تبليغاتX
شکست غم روزگاران خوش است...
 نمی دونم به خاطر درس خوندن و استرسهای امتحانه یا به خاطر ناراحتی ِ این روزا یا چی که حس می کنم اعصابم به شدت ضعیف شده و بدتر از همه هم در مقابل صداها حساس شده. همش یاد بچگیا می افتم که وقتی با داداشه می ریختیم رو هم و یه محله ای رو می ذاشتیم رو سرمون مامان بانو با لحنی که معلوم بود اعصابش زیر تریلیه و انگار داشتن به روحش ناخن می کشیدن بهمون با صدای لرزون می گفت "بی صدا!!! هیس!" حالا دلم می خواد خودم راه برم به همه بگم "بی صدا!!!" به کارگرای ساختمون که دارن با این ماشینای بزرگ راهرو هارو آب و جارو می کنن، به صدای جیغ و داد این مرغای دریایی، به صدای هود آشپزخونه، و صد البته به آهنگهای رپ داداشه که روانمو داره پانچ و منگنه می کنه!

*یه بدی درس خوندن با کامپیوتر و حل کردن مساله ها از روی سایت و اینترنت اینه که وسط بگیر و ببند مساله ها و کشتی گرفتن باهاشون این یاهو مسنجر و اینترنت اکسپلورر هی بهت چشمک می زنن و حواستو پرت می کن!! حالا آدم یه ساعت، دو ساعت، دو ساعت و یه ربع، دو ساعت و یه ربع و دو دقیقه دیگه خودشو می تونه کنترل کنه و نره سراغشون! بعد از این دو ساعت و هفده دقیقه که دیگه نمی شه نرفت طرفشون! والا ما هم آدمیزاد بودیم تو مملکت خودمون با ورقه و پلی کپی و کتاب درس می خوندیما! حالا اینجا با این لپ تاپ همیشه باز و اینترنت وایرلس حاضر و آماده هر چقدرم هی رو فایل مساله ها و تمرینا تمرکز کنی  و بخوای حواسه رو با چوب و چماغ و کتک بیاریش تو باغ بازم نمی شه!
اینم از مضرات درس خوندن به روش پیشرفته البته برای افراد بی جنبه ی سست عنصری!!! مثل بنده!

** برای هفت سین عید ماهی قرمز معمولی گیرمون نیومد و مجبور شدیم بریم وال مارت یک عدد گلد فیش قلمبه ی نارنجی بخریم. حالا این چند روزه که همش خونه ام و پشت میزم تو اتاق نشستم و چشمم بهشه فهمیدم چه اشتباه بزرگی کردیم و احتمالا جای ماهی سگ ماهی هار بهمون اندختن! چند روز پیش دیدم از طرف تنگ ماهیه داره صدای ترکیدن حباب آب میاد. پاشدم رفتم سر وقتش می بینم داره هورت هورت انگار از آبش می خوره و هی حباب می ده بیرون!!! تا هم منو دید خودشو چسبوند به تنگ که یعنی گشنمه! رفتم براش غذای ماهی اوردم و یه کم ریختم تو تنگش و رومو برگردوندم برم که دیدم باز صدای حباب درومدنش بلند شد! برگشتم دیدم کف تنگم لیسیده و همه ی غذاهاشو خورده!! خلاصه یه چند روزی برنامه امون این بود و روزی هونصد وعده بهش غذا می دادم که این دو روز به خاطر مشغله ی ذهنی به کل از یادم رفت. چون تنگشم از جلوی چشمم برداشته بودم بس که موقع غذا خوردن بهم عین این گداهایی که می رن پشت در رستورانا وایمستن زل می زد و غذامو کوفتم می کرد! امروز دوباره رفتم سر وقتش که دیگه داشت خودشو هلاک می کرد و آب تنگشم نصفه شده بود. منم که کلا بی جنبه! خواستم سر به سرش بذارم و یه تیکه ی کوچولو از غذاشو تو فاصله ی خیلی کم از آبش نگه داشتم که بیشتر مشتاقش(!!) کنم که یهو عین فنر از جاش در رفت و یه ۵ میلی فکر کنم پرید بالا و همچین نوک انگشتامو مک زد که فکر کردم سوزن رفت توش و منم از ترسم کل بسته ی غذارو خالی کردم رو سرش!!!
والا من نمی دونستم که دیگه ماهیا هم گاز می گیرن! امیدوارم تا بعد از امتحانای من صبر کنه و فعلا نترکه!!! از خوردن زیاد تا وقتی سرم خلوت شد برم تو یه آبی جوبی رودی چیزی ولش کنم!

+ نوشته شده در جمعه 30 فروردین1387;ساعت 21:26; توسط یارا; |

داشتیم با دوستان راجع به مبحث خوشمزه ی غذاهای ایرانی سخنوری می کردیم و بحثمون سر چلوکباب و خصوصا کبابی که از قدیم تو بازار تهران درست می کردن، حسابی داغ شد! بعدم کلهم به این نتیجه رسیدیم که هیچ جا غیر از خود ایران نمی شه کباب کوبیده با طمع و مزه ی اصلیشو خورد(حداقل ما که اینجا نخوردیم!) قبلشم دوستم داشت تعریف می کرد که قدیما وقتی با یه پرس چلوکباب سیر نمی شدن بعدش سفارش یه "پشت بند" می دادن که مقدارش نصف پرس اصلی بوده و اصطلاحا پشت بند بهش می گفتن!
حالا آقا ما به همون پشت بندشم راضی هستیم! کسی پیدا می شه یه پرس چلوکباب اصل بازار نشان برای ما بفرسته بیاد؟!
امضا: جمعی از گشنگان قحطی زده ی قطب شمال!

