تبليغاتX
شکست غم روزگاران خوش است...
از دیروز تاحالا که فهمیدم جریان چیه یه حس جالب دارم. اینکه تو سال یه روزی باشه که عملا نه مال سال قبل باشه نه مال سال بعد و نه هیچ سال دیگه ای، خیلی هیجان انگیزه!!! یعنی یه روز داری قاچاقی زندگی می کنی تو این دنیا! همین باعث می شه که الکی الکی هیجان زده بشی!!
جریان ازین قراره که سال تحویل به وقت کانادا ساعت ۱ بامداد روز پنچشنبه ۳۰ اسفنده... یعنی ساعت ۱ صبح فردا (امشب) ما وارد سال ۱۳۸۷ می شیم، ولی فردا هنوز ۳۰ اسفنده و همین برای من این حسو داره که فردا نه متعلق به سال ۱۳۸۶ هستش، چون امشب سال ۸۷ تحویل می شه، و نه متعلق به سال ۱۳۸۷ هستش، چون ادامه ی ماه اسفند ِ سال ۸۶ ه!!!! (متوجه نشدید چی شد؟؟ خوب چند دور دیگه بخونین حتما می فهمین!) 
البته می دونم همچین اتفاقی به خاطر کبیسه بودن سال ۸۶ افتاده، ولی من سالهای کبیسه ی قبلی تو ایران بودم و اونجا هم معمولا همچین حالتی برای یه نصف روز می افتاد. البته امسال سال تحویل تو ایرانم حدود ۹ صبحه، ولی بازم یه روز کامل نیست مثل مال ما.
باید بشینم فکر کنم ببینم فردارو چه کار خاص و هیجان انگیزی می تونم انجام بدم!!

* امسال بیشترین آرزویی که موقع فرستادن کارت تبریک برای بقیه کردم، این بود که بهارشون گرم و رنگارنگ باشه!!! بس که ما امسال برف و بارون یخی و سرما داشتیم (و همچنان داریم!!!) و بهار خانم برامون ناز کرد و رخ ننمود که ننمود!

** سال اول برای عید از یه هفته قبل رفتم ماهی قرمز خریدم و بیچاره بعد از دو روز شوت شد به دیار باقی! البته بماند که بین فاصله ی مغازه تا ماشین هم تو کیسه ی پلاستیکی بدبخت بینوا یخ زد و فریز شد!! پارسال هم همین اتفاق افتاد و دوباره ماهیای فلک زده زودتر از موعد مردن! به خاطر همینم امسال گفتم یه روز قبل از سال تحویل می رم می خرم که حداقل چند روز بیشتر زنده بمونن. حالا از دیروز هر فروشگاه ایرانیی رفتم تموم کرده بودن! می بینین توروخدا؟ حالا من موندم و یه هفت سین بدون ماهی قرمز! اصلا هم این حرفا حالیم نمی شه که ماهی قرمز جزو هفت سین ایرانیا نیست و از فرهنگ چینی وارد شده و باعث مریضی و شاقلوس می شه و اله و بله!!! من ماهی می خوام! کاشکی می شد ماهی رو هم مثل سبزه خودمون تخمشو بکاریم و سبز شه ها!!!
(پس نوشت: خدا بیامرزه پدر وال مارتو!!! رفتم بالاخره یه گلد فیش توپولی خوشگل گرفتم!!)

*** می گم این حالت خوبیه یا بد که هرچی فکر می کنم هیچ دعای خاصی ندارم که سر سفره ی هفت سین و موقع سال تحویل بکنم؟! یعنی به جز سلامتی، بقیه ی چیزارو می دونم اتوماتیک و با پیروی از برنامه هام بهشون می رسم! می دونم اگر به درستی عمل کنم، رسیدن به آرزوها و رویاهام اصلا سخت نیست. ازینم که هی بشینم با خودم قرار مدار بذارم و خط و نشون بکشم و بگم تو سال جدید فلان می کنم و بیسار می شم و بهمان کارو انجام می دم اصلا خوشم نمیاد!! پس انگار می مونه همون آروزی سلامتی و خوشبختی برای همه...

+ نوشته شده در چهارشنبه 29 اسفند1386;ساعت 11:49; توسط یارا; |

 

بر چهره ی گل نسیم نوروز خوش است
  بر طرف چمـــن روی دل افروز خــــوش است
     از دی که گذشــت هرچه گویی خوش نیست
        خوش باش و مــــگو ز دی که امروز خوش است

 



+ نوشته شده در سه شنبه 28 اسفند1386;ساعت 14:7; توسط یارا; |

دارم هی فکر می کنم موقعی که ایران بودم این روزا مشغول چه کارایی بودم؟ احساساتم به غیر از اون هیجان و شیرینی ِ نزدیک شدن عید، دیگه چیا بود؟ اصلا چرا ذوق و شوق داشتم؟؟ شاید به خاطر تعطیلات بود... یا شایدم تموم شدن امتحانا.. ولی نه! اصلا این سالای آخر که دیگه ما جزو سالی واحدیا بودیم و از امتحانای ثلث دوم خبری نبود! امحتانای ترم اولو تو دی ماه می دادیم و همه چی تموم می شد... با خیال راحتم از ۱۵ اسفند خودمون همدیگه رو تعطیل می کردیم! پس شاید به خاطر مسافرتا و دید و بازدیدا و حتی خرید کردنای عید بود؟! نه... اینم نبود.. زیاد اهل مسافرت تو عید نبودیم... فامیل زیادیم تو ایران برامون نمونده بود که بریم خونه اش!( و همیشه یکی از غرهای اصلی عیدانه و هرساله ی منم از بچگی همین بود که چرا زیاد فامیل نداریم بریم خونه اش و عیدی بگیریم ازش!!!) موضوع خرید کردنم که قدرتی خدا به شب عید ختم نمی شد و همه ی ۱۲ ماه سالو درگیرش بودم! پس چی بود؟ مگه قرار بود چه اتفاقی بیفته؟ مگه اومدن ِ بهار غیر از عوض شدن ساده ی یه فصله؟؟؟ ولی بازم حسم یه چیز دیگه اس.. همیشه تو این روزا حسم یه چیز دیگه بوده.... خصوصا وقتی صبحت از نوروز باشه! طبق معمول همون رگ وطن پرستی و نوستالژیکی و هخامنشی ِ ایرانی قلمبه می شه... ! بیشتر از هر وقت دیگه خودشو نشون می ده و آدمو می بره تو یه حال و هوای خوش خلسه مانند... نوروز باستانی این آیین کهن.... این رسم دیرین...این یادگار ماندگار نیاکان... وه که چقدر همچین کلماتی بار معنایی و غرور آمیز دارن تو نظر من! هرجا همچین چیزایی رو می خونم یه جوری ته دلم غنج می ره... اینم از همون حسای وطنیه انگار! حالا شاید کمی با بزرگ نمایی بیشتر... ولی وجود داره دیگه.. اصلا هم نمی تونم و نمی خوام که منکرش بشم... اینقدر قویه، اینقدر تو وجودم نهادینه شده که با هیج فاصله و دوریی محو نمی شه... فراموش نمی شه... هستش... همیشه... همیشه پر رنگ و ملموسه و بوی تازگی داره... رنگ قدیمیش بوی کهنگی نمی ده... بوی اصالت داره...همینم هست که اینقدر ارزشمندش کرده...همیشه ارزشمنده... ارزشمند و ناب...
خوشحالم که همچین حسایی برام ارزشمنده... خوشحالم که می دونم حس نوروز چیه...خوشحالم که می دونم بوی عید یعنی چی... خوشحالم که می دونم شوق حضور بهار چه لذتی داره...
خوشحالم که می دونم بوی عیدی، بوی کاغذ رنگی، بوی ماهی دودی، سر کردن زمستون به عشق رسیدن بهار و شوق شمردن پولای عیدی چه حسی دارن... خوشحالم از تجربه کردنشون... هرچند این سومین عیدیه که این حس ها به خاطر محیط جدیدی که توش زندگی می کنم تو فضای اطرافم کمتر جریان داره... ولی خوشحالم و همچنان پر از حسهای خوب... برای همه ی شما هم آرزوی روزهایی پر از شادی و خوبی دارم و امیدوارم خنده مهمون پایدار لبهاتون باشه...

