بفرستین طرف ما احیانن؟!
* دوستم دیروز می گه "تمام زمستونو آدم غصه ی هوای سردو می خوره، تابستونم که می شه آدم باز غصه ی زود تموم شدن هوای گرمو می خوره!" می گم " قسمت اول که تو زمستون غصه ی هوای سردو می خوری طبیعیه و نشون از آدمیزاد بودنت داره! منتها قسمت دومش که تو تابستونم غصه ی زود تموم شدن گرمارو می خوری نشون از داشتن ژن ایرانیت داره!!"
** سر یکی از درسا راجع به سیاست امریکا و انتخابات ریاست جمهوری بحث بود که یهو یکی از پسرای ایرانی کلاس به طور خیلی بی ربط و احمقانه ای شروع کرد به مسخره کردن ایران و مردم ایرانی و سیاست های دولت ایران! بعدشم قیافه های تعجب زده ی همه و سوالای پشت هم بود که می کردن و اصلن بحثی که راجع به امریکا و سیاستش بود فراموش شد!! منم دوستام به صندلی میخ کرده بودن که یه وخ پانشم بزنم از عصبانیت دل و روده ی یارو رو به گوشاش پیوند بزنم! ماها خودمون همه امون می دونیم چی چی هستیم!! ولی این خود زنی اونم جلوی یه عده اجنبی(!) واقعن بی شرمانه اس! وقتی دیدم نمی شه سر کلاس و جلوی جمع به حسابش برسم و مجبورم هی در لفافه باهاش بحث کنم حواله دادمش به بعد از کلاس. آخر کلاسم داشتم می رفتم بیرون دوستم برگشته می گه" فقط اگه کارتون به کتک کاری رسید یه ندا بده من در برم!!" که رفتم بیرون دیدم جا تره و بچه نیست و طرف فلنگو بسته! حالا از دیروز تاحالا مونده اینجا(دقیقا همینجا!! نه! یه کم بالاتر!!! اهان! همونجا)ی گلوم کار این پسره ی مزدور وطن فروش تا هفته ی بعد برم یه گوشمالیش بدم!
***این ترم فقط سه روز در هفته ولی از صبح تا شب کلاس دارم و وقتی می رسم خونه واقعن نیاز دارم بیان با تابوت ببرن تو تختم خاکم کنن! حالا من موندم اونایی که هم کار می کنن هم درس می خونن یا اول کار می کنن بعد درس می خونن یا اول می رن سر درس بعد می رن سر کار یا کلن کار و درسو با هم می کنن چه مدلی زندگیشونو هندل می کنن!!! من حتی حال ندارم شبا از شدت خستگی غذای تو دهنمو بجوام! اونوخ چه جوری بقیه می تونن به کارای خونه یا بیرون خونه اشون برسن؟!
**** عشق یعنی وقتی که در مقابل شیطنتای من با خنده می گی "دیگه چقدر می خوای دل ببری"؟!![]()
* امروز اینجا روز مادر بود. به داداشه که بیرونه زنگ زدم می گم "حواست باشه وقتی با مامان حرف می زنی بهش تبریک بگیا". می گه " من همین چند وقت پیش بهش تبریک گفتم!" می گم "دانشمند اون تبریک عید بود!!" می گه "نه اونو که می دونم! منظورم اون تبریک بعدش بود!!" با حرص می گم" کشکول! اون تبریک سالگرد ازدواجشون بود!!" می گه "ای بابا! پس اینی که چند روز بعد باید بگم چیه؟!" با جیغ می گم " ابله! اون تبریک تولد مامانه!!" یهو می زنه زیر خنده می گه "حرص نخور بابا. صبحی زنگ زدم تبریک گفتم، از طرف توام عذرخواهی کردم که یادت رفته تبریک بگی!!!!"
هر بلایی بیارم سرش کمه! من زنگ زدم به اون یادواری کنم، اونوقت اون برای خود شیرینی از طرف من عذرخواهیم کرده که یادم رفته به مامانم تبریک بگم!
وقتی برگشت دونه دونه موهاشو کندم پیوند زدم به کف پاش!
* می گم چه جوریاس که دختری که تا همین چند ماه پیش دوست جون جونیت بوده و جیک و پوکش باهات یکی، حالا که داره ازدواج می کنه یهو زده اون کانال کلن؟! یعنی ازدواج کردن اینقدر باد دماغ آدمو زیاد می کنه افاده به دور خدا طبق طبق؟! اولین نفرم نیستا! خیلیای دیگه رو هم دیدم و شنیدم این مدلی!!! خودمونیم... بعضی از اخلاقای دخترونه هم گاهی واقعا ت*خمیه!