 الان کاملا مشخصه که من شدیدا گیرپاچم به روغن سوزی افتاده دیگه؟! این از برکات خوندن شبانه روزی سه تا درس مختلفه که ربطشون دقیقا در حد گ..وز و شقیقه اس بهمدیگه!  البته نشونه ی اینم هست که من دل ضعفه دارم و گرسنه هستم!!! باز دوران امتحانات شد و من تراکتور وار موقع درس خوندن گرسنه ام می شه و می خورم و به همون مقیاس تراکتور هم هی وزن کم می کنم!!! من نمی دونم این دیگه چه صیغه ایه! خوردن و وزن کم کردن!!
یادش به خیر.. تو راهنمایی و دبیرستان همیشه موقع امتحانای آخر سال مامان بانو کلی مارو تحویل تپون می فرمودن و دم به دم از همه دم غذاهای مقوی و گوشت و ماهی و پسته و بادوم و حتی گاهی کاچی( احتمالا حواس مامان بانو به حموم زایمون همسایه بغلی بوده که به من کاچی می داده و منم که جوون و خام(!) بدون اینکه بفهمم چی چیه می خوردم!!) بله... القصه همه ی اینارو هی می ریخت تو حلق ما که گوشت بشه بچسبه به تن بچه اش(که هیچ وقتم گوشت نشد و نچسبید به تن بچه اش!!! تازه آخر امتحانا هم ۳-۴ کیلو گوشت و چربی می رفت به طلبمون تا تو طول سال تحصیلی آینده این ۳-۴ کیلو بر گرده و دوباره دم امتحانا ما بشیم نی غلیون و الی آخر...!) حالا ببین آدم از کجا به کجا می رسه ها!! یا للعجب! اون موقع فصل به فصل بهمون می رسیدن الان هیشکی نیس تحویلمون بگیره و ما باید در وصف یه دو سیخ کباب کوبیده بیایم پست بفرستیم هوا!

*نمی دونم کی می خوام عادت کنم که اینجا تو خیابون و در و بیرون اگر پلیس می بینم یا خصوصا اللخصوص مخصوصا!!! تو دانشگاه مامورای سکیوریتی رو می بینم فوری فکر نکنم اومدن به سر و لباس من گیر بدن! الهی اون خانم طباطبایی با اون چادر متعفن و سبیلای سیاه و زشتش و اون خانم رنجبر با اون لچک لک دار که همیشه لخ لخ بهش آویزون بود و موهای حنایی رنگش از گوشه ی مقنعه اش می زد بیرون که تو همه ی ناظم های دوران تحصیلم از دست این دو نفر از همه شکار ترم، به زمین سرد بخورن که هربار می دیدیمشون ۱۸ ستون بدنمون می لرزید و از فرق سر تا نوک پامونو با وحشت چک می کردیم که ببینیم یه وقت مورد نداشته باشیم و بهمون گیر بدن! حالا تازه اینا برخوردای ناغافل و غیر حساب شده اشون بود. دیدارهای هفتگی سر صف که دیگه جای خود داشت. تا پیش دانشگاهی سر صف ناخونامونو می دیدن و هر روز ابروهامونو چک می کردن و مانتوهامونو با چشماشون سانت می زدن!!! چه حس تحقیر مزخرفی داشت...
  حالا هم حتی بعد از گذشت ۳-۴ سال از دوران درس و مدرسه و نبودن تو اون محیط بازم توی محیط های رسمی و دولتی مثل دانشگاه راحت نیستم و ناخواداگاه یه موقع هایی حس می کنم الانه که یه نفر بخواد ازم ایراد بگیره و جلوی اسمم تو دفتر انظباط ضربدر بزنه!
جدن که عجب نفوذی این ناظمای ترسناک حداقل رو من یکی داشتن!!!

** منتظر جور شدن یه سری از برنامه هام تو دانشگاه و گرفتن یه سری توافقات بودم که برای تابستون برای ایران بلیط رزور کنم.... حالا دیروز که همه چی انجام شد و امروز با آژانس مسافرتی تماس گرفتم فهمیدم تا اواسط تابستون حتی فرقونای بین راهم جا ندارن برای من بیچاره! چه برسه به هواپیما!!! بدشم اینجاس که حتی به جون خودمم نمی تونم غر بزنم که چرا زودتر اقدام نکردم، چون باید منتظر جور شدن کارام می شدم و بعد با توجه به تاریخ اون کارا بلیط می گرفتم! فعلا فقط غر دونی میرزا رو پر کردم تا ببینم چی می شه!

 