+ نوشته شده در دوشنبه 27 اسفند1386;ساعت 21:47; توسط یارا; |


تخم مرغ هفت سین 


+ نوشته شده در یکشنبه 26 اسفند1386;ساعت 21:0; توسط یارا; |

یه روزایی هست همین که از خواب پا می شی حس می کنی دنده اتومات رفتی رو دنده ی چپ! امروزم ازون روزا بود که نه گریه نه خنده نه جیغ و داد نه بهونه گیری نه پاچه گیری نه گیر تو گیری هیـــــــش کدوم جواب نمی داد!!! حالا تا کی خدا یه رحمی به ما بکنه و جریانو به خیر بگذرونه و این دنده ی ما از اتومات خارج بشه و دوباره بی افته دست خودمون و خودمون خودمونو هدایت کنیم، خودمونم نمی دونیم و احتمالا خدا هم مونده تو کار خودش با این بنده ی خلش! ( جملات آخر تنها در جهت وارد کردن جراخت به گلوی شخص شما و تکرار مکرر واج خ توسط شخص شخیص شما بوده و فاخد هر گونه ارزش خانونی دیگر می باشد! نگارنده ی این سطور خودش خوب می داند که مرض دارد و از شما خواخش می شود خونسردی خودتان را خفظ بفرمایید و از دادن هرگونه فخش و دشنامی بپرخیزید! لطف شما مستدام!!)
آخـــیش!
بله... داشتم می گفتم. در راستای اینکه یه کاری کنیم دور هم باشیم و حالمون یوخده بهتر شه گفتم پاشم یه کم سوهان عسلی برای عید درست کنم (ارواح عمه ام! همچین حرف می زنم انگار هرسال تمام شیرینیای عید خودمون و در و همسایه و بقال و چقالو من می پختم تاحالا!! مامانم یه دوست داشت چند سالی بود از شوهرش طلاق گرفته بود. هر بار یه غذایی می پخت و ازش می پرسیدیم منیژ جون خودت اینو پختی؟ می خندید به شوخی می گفت "نه بابا! من اگر دستپختم خوب بود که شوهرم طلاقم نمی داد!" حالا منم اگر ازین کارا بلد بودم که خوب تاحالا صد بار شوهر کرده بودم لابد!!!! والا! گفتم اینو بگم یه وخ ریا نشده باشه فکر کنین حالا ما هم اینکاره ایم و شیرینی عید می پزیم! همینجوری..!)
بله... می گفتم! از مامان بانو دستورشو گرفتم و با نظارت دورادور ایشون یه کم سوهان عسلی درست کردم و خلاصه که نمردیم و یه بارم شیرینی عید پختیم ما و کلیم تازه خوشمزه و خوشگل شد! البته بماند که هیچیش نموند و همه اشو داداشه خورد و تهشو لیسید و ظرفشم شوت کرد بیرون! ولی همون افه ی آشپزی و منم بله و اینا کلی حال داد! کم کم داره از آشپزی خوشم میاد!! فکر کنم برم از دانشگاه انصراف بدم بزنم تو بیکینگ بیزینس!

* دیشب رفته بودم کنسرت و جای منصور دوستان و معین دوستان خالی کلی خوش گذشت. موقع خوندن منصور که حسابی بالا پایین پریدیم و سر پا قر ریختیم. موقع خوندن معینم کلی ریلکس کردیم و در جا قر دادیم، آهنگای آرومشم که همه هی می رفتن تو دل و جیگر هم و مثلا با آهنگ دلم می خواد به اصفهون برگردم تانگو می رقصیدن! حالا به اینش کار ندارم، بین همه ی این جوانان جاهل(ما که دیگه سنی ازمون گذشته مادر!) یه زوج میانسال هم اون وسطا بودن که با آهنگای آروم اینقدر قشنگ و عاشقانه می رقصیدن و با خودشون حال می کردن که نگاهای همه رو میخ کرده بودن رو خودشون! دو تا از خانم های آشنای ما هم که مجبور شده بودن یه خاطر حرف شوهرانشون که فرموده بودن دیگه کنسرت و این جقل بازیا از ما گذشته و ما می مونیم خونه شما برید،نگاهشون شدیدا طرف این خانمه و آقاهه بود و صد البته نگاهایی همراه با کلی حسرت و غم! دلم گرفت... ممکنه منم سالها بعد همچین حسرتی رو تجربه کنم تو زندگیم مثلا!! کسی چه می دونه! ولی یاد پست اخیر مرجان افتادم که راجع به سن و این حرفا بود و اینکه خیلیا می گن از ما گذشته! همینجوری...