** پریروز تو اخبار یاهو دیدم از تابوی عشق یه خواهر و برادر تو انگلیس نوشته! و اینکه از طرف دولت و اجتماع هم شدیدن داره باهاشون برخورد می شه و حتی از نظر قانونی همچین رابطه ای نباید باشه و خلاف قانونه.
مردم محترم دنیا شماها چتونه احیاین؟!! اون از اون مرد اتریشی انسان نما و فاجعه ای که سر دخترش اورده، اون از عشق پدر و دختر استرالیایی، اینم از این یکی!!!! پـــــــــــــــــوف!
* این ترم یه استاد ادبیات و نگارش انگلیسی داریم که یعنی خود خاله ریزه اس! بعد در کنار قلقلی بودن و کلن سرخوش بودنش موقع حاضر غایب کردن هرکی که غایبه با خودش به فارسی می گه "نیست"! وقتی داره حرف می زنه اگر من یا اون یکی دوست ایرانیم بپریم وسط حرفش و بخوایم ازش سوال کنیم به فارسی می گه "وایسا! تموم نشده!!" اگرم از دست کاراش و حرفاش هی بخندیم بهمون می گه "ساکت بشین!" کلن مارو شرمنده ی خودش کرده بس که فارسی بلده و علاقه مند به ایران و خصوصا تهرانه! وقتیم می پرسه فرق تهران و مونترال چیه ما سعی می کنیم سوت بزنیم!!! چون نمی دونیم چه مدلی باید فرقهارو براش بر بشمریم! آخر سر برگشته هر هر می خنده می گه "نمی خواد به خودتون زحمت بدین من پدرم چندین سال تو دانشگاه تهران استاد ادبیات انگلیسی بوده! می دونم ترافیک خیلی وحشتناکی دارین!"
حالا باز شانس اوردیم فقط همینقدر از فرقهارو می دونه و بازم آبرومون درز گرفته شد جلوی این اجنبی ها!
** یه ایمیل برام اومده بود با موضوع "درمان قطعی برای جوش های صورت" با راهکارهایی در حد آفتابه مسی با این مضمون که: کلن گز و شکر (!) اضافه نخورید که جوش نزنید! حالا اگرم گز خوردین و جوش زدین اصلا بهش دست نزنین! بعد برید داروخونه از دکتر داروخونه بخواید بهتون یه کرم برای درمان جوش معرفی کنه! اگر بازم جوشتون خوب نشد دیگه باید به پزشک مراجعه کنید!!!
ملت همیشه در صحنه ی خلاق! مارو عرقگیر کردین با این راهکاراتون!!
*** معلم های جغرافی یادتون به خیر... کجایید که ببینید چه نوگولان شکوفایی رو تحویل جامعه دادید!!!
where is Iran? link آدم نمی دونه بخنده یا بگریه!!!
*یه کلاس ۳ ساعته ی طولانی شبونه با یه استاد ایرانی شدیدن خجسته و دوستای ایرانی که هر لحظه یکیشون یه چیزی می گه و خنده های ریز ریز و یواشکی و تکون خوردنای محکم از خنده های شدید و تیکه های بچه ها و نگاه های چپ چپ بقیه ی همکلاسی های غیر ایرانی.... فکر کنم همینا قراره جزیی از خاطرات دانشجویی بشه... خوبه! دوسشون دارم...
* برای این ترم چون خیلی کوتاه و فشرده اس فقط سه تا درس برداشتم که یکیشونو به علت اینکه معروف بود به سختی و همه گذاشته بودن برای سال آخر، بعد از کلی بالا پایین کردن و جنگ و اختلاف با دوستام بالاخره به تفاهم رسوندمشون(!) که همه امون باهم برش داریم و اگر قراره بیفتیم همگی با هم بیفتیم که زیاد روحیه امون خراب نشه! اطلاعات خود منم ازش درین حد بود که وقتی میرزا ازم پرسید اسم درسش چیه گفتم نمی دونم! امروزم اولین جلسه اش بود و از دو روز قبل استاد بهمون یه سری جزوه ایمیل کرده بود و گفته بود همه اشو بخونین بعد بیاین سر کلاس. همون موقع هم فهمیدم عجب خبطی کردم! حالا با کلی دلداری دادن به خودم و بقیه رفتیم سر کلاس، استاده بعد از یه توضیح مختصر راجه به درس، برگشته می گه "هرکسی سوال دیگه ای داشت می تونه از اونایی که اون بالا نشستن و ترم قبل افتادن سوال کنه!" برگشتیم می بینم ۱۳ نفر با نیشای باز رو صندلیای ردیف بالا نشستن و دارن نگامون می کنن!!! تو کلاس چند نفر بودیم؟! کلن ۲۵ نفر!!!