+ نوشته شده در چهارشنبه 28 فروردین1387;ساعت 17:53; توسط یارا; |

بارها بهم ثابت شده "درک شدن" و "درک کردن" برای هرکس معنی متفاوتی می ده. تجربه نشونم داده که مثلا میرزا اگر ناراحت باشه بر عکس خیلی از آقایون درک کردنش از طرف من باید به این صورت باشه که پیشش بمونم، باهاش در مورد ناراحتیش حرف بزنم، همراهیش کنم و سعی کنم ازون حال و هوا درش بیارم. دوست صمیمیم اگر ناراحت باشه از من توقع داره برای درک کردنش باهاش مرحله به مرحله تو عصبانیت یا ناراحتیش برم جلو و فقط بگم "تو درست می گی" یا" حق با توئه" و اصلا سعی نکنم قانعش کنم که شاید اشتباه از اونم بوده. داداشه وقتی ناراحته برای درک کردنش نباید از یه متری شعاع اتاقش رد بشی و کلامی باهاش حرف بزنی. می خواد تنها باشه و خودش مشکلشو حل کنه. اون یکی دوستم وقتی ناراحته و احتیاج به درک شدن داره باید کمکش کنم حتما حتما گریه کنه و خودشو خالی کنه و فقط اجازه بدم حرف بزنه. تو ایران مامان بانو اگر ناراحت بود حتما باید تو کارای خونه کمکش می کردم و به این وسیله توجهمو بهش نشون می دادم و آرومش می کردم و ....!
خود من برای درک شدن یه ملغمه ای بین همه ی اینا هستم و البته میزان انتظاراتم از هرکس متفاوته و طبیعیه که بیشترین مقدارش می رسه به میرزا! مهمترین چیزی که من برای درک شدن خصوصا تو مواقع ناراحتی نیاز دارم اینه که بهم راه حل منطقی داده نشه! برای تفهیم منظورم اون اوایل ارتباطمون بهش می گفتم "وقتی من ناراحتم فقط سعی کن بفهمیم و حتی اگر سر از حرفا و حسهای درهم و برهمم در نمیاری سوال پیچم نکن و نخواه که همون موقع بفهمیشون". اینجور موقع ها یه آغوش گرم و یه وجودی که فقط گوش کنه و نشون بده که همراهته و حداقل سعی می کنه که درکت کنه و مهمتر از همه راه حل منطقی ارائه نمی ده بهترین نوع درک کردنه!
دیگه خیلی وقته که حسابی اوستا شده و هر وقت من می رم تو این حس و حالتا و درک لازم(!) می شم می خنده و فوری می گه "آهان آهان فهمیدم! الان تو فاز ضد منطقی هستی و فقط می خوای لوس بشی...بدو بیا اینجا ببینم...!"

+ نوشته شده در یکشنبه 25 فروردین1387;ساعت 20:49; توسط یارا; |

خانعمو ۳۰ سالی می شه که از ایران خارج شده و با هزار بدبختی و دردسر بچه هاشو خارج کرده تا یه آینده ای براشون بسازه و بتونن برای خودشون یه کسی بشن. بچه هایی که به قول خودش اگر تو ایران می موندن هیچ پـُـــخی نمی شدن!!! نه درسخون بودن نه باباشون اونقدر پولدار بود که بتونه جور خرج زندگی خودشون و زن و بچه اشونو بکشه، ولی الان به جایی رسیدن که این بنزین ماشینشون تموم می شه ماشینه رو می ندازن دور (دیگه این یعنی چسی اضافه!!!!!!)
بله....! خلاصه که حالا این آقا زاده ها بالاخره بعد از مرارت های زیاد ِ خانعمو خان، همچین بگی نگی یه پخی از آب درومدن و زن فرنگیی و بچه ای و خونه ای و زندگیی و برو بیایی! خوب خانعمو هم فقط همینو از دار دنیا می خواست و هرچند براش سخت بود ولی همیشه می گفت "اگر خودم تو ایران مونده بودم وضعم از الان خیلی بهتر بود اما حداقل الان بچه هام تو زندگی به یه جایی رسیدن و دیگه غصه ی اونارو ندارم...."
 تو این بین خانعمویی که تو یه خانواده ی اصیل و مذهبی و با دیسیپلین زیاد بزرگ شده بود حالا با بچه هایی که تو فرهنگ غربی داشتن رشد می کردن مشکلات زیادی پیدا کرد ولی همه اشونو به بهترین شکل رفع کرد و همیشه می گفت "این منم که باید عقایدمو با بچه های جوونم جور کنم، اونا تقصیری ندارن..."
بچه ها بزرگ شدن و زن گرفتن و حالا دیگه مشکلات فرهنگی با عروس ها هم به مشکلاتش اضافه شده بود... یکی از بزرگترین آرزوهاش همیشه این بود که عروساش خودشونو دخترش بدونن و  "پدر" صداش کنن... ولی عروسای فرنگی کله شق زیر بار نمی رفتن و خیلی که لطف می کردن "عبو" که مخفف عبدالله بود صداش می زدن! خانعمو اوایل خیلی اوقاتش تلخ می شد ولی بالاخره بازم سعی کرد با خودش و عروسا کنار بیاد و بفهمه که اگر می خواد دیدارای هفتگی بچه هاش سرجاش باشه باید با عروساشم بسازه.... کم کم نوه ها هم وارد جریان شدن و زندگی خانعمو رو خیلی شیرین کردن...ولی اونا هم هرچی بزرگتر می شدن اخلاق و رفتارشون بیشتر ازون نصف ایرانیشون فاصله می گرفت و به اون نصف فرنگیشون نزدیک می شد... حتی یکی از همین نوه های عزیز کرده یه روز که خانعمو تو ماشین رو پای خودش نشونده بودش و بهش گفته بود" بابا جون خیلی دلم می خواد زودتر بزرگ شی و گواهینامه گرفتنتو ببینم" برگشته بود و گفته بود "اگر تا اون موقع زنده باشی پدربزرگ!!" و دل خانعمو خیلی شکسته بود و تا مدتها اینو با اشک تو چشم برای اطرافیان تعریف می کرد.... ولی خانعموی قصه ی ما بازم صبوری کرد و شرایط زندگی رو به خودش قبولوند.... حالا دیگه اونم مدتها بود که خارج از ایران زندگی می کرد و دیگه کم کم یه چیزایی داشت براش عادی می شد... فکر می کرد دیگه به خیلی از مسائل عادت کرده و همینم باعث می شد بیشتر با بچه ها و عروسا و نوه ها کنار بیاد.... تا اینکه اون روز اون خبرو شنید... خبری که فکر می کرد بدترین خبر عمرش بوده و دنیا رو تو چشماش تیره و تار کرد... اون روزی بود که فهمید یکی از پسرا رفته و برای سگ عزیزش شناسنامه گرفته! اونم با نام فامیل خودش!!! یعنی نام خانوادگی خانعمو و اجدادش حالا روی یک سگ هم گذاشته شده بود! پسرش این خبرو با خوشحالی بهش داد و نفهمید که خانعمو چقدر شکست....  نفهمید که خانعمو با ذهن و فکر یک مرد ۷۰ ساله چقدر تحمل همچین چیزی براش سخت بوده و چقدر روحش زخم خورده....هیچ کدوم از بچه هاش نفهمیدن که اون سکته ی چند روز بعد شاید به خاطر همین شوک عصبی بوده...
و حالا خانعمو انگار با این یکی مساله هم مثل تمام مسائل ۳۰ ساله ی گذشته ی زندگیش کنار اومده و کاری نمی تونه بکنه جز سکوت....سکوتی که پره از دردای دلش و گاهی وقتا که سر باز می کنه حرفاش دل همه رو می لرزونه و هرکس می تونه اون غم و حسرت ته چشماشو به راحتی تشخیص بده..