** یه سوال تخصصی از خدمتتون داشتم... این سبزه ای که ما سبز کردیم الان شده به قاعده ی سبزه ای که سیزده بدر میندازنش دور!!! فکری به نظرتون نمی رسه یه کاری کنم جلوی رشدش گرفته شه؟؟؟ من نمی دونم این لوبیای سحر آمیز بود یا ماش و عدس!!!

*** می گما مسخره ترین امیل های تبریکی فارسی این ایمیل های هیپی مپیه!! حالا مثلا یعنی که چی هپی چهارشنبه سوری یا هپی ۲۹ اسفند؟!! اینم همینجوری!

**** فیلم ساعت ۵ بعداز ظهر باغ فردوس رو دیدم. کلی رضا کیانیانشو دوست داشتم... کما فی السابق همینجوری!

+ نوشته شده در شنبه 25 اسفند1386;ساعت 21:55; توسط یارا; |

 

دنیا رفیق ما شد، یار شفیق ما شد
از لابه لای ابرا، خورشید ما پیدا شد

این بیت یاد کدوم آهنگ میندازتتون؟ یه آهنگ بهاریه حسابی عاشقانه اس که شدیدا هم به این روزها و حس و حال خود من می خوره. بالاخره به هر ضرب و زور و من بمیرم تو بمیریی بود و با آهنگهای مختلف حس و حال بهاری داریم می گیریم آسه آسه! اینم یه مدلشه دیگه! فعلا همینکه آفتاب تو آسمون باشه و هوا یه کم لطیف تر بشه حتی اگر برفا هم آب نشده باشه باز خوبه. می شه یه جورایی ازون دور دورا بوی بهار و عیدو استشمام کرد! بالاخره اینقدر از اعماق وجود بو می کشیم که یه چیزایی به این دماغمون برسه دیگه!
اینم آهنگ بهاری امروز...

* یکی از دوستامو چند روز پیش اتفاقی دیدم و اول فکر کردم تصادف کرده بس که صورتش آسیب دیده بود و پوسش بیش از حد سفید شده بود! سعی کردم به روی خودم نیارم و چیزی نپرسم که خودش توضیح داد رو صورتش یه جراحی انجام داده. جریانم ازین قرار بوده که یه مدت یه جوش خیلی ریز رو صورتش مدام خونی می شده. اونم در نه در حد خیلی زیاد، در حد یه  نقطه ی خونی خیلی کوچیک. اول بهش محل نذاشته ولی وقتی یکی دو ماه طول کشیده دیگه رفته دکتر پوست که دکتر هم به محض دیدنش به طور اورژانس فرستادتش بخش جراحی و گفتن اون قسمت سلولای سرطانی داره! فقط بهترین کارو کرده که اینقدر زود رفته پیش دکتر و موضوع رو جدی گرفته و تونستن قبل از پیشرفتش جلوشو بگیرن. برای محکم کاری یه مقدارم بیشتر از اون محدوده رو اونم خیلی عمیق برداشته بودن و دوباره پوست پیشونی و تیغه ی بینیشو به هم وصل کرده بودن و به خاطر همینم یه کم صورتش جمع شده بود! می گفت دکتر گفته همه وقتی تمام صورتشونو گرفته میان برای درمان و دیگه کار زیادیم نمی شه براشون کرد و خیلی شانس اورده که زود فهمیده. دلیل اصلیش هم استفاده نکردن از کرم ضد آفتاب تشخیص دادن و سفیدی زیاد صورتشم به خاطر کرم قوی بود که به پوستش زده بود. هرچند خیلی ناراحت بود به خاطر تغییر شکل واضحی که تو صورتش پیش اومده و مجبوره فعلا باهاش کنار بیاد اما بازم راضی بود و خودمم واقعا براش خوشحال شدم. موقع خداحافظی هم کلی بهم سفارش کرد کرم ضد آفتاب یادم نره، خصوصا تو منطقه ی T zone صورت! خلاصه که شما هم فراموش نکنید کرم ضد آفتابو نیم ساعت قبل از بیرون رفتن از خونه خصوصا تو ایران که دیگه هوا الان داره حسابی رو به گرما می ره. خدایی نکرده اگرم یه جوش خونی رو صورتتون پیدا شد حتما جدی بگیرینش و کلا هم حواستون به خودتون باشه!! یه چیزایی الکی الکی زندگی آدمو تهدید می کنه خواهر!
 اینم پیام بهداشتی این برنامه!
**بچه ی دوستم یکی دو روز به خاطر گرفتاری مامانش پیشم بود و حسابی از خجالت در و دیوار خونه درومد بس که ازشون بالا رفت! حالا شیطونیشو می شه گذاشت پای یک سال و نیمه بودنش اما حرف زدن مسلسلیشو من نمی دونستم بذارم پای چی چی! واقعا کدوم بچه ی یک سال و نیمی هست که اینقدر زیاد و با جمله بندی کامل حرف بزنه؟! ازون بچه های باهوشم بود که هیچ جور نمی شه سرشو کلاه گذاشت! از همه ی وسایل خونه و روش کارکردشون هم اطلاع داشت! حالا نمی دونم من خیلی ندید بدیدم و کارای این بچه یک سال و نیمه به نظرم خارق العاده اومده یا این واقعا یه کم یه طوری بود! ولی حرف زدنش و کلمه هایی که می گفت هنوزم برام عجیبه و به نظرم این یه موردش واقعا عجیب غریب بود!! اینجور که بچه های کوچیک دارن پیشرفت می کنن گاهی وقتا با خودم فکر می کنم بچه های دو سه نسل دیگه احتمالا مامان باباهه همچین که در حال آماده شدن برای رفتن تو تختخواب می شن، بچه هه خودش بیاد پشت در زنگ بزنه بگه زحمت به خودتون ندین!!! والا...!
** می گم عزیزان حالا که بلاگرولینگ چش شیطون کف پاش درست شده خوب اقلا یه حالی به این لینک دونی بدین بعد از آپ کردن پینگ کنین دیگه بابا!