** بدترین چیز اینه که گاهی نمی تونی جلوی خودتو برای نگفتن یه چیزایی بگیری....خیلی بده.. خیلی!
با دیدن بارونای این کشور تازه فهمیدم چه اشتباهی می کردیم که به بارونای سریالای ایرانی یا فیلمهای هندی که دوشو باز می کردن رو کله ی طرف و هر دونه اش قد یه نعلبکی بود می خندیدیم! بارونایی که اینجا می یاد ازونا بدتره و هر دونه اش قد یه طشت آبه تقریبا! و البته به همون اندازه هم هوارو لطیف تر و خوشبو تر می کنه... از صبح که داره یه بند می باره حسابی حال و هوای شمال ایرانو پیدا کرده و ازین بوی خاک خیس خورده و هوای خوشبو سیر نمی شم...
بارون میاره برام یادتو...
بعضی از بوها یا آهنگها یا منظره ها خیلی راحت می تونن حال و هوای منو عوض کنن... یعنی فکر می کنم همه همینطور باشن. تو خود من که این حس در مورد آواها خیلی قوی تره. وقتی یه آهنگ رو گوش می دم کاملا پرتاب می شم به حس و حال اولین دفعاتی که شنیدمش و کاملا همون حال بهم منتقل می شه.
یکی از سخت ترین دوران زندگی من تا به حال اون چند وقت اول مهاجرت بوده... و شاید حتی سخت ترینش! نمی دونم دقیقا چه حسی داشتم اون روزا، هنوزم نمی تونم حس و حال اون روزامو از هم تفکیک کنم. مطمئنا هم غمگین بودم، هم دلتنگ هم خیلی حسهای دیگه ولی بیشترینشون حس گنگی و رها شدگی داشت، حس دلشوره و اضطراب، حس سردرگمی و اینکه نمی دونی از کجا باید شروع کنی و به کجا می خوای برسی. یه جورایی انگار که تو خلا معلق مونده بودم و اصلا نمی فهمیدم قراره چه اتفاقاتی برام بیفته. حسهای خیلی تلخ و بدی بود، یه جورایی گزنده و نا امید کننده. تو اون روزا به طور اتفاقی یه سری آهنگو همش تو خونه و ماشین گوش می کردیم و همون آهنگها تا برای ابد شدن خاطره ی همون روزهای من... و انگار تمام انرژیهای منفی اون روزا رو تو خودشون جمع کردن و با هربار گوش دادن بهشون به جد سعی می کنن تموم اون حس و حال رو منتقل کنن و عجیب هم تاحالا موفق می شدن! تا اونجایی که موقع بالا پایین کردن آهنگا توی آیپادم سریع ردشون می کردم و حتی دلم نمی خواست چشمم به اسمشون بیفته! ولی چند روز پیش تصمیم گرفتم با این حس درونی مقابله کنم... به هرحال اون دوران هم جزیی از زندگی من بودن و مطمئنا اینقدر برجسته بودن و تاثیر عمیقی تو زندگی من داشتن که هیچ وقت نمی تونم فراموششون کنم... سعی کردم دیگه اون حس منفی رو ازون آهنگ نگیرم و به جاش به اتفاقات مثبت و خوشیای بعد از اون روزا فکر کنم....
سعی خوبی بود! و همینطور نتیجه اش برام راضی کننده بود. همینکه تونسته بودم با یکی از حسهای منفی و ناراحت کننده ام مقابله بکنم برام ارزشمند بود...
* حالا که تو پست قبلی صحبت رقص شد و کلیم فهمیدم این هنر طرفدار داره، گفتم اینو نگم اجحاف می شه در حق هنر ایرانی!