* این داستان نبود.. یک واقعیت بود! راستش دروغ چرا؟ من خودمم تا حدودی این همه ناراحتی و شوک خانعمو برام غیر طبیعیه... یعنی وقتی از دید اینکه یک حیوون حالا از هر نوعی جزیی از افراد یک خانواده حساب می شه به قضیه نگاه کنی خیلیم ناجور ممکنه به نظر نیاد...یعنی حداقل خیلی وحشتناک نمی بینم که یه نفر اسم فامیلشو رو سگش بذاره! هرچند خودم شاید هیچ وقت حاضر به انجام همچین کاری نشم... ولی....ولی وقتی خودمو جای یه مرد ۷۰ ساله که توی یه خانواده ی نیمه اشرافی بزرگ شده و شجرنامه ی طلا کوبش قاب شده بالای پذیراییشه و مدام تو خاطرات گذشته و اسم و رسم خانوادگیش غوطه وره می ذارم واقعا دلم به درد میاد و حالشو درک می کنم... جدن که بعضی چیزا برای بعضی از افردا به چه موضوع زجر آوری تبدیل می شه...! امیدوارم خدا بهش آرامش بده...

* خانعمو عموی من نیست!

+ نوشته شده در جمعه 23 فروردین1387;ساعت 21:41; توسط یارا; |

با شنیدن اسم خودم و صدای any body home خانم همسایه از خواب پریدم! چند لحظه ی اول که گیج گیچ بودم و اصلا نمی فهمیدم جریان چیه! سریع از جام پاشدم و رفتم تو هال که دیدم در خونه هشت تاق بازه و هیچ کسم خونه نیست و خانم همسایه هم وایساده جلوی در! با تعجب می گم "چی شده؟" می گه " وای خدارو شکر. فکر کردم خونه اتون دزد اومده! یک ساعت پیش رد شدم دیدم در بازه فکر کردم دارین خریداتونو جابه جا می کنین، الان که دوباره رد شدم و دیدم بازم در بازه کلی ترسیدم و گفتم شاید اتفاقی افتاده!" کلی از توجه اش تشکر کردم و در خونه رو بستم. هم تقصیر داداشه بود که موقع بیرون رفتن درو درست نبسته بوده و هم تقصیر خودم بود که قبل از خواب چفت درو چک نکرده بودم! از تصور اتفاقاتی که می تونست بی افته اونم تو ساختمون ما که حدود ۲۰۰ واحد داره و همیشه کلی آدم در حال رفت و آمدن و بنده هم با در چهار تاق باز تو خواب خوش بودم اعصابم داشت غش می کرد! نمی دونستم ازین که اینقدر ساختمون و همینطور این شهر امنه ذوق کنم یا از دست بی دقتیمون عصبانی باشم!

*از دیشب هی باراشونو وزن کردیم و جا به جا کردیم و ازین چمدون گذاشتیم تو اون ازون یکی ورداشتیم گذاشتیم تو روح من و از تو روح من گذاشتیم رو اعصاب دوستام تا بالاخره این بارا وزنشون فیکس شد! واقعا فکر کنم ما ایرانیا تنها مسافرانی هستیم که همیشه با مشکل اضافه بار مواجهیم!! یاد خودم می افتم که پارسال چطوری جونم به لبم رسید تا بارامو جا بدم و وزنشونو بیارم پایین! هر دفعه هم به دوستم می گفتم "خوب حالا این همه خرید کردی فوقش ۱۰۰ دلارم اضافه بار می دی اینقدر خودتو مارو حرص نده!" همچین نگام می کرد که انگار فحشش دادم!! ولی بالاخره درست شد و تو فرودگاهم ایرادی نگرفتن.
حالا بعد از همه ی اینا من دلم حسابی هوس مسافرت خواسته! وقتی داشتم باهاشون خداحافظی می کردم برگشته می گه "سگ خور! حالا که اینقدر هوس مسافرت کردی بیا تورو ۱۰۰ دلار اضافه بار بدم برات با خودم ببرم!!!" احتمالا منو می خواسته رو بوفه ی هواپیما سوار کنه!!! اگر من اینو دفعه ی دیگه راه دادمش تو خونه ام!