 

+ نوشته شده در چهارشنبه 22 اسفند1386;ساعت 18:3; توسط یارا; |

 

دیشب من نشسته بودم وسط هال خونه و تمام ۱۲۴ هزار پیغمبر و ۱۲ تا و خورده ای امامی هم که به فواصل کوتاه هی صداشون می کردم نشسته بودن دور تا دور سالن و داشتن باهمدیگه چاق سلامتی می کردن! یعنی آنچنان طوفانی اینجا شده بود و از آسمون بهمن (برف نه ها! بهمن!!!) داشت می بارید و درا و پنجره های خونه به لرزه و رعشه افتاده بودن که من روحم به پرواز درومده بود از ترس و هرچی ورد و دعا بلد بودم می خوندم و فوت می کردم به خودم و خونه بلکه یه فرجی بشه و زنده زنده از دنیا نریم!!! اون وسطم یه چشمم به تلویزیون بود که مجریا و کارشناسای هواشناسی از فضای آزاد داشتن گزارش هوا می دادن و هی سفارشات ایمنی می کردن که یهو میکروفون یکیشون به خاطر شدت باد از دسش در رفت و زارپ خورد تو صحفه ی دوربین و منم که شدیدا تو سکوت و تاریکی خونه رفته بودم تو حس و میخ تلویزیون شده بودم یهو از ترس شش متر پریدم هوا و د ِ به جیغ! داداشه هم تخم جن می رفت و میومد یه چیزی می گفت و بدتر یه ترسی به جون من می ریخت!! نهایت دلداریشم این بود که "اینا بادای نوروزیه! یعنی اینقدر قویه که یه راست می برتت اون دنیا و به کل یه روزگار نو رو شروع می کنی!"
اینم از هوای بهاری و باد خوش نوروزی ما!! شما چه خبر؟!

 * به مامان بانو می گم " چه خبر از سهبا تجلی؟ خوبه؟ کجا زندگی می کنه؟؟" با تعجب می گه "سهبا تجلی کیه؟" می گم "ای بابا! آلزایمر گرفتی مامان جان؟ همون دوستم که کلاس سوم باهاش دوست شدم، سر کوچه ی خاله اینا می شستن، موهاش فلانه چشماش بهمانه هیکلش بیساره!" می گه "آهان! منظورت از سهبا تجلی، سیما تفضلیه؟؟؟"
 چشمم کف پای این حافظه ام! حالا می خواد اسم دوست چند سال پیشمو فراموش کنه، بکنه! به جهنم! من نمی دونم دیگه چرا معادل اسمشو تحویل می ده!!!

+ نوشته شده در یکشنبه 19 اسفند1386;ساعت 22:11; توسط یارا; |


می گه "یه مطلب روانشناسی داشتم می خوندم نوشته بود جدا ازینکه خانما بیشتر از آقایون احساساتی هستن سیم کشی مغزشونم کاملا متفاوته و تو خیلی از مسائل به شیوه های خاص خودشون عمل می کنن! مثلا یه موردش اینه که تو روابط عاشقانه اشون برای کسی که دوسش دارن تله های احساسی می ذارن تا با گیر انداختن طرفشون بفهمن خودشون کجای اون رابطه ایستادن!" با تعجب می گم "تله ی احساسی دیگه چه صیغه ایه؟؟" می گه" آهان! مثلا یکی از تله ها که خیلی معروف و پرکاربرد(!) هم هست اینه که خیلی دوست دارن هر چند وقت یه بار بدون هیچ دلیل و خیلی کشکی دعوا راه بندازن و کل کل کنن!!" بعدم با هیجان اضافه می کنه "جدن که درسته ها!!" یه کم فکر می کنم یادم می افته همون روز صبح سر یه موضوع الکی جر و بحث راه انداختم! هر چی زور می زنم که حداقل دلیل بحثی که باهاش داشتمو پیدا کنم و بلکه رو سفید شم و مشت محکمی تو دهن مقاله ی روانشناسی بزنم و دولت تعیین کنم، دلیل خاصی یادم نمی یاد!! انگار جدن کشکی جر و بحث راه انداخته بودم! هیچی نمی گم و یه لبخند ژکوند تحویل می دم و منتظر بقیه اش می مونم. ادامه می ده "حالا این دعوای زرگری و بدون پایه و اساسی که راه می ندازن یه جور تله اس برای پارتنرشون که ببینن طرف چقدر هنوز دوسشون داره و چقدر ناز می کشه و چقدر کوتاه میاد!! یعنی این می شه تله ی سنجش میزان عشق و علاقه! و البته خیلیم ظریف عمل می کنن و با توجه به حس ششم زنانه می دونن تا چه حد و تا کجا باید پیش برن که شورشو در نیارن و طرفو خسته نکن!" باز یه کم دیگه فکر می کنم می بینم راست می گه گویا! گاهی وقتا همچین چیزی تو خودم صدق می کنه! مواقعی که گیر الکی می دم و اونم بعدش باهام مهربونی می کنه و خودشو می زنه به اون راه که دارم گیر الکی می دم و رو هوا حقو بهم می ده و سعی می کنه منو بخندونه، کل عصبانیتم یادم می ره و کلی شارژم می شم تازه! باز خودمو جمع و جور می کنم و حس می کنم حرفی نزنم سنگین ترم! انگار بدجوری دارم لو می رم! دوباره می گه " یه مدل دیگه هست که دیگه تله ی انفجاریه و رد خور نداره! اونم این سواله که تو مجذوب ظاهر من شدی یا هوش و باطنم؟؟ اوخ اوخ! این یکی واقعا خطرناکه! هرچی جواب بدی ممکنه به خانمه بر بخوره!" باز به مغزم فشار می یارم می بینم انگار خودمم اون اوایل شروع رابطه امون یه همچین سوالی کرده بودم و البته میرزا هم خیلی هوشمندانه جوابمو داده بود و دم به تله نداده بود!
خلاصه کلی موارد دیگه هم از تله های خانما برای آقایون بی نوای مظلوم بی گناه گفت و دلمونو کباب کرد و مارو با خودمون دشمن کرد! بعضیا روهم تاکید می کرد که تله های خطرناکی هستن و آقایون باید حسابی مراقب خودشون تو جواب گوییش باشن و منم هر لحظه متعجب تر از قبل می شدم! آخر سرم با خنده بر گشته می گه "جدن عجب موجودات خاصی هستینا!" بعدشم زود خداحافظی کرد و رفت و مغز منو گذاشت تو پوست گردو! منم همچینان موندم حیرون که رفتارای خودمو تو قالب مطالب روانشناسی به خوردم داد یا واقعا مطالب روانشناسی بودن اینا آیا؟؟؟

 

+ نوشته شده در جمعه 17 اسفند1386;ساعت 20:43; توسط یارا; |

روزا خیلی تند تر ازونی که بهشون برسم دارن می گذرن! خیلی وقتا هم می بینم هفته تموم شد و من سر جمع ۵ تا کار مفیدم انجام ندادم! چه خبره؟؟ بابا من هنوز کلی کار دارم با زندگی! یه وقتایی ازینکه اینقدر تو زندگی غرقم و زمان و اتفاقات راحت تر ازون چیزی که فکرشو می کنم می گذرن خوشحالم می کنه، ولی گاهیم این گذشت سریع می ترسونتم. اگر بیست سال آینده هم بخواد به سرعت ِ این بیست سال و اندی که گذشته بگذره که من موقع حموم زایمون بچه امم هنوز در اندر پیچ و خم همین کوچه های اولیه و مسائل حل نشده ی زندگانی هستم که!
باید بجنبم...