پارسال اینجا یه گروه رقص سه نفری اومد که مربی و رقصنده ی اصلیشون بنفشه صیاد( دختر پرویز صیاد همون صمد آقای خودتون!!!) بود. قبل از ورود به سالن به همه یه سری بروشور اطلاعاتی می دادن که توش کلی ازین خانم و رقصش و تحصیلاتش درین زمینه نوشته بود. حتی قید شده بود که بنفشه صیاد مدرک دکترای رقص از یکی از معروفترین دانشگاه های امریکا( یادم نیست هاروارد یا یل یا دسته بیل!!! یا یکی دیگه تو همین مایه ها!!) داره و مبتکر یه سبک نوینه و خلاصه کلی تعاریف ازین قسم... و وقتی ما رفتیم تو سالن و رقصشون شروع شد واقعا درود فرستادیم به روح پرفتوح اون دانشگاهی که همچین دانشجوهایی رو داده بیرون!! من خودم واقعا فکر می کردم قراره شاهد رقص بابا کرم و بندری و اینا باشم! ولی بعد از شروعش فهمیدم من کلن فکر نکنم بهتره!!! یعنی به قدری اینا رقصشون زیبا و دلنشین بود که واقعا همه رو تحت تاثیر قرار داده بودن. به گفته ی خودشون رقص سماع درویش ها رو با یه سری رقصای محلی ایرانی تلفیق کرده بودن و جدن هم که قشنگ از آب درومده بود. و جالبیش اینجا بود که شدیدن هم همون حالت خلسه رو توی فضا با حرکاتشون ایجاد کرده بودن و همه می گفتن یه جورایی کرخت شدیم...!
خلاصه گفتم که بگم رقص ایرانی هم حالا جدا ازون رقص های معمولی و روتینش قسمت های دیگه ای هم داره و فقط این فرنگیا نیستن که رقصهای آنچنانی می کنن!! (اگر اینارو نمی گفتم بدجوری اون عرق ملیم تو گلوم گیر می کرد!!!)
** من چه خوش خیال بودم که فکر می کردم امتحانام قراره تموم بشه ها! اصلا تقصیر این استاده بود بس که خوب بود و وقتی رفتم پیشش و گفتم من سر امتحان درس آخر مشکل برام پیش اومده و این درسو اصلا از امتحانش راضی نیستم پـــِــرتی گفت "باشه برو بخون هفته ی بعد یه امتحان دوباره ازت می گیرم!!" خوب استاد جان اگر می گفتی به من چه خوب ندادی که ندادی این ترم می ندازمت تا ترم بعد دوباره همین درسو بگیری و پاسش کنی که بهتر بود که!!!
جان؟ نه! قربون شما! عرض دیگه ای نیس جز اینکه خودمونم می دونیم رومون سنگ پا و کاشی حموم و کاسه ی توالتو هم کمرنگ کرده!!
*** داداشه داره به دوستش فارسی یاد می ده و منم خودمو زدم به نشیدن که در عین نشنیدن می شنوم(!) می گه "حالا بگو ایول!!! نه... نه! ayouul نه!!! say ایول! say eeeeey ...... vaaaaal" !
حالا دختره همه ی فارسیش کامل شده مونده همین یه کلمه!!! اینم یاد بگیره دیگه به حوق قوه ی الهی می ره برا تیم ملی!!!!

یه چیزایی واقعا منو به وجد میاره و احساساتیم می کنه. یکی ازون چیزا دیدن رقصه! البته نه رقص باباکرم و قر تو کمر! رقصی که این فرنگیا بهش می گن ballroom dance و کلی حساب کتاب داره و خیلیم سخته. همچین حرکات موزونی جدن منو تحت تاثیر قرار می دن و کلن احساساتم یه طوریشون می شه! خصوصا موقع دیدن این برنامه! البته به همون اندازه هم حسرت می خورم که هیچ وقت تو زندگی مطمئنا نمی تونم اینجوری برقصم چون همچین هنری رو باید از بچگی رفت دنبالش! ولی یه چیزی ته ذهنم قلقلکم می ده که اگر یه روزی دختر دار شدم حتما برای رقصیدن تشویقش کنم و حالا با تشویقم نشد با کتک و زور که می شه!!!
یاد مامانم می افتم که چقدر همیشه دوست داشت من یه نقاش بشم و چقدر پول کلاسای متخلف و وسایل نقاشی برای من داد تا بلکه از من یه پیکاسویی در بیاد!!! که آخرم در نیومد که نیومد!! همیشه از دستش شاکی بودم و حس می کردم خواسته اشو داشته به من القا می کرده، ولی الان حسشو بیشتر درک می کنم! خودم هنوز بچه هه نیومده دارم برای رقاص شدنش نقشه می کشم!!!! به نظرم اصلا خوب نیست! باید از الان رو خودم کار کنم که بعدها نخوام دنبال رسیدن به آرزوهام تو زندگی دیگران باشم...
*به به ازین هوای خوشگل ِ گرم ِ خنک! یعنی واقعا کفران نعمته که آدم تو همچین هوایی بشینه تو خونه و درس بخونه!! ای آل ببره این امتحانارو و پشت بندشم این استاتیک رو!!!
