تبليغاتX
شکست غم روزگاران خوش است...
گويند کورش کبير پس از رويت فيلم سيصد سخت بر آشفت و از فرط خشم، داريوش را فرمان بداد تا زود زنده گردد و با لشگري گران به هاليوود بتازد و آن جا را با خاک يکسان کند. پس داريوش با لشگري گران، آهنگ هاليوود کرد . در اين بين محمود احمدی نژاد را ديد زشت روي ، کوتاه قد و درشت گفتار . بپرسيد اين کيست ؟ گفتند : حاکم امروز پارس است پس نعره اي از جگر بر کشيد و بيهوش بيفتاد . چون به هوش آمد چنين گفت : اي پارسيان آبروي ديروزتان پيشکش ، آبروي امروزتان را دريابيد!

اینو چند روز پیش با آفلاین گرفتم. هرچند که بحث فیلم سیصد خیلی قدیمیه ولی این بحث آبرو رفتن هر روز داره جدید تر می شه!
عصری تلویزیونو روشن کردم داشتم کانالارو بالا پایین می کردم یهو حس کردم کانالی که لحظه ی آخر عوض کردم افتاد رو کانال ج مهو ری اس لام ی! زود برگشتم عقب دیدم به به جناب پرزیدنت زیبارو دارن با چندتا دختر وسط خیابون می رقصن و لاس می زنن و آواز می خونن! فقط یوخده سفید تر و خوشگل تر از اوریجینالش بود!! جدای خنده داریش ولی واقعا حس حقارت بهم دست داد! از اداهایی که داشت در میورد و بینشم مصاحبه های بین المللی این مرتیکه رو نشون می دادن مور مورم شد! واقعا چقدر یک آدم می تونه مضحک باشه و با بلاهتش یه ملت و مملکتو به گند بکشه! ۹۰ درصد که کلا نمادی از ایرانی و افکار ایرانی می دوننش،بقیه هم خیلی لطف کنن با چندش می پرسن "این رئیس جمهورتون چرا همچینه؟ مخش تاب داره؟؟" آدم می مونه حیرون که چی جوابشونو بده!
هرچی گشتم تو یوتیوب ویدیوشو پیدا کنم نبود... فقط اینو پیدا کردم که همچینم فرقی نداره و شبیهن! کلا همه اشون سر و ته یه خرزهرن!!

* داشتم با میرزا حرف می زدم و از آلویز(!) مشغول کباب کردن دل و جیگرا بودیم که حس کردم یه کم دور و برم تاریک شد! به روی خودم نیوردم و با شدت بیشتری شروع کردم به باد زدن این سیخای دل و قلوه که یه وقت از تب و تاب نیفتن و خوب مغز پخت شن!! که دیدم میرزا ازونور حتی دیگه یه فوت ناقابلم نمی کنه! چه برسه به باد زدن!! تازه فهمیدم برق ساختمون رفته و آخرم این دل و قلوه هامون خام موندن!!
خونه ی ماهم برق بره من ارتباطم با کل جهان هستی ساقط می شه! تلفن فقط بیسیمی دارم که با برق کار می کنه، مودم اینترنتم که به برق وصله یه سرش، موبایل و لپ تاپمم شارژشون تو باقالیا بود! هیچی دیگه.. همینجوری تو تاریکی نشستم اینقدر زل زدم به در و دیوار و هرچی فیلم وحشتناک تو عمرم دیده بودم به صورت کاملا مازوخیستی اوردم تو تصورم و خودمو خون به جیگر کردم و لرزه و رعشه و بندری انداختم به جونم و بید بید لرزیدم و هی تصورم کردم الان لولو میاد می خورتم تا این برقه بالاخره برگشت!
ولی واقعا بسوزه این پدر تکنولوژی که مارو اینطوری وابسته ی خودش کرده!