*دوستم می خواست بوگیر توالت بخره و بعد از نیم ساعت بالا پایین کردن انواع مختلف بوگیر های آبکی و قرصکی و پودرکی و اسپریی و بی سیمی و باتری و چراغ دار و موشکی و غیره بین چندتاش سردرگم مونده بود و منم هی به جونش غر می زدم که زودتر کارشو تموم کنه. آخر سر یه خانم سیاه پوست خیلی برجسته( از همه لحاظ برجسته و درشت!) رو گیر اورده دویده رفته ازون پرسیده کدوم یکی ازین بوگیرا، بوگیر ترن!!! وقتی قیافه ی هات و مات و متعجب منو دید با ژست متفکرانه برگشت گفت "کسایی که چاقن همیشه تو توالت های خونشون بوی زیادی تولید می کنن و به خاطر همین باید از بوگیرای قوی تری استفاده کنن! اینه که اونا بهتر می دونن کدوم بوگیر بهتره!!"
یعنی واقعا به این می گن مغز ایرانی متفکر حتی تو مسائل بودار!!!!

 ** Have you ever noticed that high heels are a men invention to make it harder for women to run away?!!

                                                کفشهای پاشنه بلند

 ***امروز یه عالمه برف و بارون یخی داشتیم ما اینجا. میل دارید یه کم بدم خدمتتون خنک شید؟؟

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه 15 اسفند1386;ساعت 22:31; توسط یارا; |

نوروز، این رشته ی پرتوانِ یکپارچگی ایرانیان، و این آیین باستانی را به شما و بستگان شادباش گفته، سالی پر از شادی و شادکامی برایتان آرزو می کنیم....

امروز با این کارت تبریکی که از طرف دکتر دندون پزشکی که چند هفته قبل پیشش رفته بودم رسید به دستم، بوی عید و حال و هوای بهاری تو خونه ی ماهم شدیدا جاری شد و بنده بسی ذوق نمودم و احساسات عیدانه ام زودتر از اونچه که انتظارشو داشتم شکوفا شد!
هرچند هوا هنوز سرده و حتی برای فردا یه عالمه بارش برف پیشبینی کردن، هرچند درختا لخته و هیچ جا سبز نیست،  هرچند از پشت بوم هیچ خونه ای فرش شسته آویزون نیست و از پنجره ی هر خونه ای بوی وایتکس و مواد شوینده ی درو دیوار بیرون نمی زنه، هرچند خیابونا شلوغ نیست و ترافیک دم عید غوغا نمی کنه ولی بازم من حس بهار و عید دارم...خیلی خیلی منتظرشم... سال نو رو می گم! مطمئنم پره برام از بهترین لحظه ها و روزها...مطمئنم و مشتاق فرا رسیدنش...
 بی صبرانه منتظر تحویل گرفتنتم سال ۱۳۸۷ عزیزم...

* روم سیاه، عطر و گلاب به سر و روتون، امشب داشتم کارتون می دیدم! اونم کارتون بیوتی اند د بیست(دیو و دلبر خودمون)! مال زمان ۵-۶ سالگی منه!!! نمی دونم چرا هرچی بیشتر می گذره بیشتر از دیدن کارتونای بچگی خصوصا محصولات والت دیزنی لذت می برم... ولی واقعا مفاهیمی که توشه بی نهایت تاثیر گذاره ها. تاحالا دقت کردین؟ ازون مدلاس که حس می کنی دلتو دارن با پر قو ناز می کنن!! بعد از این همه سال با دوباره دیدنش تازه کلی چیز توش کشف کردم! همینکه پرنس زیبا و قدرتمند در عین داشتن همه چی فقط و فقط به خاطر نداشتن عشق تو دلش تبدیل به یه غول زمخت و نخراشیده می شه و تنها شرط برگشتنش به حالت عادی عاشق شدنشه و فهمیدن اینکه چه جوری یه نفرو دوست داشته باشه، واقعا به نظر من جزو بهترین مفاهیم زندگیه. چقدر همچین مفهومی اگر از طرف یه بچه ی کوچیک که داره کارتونو می بینه درک بشه، براش تو آینده اش سرنوشت سازه... فکر کنم باید دیدن دوباره ی سیندرلا و سفید برفی و پوکوهانتس و زیبای خفته رو هم تو برنامه ی کارم قرار بدم بلکه تو آینده ام یه فرجی شد!!! نه که خیلی سرم خلوته و هیچ گونه درس و کار و زندگی ندارم، اینه که فقط همین کارتون دیدنم مونده! خدا منو نجات بده از دست خودم...!

+ نوشته شده در سه شنبه 14 اسفند1386;ساعت 21:43; توسط یارا; |

یکی از تفاوت های بزرگ بین استادای ایرانی با بقیه اینه که اگر سر کلاس ِ استادای دیگه جنگ هفتاد دو ملتم بین بچه ها بشه، استاده کار خودشو می کنه و به کفششم حساب نمی کنه چه خبره تو کلاس!! درسشو می ده و با همون تُن و لحن قبلی حرفاشو ادامه می ده و بعدم راهشو می کشه می ره! ولی استادای ایرانی دقیقا عین معلم مدرسه ایا دقیقه ای یه بار می گن هیس، ساکت، حرف نباشه، آروم بشینین، وول نخورین، با بغل دستیتون حرف نزنین،بچه دست تو دماغت نکن، آی اونی که میز جلو نشستی حواست به تخته باشه، آی اونی که اون گوشه ردیف سمت چپ نشستی زیر میز یواشکی تکست نده و فقط کم مونده بگن می فرستمتون پیش ناظم! حالا جالبیش می دونین چیه؟؟ اینکه من شخصا خوشم میاد اگر استاد کمی- والبته فقط کمی!- حواسش به کل کلاس باشه و هی بخواد مطمئن شه همه دارن به حرفاش گوش می دن و از درس سر در میارن. یعنی اصلا دوست ندارم سر کلاسی بشینم که مدرسش به دانش آموزاش هیچ کاری نداره و حواسش به هیچ کس نیست! نمی دونم... شایدم چون ۱۲ سال با همچین سیستمی درس خوندم عادت کردم لابد!