 

+ نوشته شده در پنجشنبه 22 فروردین1387;ساعت 20:12; توسط یارا; |

 

نم نم آروم بارون، شاخه های نازک و براق درختا، شکوفه های ریز و خوشرنگ، خاک تر و بوی لذت بخشش تو هوا، انتظار درومدن گلهای باغچه ی جلوی خونه، رد برفهای آب شده روی زمین، باد خنک و آسمون آبی، مردم خندون و شاد، لباسای خوش رنگ و سبک و  انبار کردن لباسهای پشمی و سنگین، همه و همه حال و احوال اینروزان....

 

*دوستام دیگه دارن وسایلشونو جمع و جور می کنن و خونه رو هم خلوت که پس فردا برن. هرچند به تنهایی عادت کردم و کلا اینجوری راحت ترم ولی می دونم جاشون تا چند روز حسابی خالیه.
حالا با ژست غمگین و احساساتی وایسادم بالا سر چمدوناشون و دارم همین دُر هارو می افشونم  که دوستمم دلگویه(!) های منو به دسته ی چمدونشم حساب نمی کنه و به جاش تند تند داره پشت هم حرف می زنه که فلان فرمی که پر کردم اگر اومد فلان کارو بکن و کارتامون که رسید بهمان کارو بکن و فلانو بفرست به فلان جا و بیسارو از بهمان جا بگیر... بهش می گم "اینایی که می گی همشون امضا می خواد پدر جان! باید خودت باشی و امضاشون کنی!" می گه "جای ژست غمگین گرفتن یه کم عقلتو مثل من به کار بنداز!  از اول فکرشو کرده بودم. همه جا یه امضای خیلی ساده کردم که هرکسی بتونه تو نبود خودمم جعلش کنه! به فلانی بگو اسممو بنویسه یه گردو هم دورش بکشه می شه امضای من! "

باز من این نبوغ ایرانی رو فراموش کردم!

ازون طرفم سر شبی به داداشه می گم "پسورد لپ تاپتو بگو فلان فایلو از توش می خوام." برگشته می گه "جمعش کن مسخره!!!" می گم "این چه طرز حرف زدنه؟! خوب بگو نمی خوام بدم!" با خنده می گه " جیگول جون! عقلتو به کار بنداز! پسوردم جمعش کن مسخره اس!! اصلا از عمد همچین پسوردی گذاشتم که هرکی ازم پرسید دق دلیمو سرش خالی کنم!"

من نمی دونم اینا خیلی نابغه ان یا من واقعا عقلم پس رفته!

 

 

**من باید چیکار کنم که هنوز عادت نکردم به دو سه تا امتحان داشتن تو یه روز؟! امتحانای پایان ترم تا دو هفته ی دیگه شروع می شن و من در حال خوندن هر کدوم از درسا که هستم دلم شور اون یکیو می زنه!  استاد یکی از درسای سختمون هم که مژده داده از یه کتاب سیصد صحفه ای فقط 5 تا سوال می خواد بده و حتی فکرشم اعصابمو قلقلک می ده!

حالا دارم اینارو به صورت نک و ناله و ضجه مویه ی متصل به جون میرزا غر می زنم که با خنده برگشته می گه "ببینم چه جوری می ری با افتخار و مقتدر عین یه دختر خوب همشو می افتیا!"

من نمی دونم این همه دلداریو کجای دلم بذارم!

 

+ نوشته شده در سه شنبه 20 فروردین1387;ساعت 23:14; توسط یارا; |

می گم خیلی خوبه وقتی تو پارکینگای عمومی به جایگاه پارک معلولین می رسین به طور خودکار نگین "اه اینجا هم که مال چلاقاس!!!" یا مثلا نگین فلانی کچله! یا یارو چشاش لوچه گوشاش کره پاهاش شَل ه! باور کنین همه ی این کلمات معادل های قابل تحمل تر و مودبانه تری هم دارن که حداقل برای افرادی که این مشکلاتو دارن ناراحت کننده نباشن! گاهی تو حرف زدنهامون به صورت ناخواداگاه خیلی راحت باعث آزار اطرافیان می شیما... دقت کردین؟ حتی با کسی که خیلی صمیمی هستیم و می دونیم هیچ کدوم ازین دست مشکلاتو نداره، شاید یکی از عزیزانش همچین مشکلاتی داشته باشن و بازم باعث ناراحتیشون بشیم... حالا از ما گفتن بود!

* به نظر من اینایی که رستوران های بوفه و به اصطلاح all you can eat تاسیس می کنن دشمن جون مردمن! دیشب رفتیم یکی ازین بوفه های یونانی و تازه منی که به کم غذایی معروفم و به قول میرزا همیشه از غذا نوشابه و سالادشو فقط می خورم، بعد از بیرون اومدن ازونجا تا امشب اسم غذا که میومد به مرز شکوفایی می رسیدم!!!! یعنی کافیه دو بار در هفته بری همچین جاهایی غذا بخوری تا معده ات کاملا کش بیاد و جا باز کنه و بعدم بشی مشتری دائمیشون!

+ نوشته شده در یکشنبه 18 فروردین1387;ساعت 23:0; توسط یارا; |

 

گرمتونه؟؟ داغ کردین؟ دنبال یه چیزی می گردین یه کم خنک شین و جیگرتون حال بیاد؟
بفرمایید...!

 بهار مونترال!