**اینجا خیلیا (غیر ایرانی و عرب) می دونن "گوشت حلال" و کلا "حلال" چیه و چه صیغه ایه!
حالا امروز داشتم با یکی از همکلاسیام که یه دختر ایتالیایه حرف می زدم وسط حرفاش برگشته می گه "پرچم کشور شما خیلی شبیه مال ماس. فقط وارونه اس." می گم "آره. رنگاش شبیه... البته یه چیزیم وسطش نوشته مال ما!" می گه "آره درسته... حالا چی نوشته؟!" می گم "الله!!" با قیافه ی ابولهول می گه "آهان... آره آره... حلال!!!!"
(هیچ جوری تو دهنم نمی چرخید بگم اون وسط نوشته God!!!!!")
حالا با این اوصاف پرچم شیر و خورشید حلال نیست! حواستون باشه قورتش ندین!!!
***میرزا نویس: وقتی مشکلات و ناراحتی نداری و زندگی روال عادیشو داره شما عشقی! وقتیم مشکلات و ناراحتی داری و زندگی روال عادیشو نداره بازم که عشقی که پس که آخه!! بازم مهربونی داری و توجه داری و خوبی داری و حمایت داری... پس می شه بگی شما کی عشق نیستی پسل خان؟
* این ماهیه شده برای ما دردسر!!! پریروزی کما فی الچندروز گذشته(!) نشسته بودم تو اتاق و جزوه ها و ورقه هام از سر و کولم می رفت بالا که یهو یه چیزی از تو آشپزخونه گفت گورمب! اصلا نفهیدم چه جوری پریدم طرف آشپزخونه که با مضحک ترین صحنه ی این روزا مواجه شدم! داداشه درحالی که چشماش از حدقه زده بود بیرون و از سرتاپاش داشت چکون چکون آب میومد عین بهت زده ها وایساده بود اون وسط و داشت احتمالا هضم می کرد که از کجا یه کاسه آب معطر(!!) ریخته رو سرش!! با ترس می گم "چی شد؟!" با حرص می گه " تو تنگ ماهی رو گذاشته بودی بالای یخچال؟!" نمی دونستم بخندم یا عصبانی شم! در یخچالو محکم بسته بوده تنگه هم ازون بالا لیز خورده زارپ افتاده رو سرش!! حالا کلیم سعی کردم خودمو خونسرد نگه دارم و قبول کنم که تقصیر هیچ کدوممون نبوده و آسه آسه دارم دنبال دستمال می گردم برای خشک کردن در و دیوار که یهو یاد ماهی افتادم و با جیغ می گم "حالا ماهی بدبخت کو؟!!" تازه اونم حواسش جمع شده و یهو عین اینایی که فیلمشونو می ذارن رو دور تند شروع کردیم دور آشپزخونه دنبال ماهیه گشتن! طفلک بینوا بی جون افتاده بود رو گاز!!!! یعنی حدودا دو دقیقه ای بیرون از آب افتاده بود و تازه من مطمئن نبودم که گاز که یه ربع پیش خاموشش کرده بودم چقدر داغ بوده!!! گریه ام گرفته بود از ناراحتی که ماهی بدبخت اینجوری مرد! داداشه هم رفت زودتر جسدشو از جلوی چشم من برداره که یهو حس کردیم داره وول می خوره!! فوری دوباره یه ظرف آب کردم و انداختیمش تو آب. اول یه ور یه ور بود و چشماش چپ شده بود و برک می زد و هر چند دقیقه هم عین چوب خشک رو آب وایمیستاد و هی داداشه هم می رفت میومد می گفت "کشتیش قاتل!!!" خودمم دیگه ازش قطع امید کرده بودم و وجدانم یه سره پنجول می کشید که "اینم جا برای گذاشتن تنگ ماهی بود آخه؟!" که بعد از دو ساعت همچین دوباره سر حال و فرز شده بود و افتاده بود به حباب در دادن و دوباره زل می زد بهمون که غذا بریزیم تو حلقش که باورم نمی شد!!! یعنی یه ماهی قرمز معمولی که از ارتفاع نیم متری از بالای یخچال بی افته رو گاز، اونم گازی که نیمه داغ بوده، بعد حدود دو سه دقیقه هم بیرون از آب بمونه، زنده می مونه؟!!! چشمم کف پولکاش واقعا!!! بس که می خوره!! حیفه اون همه غصه ای که براش خوردم!!!
** همیشه همینه! اون درسی که برام آسون تره می ذارم کنار و خودمو سر درسای سخت تر خفه می کنم و اونارو خوب یاد می گیرم، بعد عزا می گیرم برای آسونه!!! اووووف!