* یکی از همکلاسیام برگشته بهم می گه "به خاطر هوای سرد زانوم حسابی درد گرفته." می گم "خوب یه چیزی زیر شلوارت بپوش" یه کم نگاه کرده به پاهاش می گه "یه چیزی پوشیدم اون زیر، ولی راستش تا زانوهام نمی رسه!!!!"
آخه این هوش و ذکاوت اینارو که فرق شرتو با زیر شلواری تشخیص نمی دن باید طلا گرفت!!

 ** می گما... حالا یعنی الان که اسفند شروع شده شماها تو ایران افتادین به خونه تکونی و بدو بدوهای دم عید و مهمتر از همه بوی بهارم دیگه دارین یواش یواش حس می کنین؟؟؟ الهی هرچی بوی بهاره تو دماغاتون گیر کنه!!!!!!! ما که اینجا فعلا فقط برف و آفتاب داریم! ولی خوب سعی می کنیم دل بهاری داشته باشیم(ارواح دل بهاری عمه امون!).

+ نوشته شده در شنبه 11 اسفند1386;ساعت 20:29; توسط یارا; |

اینروزا یه مقدار زیادی از وقتی که تو خونم اختصاص پیدا می کنه به کشوندن اسباب خونه به طبقه ی بالا. یعنی اگر بخوام آدم وار تر(!) بگم مشغول اسباب کشی هستیم! (هروقت می گم اسباب کشی یاد این ملت شریف افغان و تاجیک می افتم که به جای واژه ی غریب و نامانوس اسباب کشی از واژه ی پرکاربرد و مانوس ج ا ک ش ی استفاده می فرمایند!!!! روحشون شاد که روح مارو شاد می کنن بس که می خندیم هروقت یادمون می افته!!) خونه ی جدید مزایای زیادی داره که مهمترینش دوبل شدن سرویس بهداشتیاس! ( من و شوما که این حرفا رو نداریم باهم! به زبون ساده یعنی اینکه دوتا مستراح داره!!) و این خیلی خوبه که دیگه من و داداشه سر رفتن به موال دعوامون نمی شه! یکی دیگه اش هم اینه که ازین کمدای گنده ی لباس یا به قول این فرنگیا واکینگ کلازت زیاد داره و من تازه فهمیدم چقدر کفش و لباس دارم حالا که جام گشاد تر شده و دیگه چیزام تو هم چپیده نیست! (روز اول میرزا ازم پرسید "کدوم وسایلتو می خوای ببری بالا؟" گفتم "امروز فقط لباسام". گفت "اوه اوه اونکه قد کل خونه وقت می گیره!" اول به حرفش خندیدم و گفتم "نه بابا! زود تموم می شه!" ولی زرتی خیال باطل! بعد که کار جابه جا کردن لباسا تموم شد تازه فهمیدم میرزا بهتر از خودم می دونه!! بابام سوخت تا این لباسا و کفشارو جا دادم!) دیگه اینکه از مزایای برجسته ی خونه ی جدید اینه که از دست این خانم پیر واحد بغلی خلاص می شیم و به جاش به حول قوه ی الهی محشور ۱۰-۸-۷ تا بانوی سالخورده ی دیگه تو طبقه ی جدید می شیم! واحد رو به روییمونم سِمَت کلانتری طبقه رو به عهده داره و اخبار همه ی ۱۵ واحد دیگه ی طبقه رو هر روز مشروحا به سمع و نظرمون می رسونه!
خلاصه که بسیار بسیار خرسندیم ازین جا به جایی و ملالی نیست جز دوری همون خانم پیر واحد بغلی!

* از چند روز آینده چند تا از دوستای خانوادگیمون دارن از ایران میان اینجا که من خیلی خوشحالم ازینکه تو ایام عید پیشمونن و کمتر غربت دونیمون خارش می گیره تو روزای عید.فقط بدیش اینه که اول رفتن ونکوور و آب و هوای بهاری اونجا رو دیدن و حالا هی هر روز زنگ می زنن اینجا از من می پرسن "اونجا سرده؟؟ اینجا که خیلی هوا خوبه!" خدا منو ببخشه که هی منم می گم "آره!! اینجا خیلی خوبه فقط یه کم هنوز خنکه!" خنکی ماهم اینجا حدود منفی بیست و سیه! چشمم به این دماسنج خشک شد بلکه این جیوه اش یوخده بیاد بالا و مارو جلوی این دوستامون رو سفید کنه!!! می دونم دیگه! میان اینجا همون دو روز اول از سرمای دل انگیر و بهاری(!) اینجا وحشت می کنن و بعدشم می رن و کلاشونم بیفته بر نمی گردن این طرفا! حالا ببین کی گفتم!!

** به طرز سوپر احمقانه ای یه مقدار خیلی زیاد پول از دست دادم. اونم طوری که خودمم هنوز باورم نمی شه. جیگرم آتیش می گیره هروقت یادش می افتم. واقعا که داغ این همه چرک کف دست موند رو دلم! فقط سعی می کنم به این فکر کنم که اون همه پول افتاده دست کسی که احتیاج داشته بهش بلکه یه کم خودم خودمو دلداری بدم!

*** جایی با چند تا از دوستای ایرانی  دور هم جمع  شده بودیم که شدیدا بین همه دعوا افتاد! یه دسته در حمایت از ایران و شرایطش و بدی های اینجا داد سخن می دادن و گروه دوم هم در دفاع از اینجا و بدی های ایران یقه می دریدن! آخر سر هم همه با ناراحتی و اخم آلود مجلسو ترک کردن. نمی دونم کی می خوایم یاد بگیریم عقایدمونو برای خودمون نگه داریم و سعی نکنیم با بیل و کلنگ به زور تو کله ی بقیه فرو بکنیمشون! آقا جان به تو چه اگه طرف داره می گه کانادا بده و ایران خیلی بهتره؟!! عجبا! اعصاب نمی ذارن برای آدم!

+ نوشته شده در جمعه 10 اسفند1386;ساعت 21:7; توسط یارا; |

*بهم می گه "فلان کارو خیلی خوب انجام دادی" با تعجب می گم "تو که ازین کار خوشت نمیومد و همیشه ازینکه انجامش بدم ناراضی بودی!" می گه " چه ربطی داره؟ درسته  که ازش دل خوشی ندارم ولی وقتی قشنگ انجامش می دی باید تعریفم بکنم و بگم ارزششو می فهمم تا بدونی فقط نمی خوام غر بزنم بهت!"