 

 یخ یخ (البته قبلا می گفتن داغ داغ!) مال همین ۳-۴ ساعت پیش!!! فقط بپایید خیلی جیگرتون حال نیاد که به جیگر سوزی بیفتین مثل ماها!

خداجون، قربونت برم، حالا می دونم درستم نیست جلوی بنده های دیگه ات! ولی نوکرتم شوما یوخده اون بالا تو دم و دستگات دچار اختلال و آب روغن قاطی کردن و احیانا گم کردن تقویمت نشدی؟ بابا نیمه ی فروردینم گذشتا! آخه این چه وضعیه دورت بگردم! حالا خوبه مهمون حبیب خودته ها! حداقل رعایت این مهمونای مارو می کردی!!! بیچاره ها از صبح ساکاشونو بستن و کیفاشونم زیر بغلشون و دارن می رن که برن از ترس!!! می گن اینجا قراره زلزله بیاد که اینجوری وضعیت آب و هواش بهم ریخته! آبرومونو بردی که عزیز جان!

+ نوشته شده در جمعه 16 فروردین1387;ساعت 16:58; توسط یارا; |

با مامان بانو دارم صحبت می کنم که وسط خبرهای مهم روزانه و فامیلانه و همسایه انه(!) یاد سالگرد ازدواجشون می افتم و به شوخی می گم "راستی سالگرد خبط بزرگتونم مبارک!" می خنده و حرفمو برای پدرم تکرار می کنه. بابا خان ازونور با لحن جدی می فرماین "تولد این دختره که تو زمستونه! چرا الان یاد خبط بزرگ ما افتاده؟؟"
من حریف زبون هرکی بشم، جلوی ابوی باید لنگ خشک کنم!

*یه هفته ای می شه که چند تا از دوستام اومدن پیشم و مشغولشونم... برای سرگرمی خوبه ولی تازه فهمیدم چقدر به تنهایی و تو لاک خودم (و البته تو لاک میرزا!!!!) فرو رفتن عادت کردم! برای چرخوندن و گردوندنشون هم با کمبود مواجه شدیم چون بیشتر جاهای قشنگ و توریستی اینجا دیدنشون فقط تو تابستون لطف داره. بدیشم اینه که از تهران یه راست پاشدن رفتن ونکوور و آب و هوای خوشگل و بهاری اونجارو دیدن و حالا اومدن اینجا و هی راه می رن می لرزن، هی راه می رن عطسه می کنن، هی راه می رن باد بهشون می خوره سر درد می گیرن، هی راه می رن سوز می خورن آب دماغشون چکه می کنه، هی راه می رن برفای آب نشده رو می بینن دپرس می شن، هی راه می رن درختای خشکو می بینن جیگرشون خون می شه! خلاصه همین هی راه می رن هی یه طوریشون می شه!!! حالا باز خوبه من اصلا رو این شهر تعصب ندارم و سنگ ِ زشتی و قشنگی و سردی و گرمیشو به سینه نمی زنم! ولی داداشه شدیدا هوادار ولایت جدیدشه و شپشش درین مورد شدیدا منیژه خانمه (من از همه ی منیژه خانم های احتمالی عزیز معذرت می خوام! والا ظرب المثله! من بی تقصیرم! حالا اگر ناراحت شدین شماهام بگین شپش یارو یارا خانمه!!!) بله... می گفتم! خلاصه داداشه یه سره راه می ره می گه اینجا تابستونش محشره و گل داره و گرمه و قشنگه و الان فصل بدیه و کلهم اینجا بهشته! اونا هم هی سر تکون می دن و سعی می کنن باور کنن حرفاشو! منم به زور زدن ِ داداشه برای اثبات حرفاش و زور زدن اونا برای قبول کردن حرفای این تر تر می خندم اون وسط!
ولی کلا تعصب داشتن رو هر چیزی خیلی بده! آدم فقط خودشو آزار می ده. وقتی داداشه هی حرص می خوره و می خواد به مهمونا ثابت کنه که شهر ما هم تابستون داره و قشنگه و بالاخره درختاش شکوفه می زنن و برفاش آب می شن و بوی گل تو خیابونا موج می زنه، خندم می گیره از دستش و فکر می کنم همین الانه که پاشه مهمونارو بزنه! حالا پیش خودمون بمونه ولی  جدن این طفلیا هم حق دارن! اپریل تا اواسط می، زشت ترین ماهای اینجا هستن... مدام بارون میاد و برفای زیاد زمستونو آب می کنه و برفا که آب می شن تمام کثیفیای ۴-۵ ماهه از زیرشون بیرون میاد و هوا هم هنوز سرده و درختا هم لخت و عور و خشک! ولی بعد یهو در عرض دو هفته بهار می چسبه به تابستون و زندگی رنگی رنگی و خوشگل می شه و شهر هم زنده و آسمون پر از آفتاب. حالا ما طاقتشو داریم که صبر کنیم و دیگه عادت کردیم ولی مهمونای طفلکیمون نه! اما فکر کنم داداشه آخر سر با تعریفات و عکساش بهارو به زور با چک و لقد بکنه تو حلق این بیچاره ها!

بهار مونترال

** عشق یعنی وقتی که نیستی، روح نیست... لذت نیست... همه چی گــُمه... یه چیزی کمه... ولی وقتی که میای زندگی می شه خود بهار... یه بهار سرخابی و ارغوانی و صورتی...یه بهار گرم و دلچسب با باد خنک و خوشبو پر از عطر سوسن و سنبل و شایدم کمی یاس اقاقیا...

+ نوشته شده در پنجشنبه 15 فروردین1387;ساعت 23:51; توسط یارا; |

دلک غمگین روحو خسته می کنه، روح خسته فکرو درگیر می کنه، فکر درگیر ذهنو مشغول می کنه، ذهن مشغول نگرانت می کنه، وقتی نگران می شی تو دلت رخت می شورن و می سابن و می چلونن و می تکونن و پهن می کنن، این یعنی استرس! استرس که می گیری خل می شی، چل می شی، سرگردون می شی، سعی می کنی ازون ذهن درگیر و مغشوش و اسقاتی کار بکشی، ازش یه فکر درست درمون در بیاری.. باید بشه... بالاخره کارخونه ی به این پیچ واپیچی که گاهیم خیلی بی خاصیت می شه  باید بتونه اقلاکن یه فکر درست حسابی تولید کنه! مواد اولیه می ریزی توش و با اون دلک غمگین و روح خسته و فکر درگیر و ذهن مشغول و تشویش و استرس و رخت شور خونه ی اختصاصیت با سلام و صلوات می شینی و منتظر تولید می شی! بالاخره تولید می شه... هرچی نباشه بهتر از هیچیه! بالاخره یه فکر چپرچلاق تولید می شه و یه نفس راحت می کشی... اولش می گی آره! همینه! همینو می خواستم. از اول دنبال همین بودم! ولی وقتی اجراش می کنی باز می بینی بدتر موندی توش! حالا چی کارش کنم؟؟ حالا با این دلک غمگین و روح خسته و فکر درگیر و ذهن مشغول و این رختای نشسته ی اون تو چی کار کنم؟! دوباره پروسه از سر گرفته می شه منتها اینبار با شدت بیشتر! اینم ازین کارخونه ی اسقاتی به درد نخور مغز من با این جنسای بنجلش! این فکرای تولیدی منم دیگه شده مثل این اجناس تقلبی تو بازار! افکار منم made in China شدن! به درد نمی خورن!! موندم توشون! موندم توی همه چی! ولی چیزی که هست فقط می دونم دلم می خواد بعضی چیزارو از نو شروع کنم... دیگه نمی خوام تعمیرشون کنم... می خوام از اول یه چیزاییو بسازم... بعضی چیزا دیگه قابل تعمیر کردن نیستن.. گاهی وقتا لازمه از یه چیزایی نا امید بشی تا به خودت بیای و بفهمی دیگه تلاش الکی بی فایده اس...وقتی یه مسیری رو می ری و هی تو راه می خوری زمین و آخر سرشم با مغز می ری تو بن بستش دیگه نباید فکر کنی می شه دوباره برگردی و از اول راه شروع کنی... باید راهشو عوض کنی و از کوچه بغلی یا پشتی بری...
 این دیگه سوپر تولیدی مغز من بوده تا اینجا!! فقط همینو تونسته تجزیه تحلیل کنه اما باز تا همینجاشم خوبه....

+ نوشته شده در جمعه 9 فروردین1387;ساعت 23:43; توسط یارا; |

.... به خاطر دارم که دهان آقاجان شازده بعد از خوردن این دوا  - مشروب - بوی تندی می گرفت و اگر می خواستند مارا ببوسند از دستشان فرار می کردیم. آقاجان شازده بعد از خوردن مشروب، شکلک بدی در می آوردند که خیال می کردیم زهر خورده اند. اما ایشان به کمک پسته و چیزهای دیگر، تلخی این زهر را تحمل می کردند. بعد برایشان آفتابه و لگن می آوردند -کلفت ها و نوکرها-  و ایشان دهانشان را آب می کشیدند و در حضور همه وضو می گرفتند و همان جا نماز ظهر را می خواندند. آقاجان شازده نمازشان هرگز ترک نمی شد...
کتاب آقاجان شازده نوشته ی شهلا سلطانی صحفه ی ۲۰

(پس نوشت: البته از متن کلی کتاب من اینجور برداشت کردم که نویسنده قصد نکوهش همچین اعمالی رو داره. مورد جالب توجه برای من اتفاق افتادن همچین فعلی بود! که از چند نفر هم پرسیدم و تایید کردن همچین چیزی درسته!!!)

*خیلی بده که یه نفر بهت یه محبت بزرگ بکنه و برات بفرسته اتش و با کلی شور و شوق منتظر رسیدنش باشی و بعد محموله ی رسیده اونی نباشه که باید باشه! ازون بدتر اونه که نمی دونی وقتی طرف ازت پرسید "حالا چه جوریه؟ خوشت میاد؟" چی باید جوابشو بدی! اصلا هم دلت نمیاد دلشو بشکنی و بهش بگی اونی نیست که می خواستی! منتها دیگه بد ِ بدترش اینه که می گه حالا که خوشت اومده پس بازم برات می فرستم!! دیگه اون موقعس که هی این زبون تو دهنت قل می خوره و گز گز می کنه که بگی حالا اینبار به جهنم! سگ خور!!! ولی به جدت این مدلی اصلا به درد من نمی خوره!
حالا این می شه شمردن دندون اسب پیشکشی یا راست گویی؟؟؟

** به خاطر جابه جایی از طبقه ی پایین به بالا و انتقال کابل تلفن و اینترنت، تقریبا یه روز کامل دسترسی به این معجون حیاتی نداشتم و دیگه داشتن رو به قبله ام می کردن!!! واقعا چقدر زیادی این اینترنت و چرخ زدن توش شده جزو جدا نشدنی زندگیا! لپ تاپ و کامپیوتر بدون اینترنتم که مثل بادوم تلخ می مونه! هی می ری به زور می خوری ولی آخرش دلتو می زنه و با حرص از پای ظرفش پامی شی می ری کنار!
نور به قبرت ببار گراهام بل جان!