**می گه "موهام خوب شده؟" می گم "آره، خیلی بهت میاد عزیزم" می گه " خود آقاهه این مدلی زده گفته مدل ایتالیاییه!! ازین به بعد صدام کن میرزاییانــــووو!!!"

 ***می گه "یه ایمیل گرفتم راجع به سمی بودن رژ لبای بعضی از مارکای معروف. حواست باشه رژ لبتو نخوری سرطان بگیری!" خیلی بی حواس و بدون منظور می گم "نه بابا! من که رژ لبمو نمی خورم!" با یه لحن متفکر می گه "راست می گی!! من بیشتر از خودت رژ لبای تورو خوردم! پس احتمالا خودم سرطان می گیرم!!!" (دور از جون پسرک...)

****تا میام حرف بزنم هی می پره وسطش و سر به سرم می ذاره، آخر سر با حرص می گم "می ذاری حرفمو بزنم یا نه؟" با خنده می گه "شما دُر بریز بانو! خودم با کامیون جمعش می کنم!!!"
یعنی من قد یه کامیون حرف می زنم؟؟؟ اونوقت می گن خانما غلو می کنن!! حرفای من قد یه وانت بار نیسانم نیستا!!! می خواد بیاد با کامیون جمعش کنه!  

 ***** اسکار امسال چرت ترین اسکاری بود که می شد باشه! با اینکه هشتادمین سال برگزاریش بود ولی خیلی ضعیف تر از سالای قبل بود به نظرم! از همه بدتر اینکه تام کروزم نداشت!!! تنها خوبیش این بود که الن پیج اسکارو نگرفت و خیال من راحت شد!

 


+ نوشته شده در دوشنبه 6 اسفند1386;ساعت 22:1; توسط یارا; |

*فردا مراسم اسکاره و من نمی دونم چرا اینقدر هیجان دارم! تلویزیونم یه سره در حال تبلیغ کردنه و آب به آسیاب هیجان ما می ریزه! از بین کاندیداهای نقش اول زن هم اگر این دختره الن پیج برنده بشه من رسما از لیست طرفداران اسکار خودمو خط می زنم! من نمی فهمم این دختره به خاطر چی چیش کاندید شده اصلا؟! نیم وجبی بی هنر مسخره!! فیلمشم که ورژن ایرانیه من ترانه ۱۵ سال دارمه! والا صدرحمت به ترانه علیدوستی خودمون!! حاضرم کیت بلانشت با اون شکم ورقلمبیده و لباسای مسخره اش جایزه رو بگیره ولی این دختره مجسمه ی خوشگل اسکارو فرداشب نبره خونه!

** این گروه اسپایس گرل هم فرداشب اینجا کنسرت دارن و چند وقته حسابی شهرو به هم ریختن. دوستم چند وقت پیش داشت می رفت بلیطشو بخره و به منم اصرار می کرد باهاش برم که با ژست خیلی شیک گفتم "خجالت بکش این گروه مال دختر بچه هاس!" برگشته می گه "به خاطر همین می خواستم تورو ببرم دیگه!"

*** نمی دونم کجا خوندم یا شنیدم یا نه از جایی خوندم نه از کسی شنیدم و خودم الان دارم این حرفو می زنم(!!!) که خون بازی رو انگار رخشان بنی اعتماد و شوهرش ساختن که بازی دخترشونو فقط به رخ مردم بکشن! دقیقا الان که دوباره فیلمو دیدم به این نتیجه رسیدم!! ولی به نظرم تیرشون به سنگ خورده و بیشتر از باران کوثری بیتا فرهی درخشیده تو این فیلم!

****ساناز بانو منو به بازی "کدوم قمسمت از ترانه های دلخواهتون بیشتر رو شما تاثیر می ذارن" به ابداع فرجام همخونه ی محترم آلوچه خانم دعوت کرده...اینم قسمت های محبوبتر من از ترانه های محبوبم...

اولیش: "شب چشم تو قیمتی ترینه/ به انگشتر عمر من نگینه....
...تو معجون گل و مخمل و نوری/ پریواره ی قصه های دوری/ تموم قصه ها بی تو می میرن/ که تو حوصله ی سنگ صبوری..."
آهنگ پریچهر از معین که من عاشقشم.

دومیش: "از ناوک مژگان چو دو صد تیر پرانی/ بر دل بنشانی/ چون پرتو خورشید اگر رو بکشانی/وای از شب تارم/ در بند و گرفتار بر آن سلسله مویم/ از دیده ره کوی تو با عشق بشویم/ با حال نزارم"
آهنگ صیاد از علیرضا افتخاری که بسیار دوست می دارم.

سومیش: "مث تو واسه این دل خستم/ دیگه مونسی پیدا نمی شه/ بگو می مونه گل پیش گلدون/ بگو مال منی تو همیشه..."
آهنگ گنبد نیلی از گروه آریان که خیلی خاطره دارم ازش.

چهارمیش: "شب که می شه به عشق تو غزل غزل صدا می شم/ ترانه خون قصه ی تموم عاشقا می شم..."
آهنگ کلبه ی من از ابی که همیشه یه حس خاص بین شادی و غمگینی می ده بهم!

پنجمیش: "فصلی که من با تو ما شد/ فصل سبز خواهش برگ/ فصلی که ما بی تو من شد/ فصل خاکستری مرگ...
...تو بگو جز تو کدوم رود/ ناجی لب تشنگی بود/ جز تو آغوش کدوم باد/ سایه گاه خستگیم بود"
آهنگ هجرت از گوگوش که منو به اوج می بره.

ششمیش: " چشم من بیا منو یاری بکن/ گونه هام خشکیده شد کاری بکن/ غیر گریه مگه کاری می شه کرد/ کاری از ما نمیاد زاری بکن/ اون که رفته دیگه هیچ وقت نمیاد/ تا قیامت دل من گریه می خواد..."
آهنگ چشم من از داریوش که من و میرزا عاشقشیم.

هفتمیش: "آورده خبر راوی/ کو ساغر و کو ساقی/ دوری به سر اومد/ از او خبر اومد/ چشم و دل من روشن/ شد کلبه ی دل گلشن/ وا کن در ایوون/ کو گل واسه گلدون..."
آهنگ ساقی از شادروان هایده که همیشه منو یاد بهار و عید و میرزا میندازه!