+ نوشته شده در سه شنبه 6 فروردین1387;ساعت 20:43; توسط یارا; |

به گلبانگ عید
گل سرخ شادی دمید
خوشا چهره ی با شکوه امید
بهاران خوش است
گل روی یاران خوش است
شکست غم روزگاران خوش است

حس بی حالی و کرختی و تنبلی تعطیلات نوروزی شدیدا در من و خونه ام هم رخنه کرده با این تعطیلات چهار روزه ی عید پاک و گود فرایدی و ویکند! خصوصا با دانلود سریال های نوروزی و دیدنشون هم که دیگه حس تعطیلات بیشتر شوت شده تو خونه زندگیمون. فردا هم روز آخره و بعدش دیگه باید برگردیم سر درس و مشخ منتها خوبیش اینه که اصلا حس و حال سیزده بدر ایرانو که معمولا روز آخر تعطیلات بود نداره. نمی دونم من چرا تعطیلات عید هر سال از دهم که می گذشت دیگه آمپرم می زد بالا و دپرس می شدم! ولی جدن بعد از دو هفته تعطیلی و یک ماه تق و لق بودن درس و کلاس، برگشتن به مدرسه کار حضرت فیل بود!
این هوا هم که شدیدا مارو شرمنده ی خودش کرده و اصلا نمی ذاره یه وخ خدایی نکرده فکر کنیم بهار شده!! شب سال تحویلو که با شب کریسمس کلهم قاطی کرده بود و کلی برف باروند برامون!!! خوبه دیگه! به هر حال سفیدیه و نشونه ی پاکی و روشنایی دیگه! حالا بالاخره اینقدر سر خودمونو خر می مالیم تا زودتر بهاری شه! البته بازم خدا خیرش بده که زیاد نبارید و فقط چهار روز شدید سرد شد! اما دیگه داره می ره رو به بالای صفر و همین خودش کلی جای خوش مرگی داره!

* با یکی از دوستام که ایرانه حرف می زدم پرسید "موقع سال تحویل چی کار کردین؟" گفتم "هیچی بابا! کار خاصی نکردیم! شماها تو ایرانین و از در و دیوار حس و حال عید می ریزه براتون ما که هیچی! فقط انجمن ایرانیای دانشگامون برنامه ی شب عید گذاشته بودن و همه ی دانشجو ها جمع شده بودن و آجیل و میوه شیرینی دادن و بعدم یه عالمه سبزی پلو با ماهی خوردیم و بعدشم بزن و بقر و برقص و بعدشم شمارش معکوس برای تحویل شدن سال و آخر سرم جیغ و داد و هوار و دست! روز بعدش خونه ی چندتا دوستامون رفتیم عید دیدنی و دیشبم یه فستیوال رقص ایرانی بچه های کوچیک بود که کلی بامزه بودن و دلمون باز شد. دیگه تا امروز همین دیگه!!!"
خودمم حس کردم یوخده بیشتر از هیچی کار خاص انجام دادیم!!! شانس اوردم دوستم دستش بهم نمی رسید و فقط الهی کوفت بگیریاش نصیبم شد!!!!

** نمی دونم چرا تو هر دوره ای که هستم هی می خوام زودتر تمومش کنم و ببینم تهش چه خبره! بارها هم تجربه کردم که تهش بی خبرتر از سرشه ها ولی بازم چاره ام نمی شه و همچین هولم اون دوره رو تموم کنم که انگار قراره کاپ خروس نشان بهم بدن آخرش! در همین راستا و برای اینکه کمتر زندگی رو به خودم سخت بگیرم تصمیم گرفتم سرعت ِ دوره ی درس خوندنم تو دانشگاهو به حد نرمال برسونم. البته تاحالام نرمال بوده ولی همش فکر می کردم عقبم و هی دلم می خواست واحدای بیشتر بر دارم! خیلیا رو شنیدم که می گن تازه وقتی درست تموم می شه و می ری سر کار می فهمی چقدر دانشگاه باحال(خودمو کشتم که یه معادل فارسی برای فان پیدا کنم!!!) بوده و حالا که اومدی سر کار خبر خاصی نیست! به خاطر همینم تصمیم گرفتم از دوتا ترم تابستونی فقط اولیشو درس بردارم و دو ماه بعدشم فقط استراحت کنم و هی الکی وجدانم خارش نگیره که زودتر تموم کنم این چونصد هزار تا واحدو!!!
حالا من امتحان می کنم اگر خوب بود خبرشو به شما هم می دم!

*** دوستان ارجمند و محترم اشکالی که در زمینه ی پست قبل و در رابطه با مبحث سال کبیسه پیش اومد، شدیدا از طرف مخ گیرپاچ شده ی نگارنده بود. مخلص کلوم اینکه اشکال از فرسنده بوده و شما به گیرنده هاتون لطفا دست نزنید!!! من همیژوری یه چیزی گفتم!! (البته واقعا فکر می کردم امسال کبیسه اس!! اونم تقصیر این تقویمای آنلاین بود که اشتباه کرده بودن!)
خلاصه که مرسی دنیا جونم که مارو به صراط مستقیم هدایت کردی و از گمراهی درمون اوردی!
 

 

+ نوشته شده در یکشنبه 4 فروردین1387;ساعت 18:27; توسط یارا; |