و اما دعوتیای من... اینم بگم اونایی رو که اسم می برم اصلا اجباری نیست و اگر سختشونه می تونن بازی نکن!
رها، کاوه، پانتی، بلا، مرجان، یاسمن و فلون از طرف بنده به طور کاملا رسمی دعوت می شوند...

 
+ نوشته شده در شنبه 4 اسفند1386;ساعت 21:14; توسط یارا; |

داشتم با یه آقایی که ۳۰ ساله از ایران خارج شده از هر دری صحبت می کردم که بحث رسید به آخرین کتابی که داشت می خوند. می گفت خاطرات یه خانم ایرانیه که با هزار جور سختی و مصیبت به خاطر فعالیتهای سیاسی اش بعد از انقلاب قاچاقی ار مرز ایران رد شده و حالا هم خاطراتشو به زبان فرانسه چاپ کرده. خوب چون این آقا نهایت ِ بدی ِ شرایطی که از ایران دیده بوده همون شرایط دوران پهلوی بوده نوشته های این کتاب به نظرش خیلی عجیب بودن! خیلیم جالب بود که می گفت اصلا انگار این خانم نویسنده یه سری دروغ به هم بافته برای فروش کتاب! منم که از مضمون کتاب باخبر نبودم زیاد مخالفتی نمی کردم که آخرسر برگشت گفت "مثلا یکی از مزخرفترین قسمتاش که توی عقل هیچ آدمی نمی گنجه اینه که نوشته یه بار این خانمو با یه آقایی کمیته تو خیابون گرفته و بعدم خانمه رو بردن پزشکی قانونی برای معاینه. آخه شما بگو این حرف اصلا منطقیه؟!!!!" کلی خنده ام گرفته بود و تازه فهمیده بودم پس منظورش از "یه مشت حرف دروغ و چرتی که خانم نویسنده فقط برای فروش کتابش استفاده کرده" چیه! گفتم بهش "بله! اتفاقا این یکی از معمولی ترین مسائل تو ایرانه! تا ۲-۳ سال پیشم خیلی اتفاق می افتاد و هر دختر و پسری رو که می گرفتن همین بند و بساطو داشتن! جدیدا نمی دونم ولی به هرحال همچین چیزی هست! شما فکر نکن دروغه!!" داشت شاخ در میورد! می گفت "اصلا امکان نداره! من باور نمی کنم!!" گفتم "حالا هرجور راحتی! ولی اینقدر به این نویسنده ی بیچاره تهمت دروغ گویی نزن!" فیلم دختری با کفش های کتانی رو هم بهش پیشنهاد کردم ولی احتمالا فیلمم که ببینه می گه عجب کارگردان دروغگوی شارلاتانی بوده!!!
جدن اینایی که سالها پیش از ایران خارج شدن الان مسائل داخلی ایران واقعا براشون حکم داستان های افسانه ای داره ها! خوش به حال ماها که خودمونم جزیی ازین افسانه های هیجان انگیز بودیم!! 

* این لپ تاپ قبلی من شده بود عین اون بنده خدایی که دست رو نافش می ذاشت ری استارت می شد!!! عین زن حامله ی پا به ماه نباید دست می زدم بهش که یه وخ خدایی نخواسته ریست نشه و بچه اش نیفته!! نمی دونم چه مرضی گرفته بود فوتش می کردم قهر ورمی چسوند و خاموش می شد! حالا این جدیده هم انگار مرض اون یکی رو گرفته! هرزگاهی یه برک می زنه! البته اصلا شوما فکر نکن که کسی که باهاشون کار می کنه مرض داره ها!! اینا خودشون مرض می گیرن اونوخ هی به هم انتقال می دن! شدیدن در پی کشف اینم که بفهمم این مرضای مسری از کجا میان می رن تو جون اینا!

** راستش به این نتیجه رسیدم که تعطیلات بین ترم اصلا چیز خوبی نیست! از اول هفته تاحالا این وجدان من در حال لنگ و لقد اندازی بود که برم درسارو دوره کنم حالا که یه فرصتی پیش اومده! خون به جیگرم شد این تعطیلات! ای آل ببره این وجدان وقت شناس منو!! کوفتم شد بابا نخواستیم آقا جان! نخواستیم! از دوشنبه برگردیم سر زار و زندگیمون بلکه این وجدانه هم ساکت شه!

*** می دونی چیه؟ بعضی وقتا یه کارایی رو وقتی داری انجام می دی به نظرت خیلی کوچیک و کم اهمیت میان... ولی نمی دونی چه تاثیر بزرگ و عمیقی دارن. مثل یه حرف ساده، یا یه برخورد قشنگ یا یه درک کردن عمیق.. مثل همین دیشب(البته دم صبح!)... می دونستم خیلی خسته ای و واقعا داشتی راه به راه خواب می رفتی ولی بازم موندی و با چند تا جمله ی ساده و حرف کوچیک حال منو کلی تغییر دادی. نمی دونم... شایدم فهمیده بودی که واقعا اون لحظه باید باشی و به همین خاطرم موندی... نگفتی حالا باشه برای فردا صبح! فردا صبحم که همون حرفارو تحویلم می دادی تاثیرشونو داشت... ولی مطمئنم ارزششون دیگه اینقدر نبود. مطمئنم... اینم روی همه ی کارا و رفتارای با ارزش دیگه ات رفت کنج دلم... همیناس که اینقدر عزیزت می کنه.

 

+ نوشته شده در جمعه 3 اسفند1386;ساعت 21:28; توسط یارا; |

تلفن خونه زنگ زده گوشی رو برداشتم جواب دادم می بینم یه دختره اس با داداشه کار داره. فکر کردم از شرکتی موسسه ای جایی هست چون اگر کار خصوصی داشتن به موبایلش زنگ می زدن. بهش می گم "خونه نیست، شما از کجا تماس می گیرین؟" برگشته در کمال مظلومیت می گه "من از موبایلم تماس می گیرم!!!!"
الهی موش بخورتت!! ناز باشی!! گوگوری مگوری!!!
 گوشی رو که گذاشتم غش کردم کف زمین از خنده!!! بینی بین الهی آخه اینم شد جواب؟؟؟ خوب شد نگفت من از تو لباسام زنگ می زنم!! جدا تحت تاثیر این مظلومیت و محرومیت از عقل(!) قرار گرفتم! به داداشه که گفتم می خنده می گه "هرچی یوله بیخ ریش مائه!"

 *تبلیغ به این خوشگلی دیده بودین تاحالا؟

+ نوشته شده در چهارشنبه 1 اسفند1386;ساعت 21:27; توسط یارا; |