** عشق یعنی وقتی که من اینقدر مستاصلم و تو یه مساله نمی تونم تصمیم بگیرم و تو اینقدر کمک فکری می دی.. یعنی اینقدر بی تجربه ای تو یه مساله ی دخترونه ولی اینقدر همراهی... یعنی وقتی اینقدر تلخم و اینقدر شیرینی...یعنی وقتی اینقدر آشفته ام و اینقدر درک می کنی...
ممنونتم پسری

 

+ نوشته شده در دوشنبه 29 بهمن1386;ساعت 19:57; توسط یارا; |

روز اولی که ما برای گرفتن این خونه اومدیم فکر کردیم اشتباهی وارد سرای سالمندان شدیم! یه پیرزنه با واکر داشت می رفت تو آسانسور، یه پیرمرده با صندلی چرخدار داشت از بیرون میومد، یکی با ماسک تنفس مصنوعی داشت می رفت تو واحدش، یکی دیگه با کیسه ی سندش داشت تو محوطه قدم می زد، اون یکی پرستارش زیر بغلشو گرفته بود داشت می رفت هوا خوری و علی هکذا...!!! جدی فکر کردیم اشتباهی اومدیم که بعدا ملتفت شدیم آپارتمانا کلا مدلشون اینه که بیشتر ساکنانشون جوانان برومند سابقن! اونم به خاطر اینکه تو آپارتمان زندگی کردن اینجا خیلی راحت تره و خصوصا تو زمستون برف پارو کردن و این بند و بساطای هر روزه ی خونه ی شخصی رو نداره و همه ی کارا با مدیریت ساختمونه و به خاطر همینم سالمندان بیشتر تو آپارتمانا زندگی می کنن. این سالمندای اینجا هم که ماشاا.. ماشاا... چشمم کف پاشون اینا بدو عزرائیل بدو!!! یعنی به کل اصلا دور از جون همه اشون نمی دونن مردن چی چیه! صبح به صبح سرحال تر و قبراق تر از قبل از خواب پا می شن می ریزن کف خیابون رو این یخ و برفا و یه آخم نمی گن! حالا ما که بخیل نیستیم، الهی ۱۲۰ سال دیگه هم روی اون چونصد سالی که تاحالا زندگی کردن عمر کنن! مارو سننه!! ولی واقعا من در عجب ِ این امید به زندگیشونم!!
این fire alarm ساختمون ما هر چند وقت یه بار عین بچه ای که دلش درد گرفته همچین می افته رو ونگ و وونگ و زاق و زوق که آدم از زندگیش سیر می شه! تا مامورای آتش نشانیم خودشون نیان و اوضاع رو بررسی نکنن و خودشون خاموشش نکن و نفهمن اشکال چی بوده هیچ جوری خاموش نمی شه. تاحالا ۲-۳ باری این اتفاق افتاده بود و چون هربارم شب بود ما گرفته بودیم خوابیده بودیم و بعد یه ساعتم آژیرش ساکت شده بود. حالا امروز بعد از ظهری من تازه از دانشگاه رسیده بودم که دوباره آژیر یکی از طبقات ونگش رفت هوا! ۵ دقیقه بعدم آژیر آتش نشانی و صداهای دویدن ماموراشون اینور و اونور. همینجوری محض تفنن درو باز کردم یه نگاهی تو راهرو انداختم که دیدم واویلا!! همه ی این پیرزن پیرمردا بقچه هاشونو زدن زیر بغلشون و د فرار! تازه آسانسورا هم مثل اینکه برقشون قطع شده بود و همه از پله های اضطراری داشتن می رفتن پایین! فک کن!! مثلا از طبقه ی آخر که ۱۶ه تا طبقه ی ما که هفتمه همه از دم داشتن با پله می رفتن پایین که یه وخ یه طوریشون نشه ناکام از دنیا برن! حالا اون وسط این همسایه بغلیمونم که یه خانم خیلی پیره کیسه ی سندش یه دستش عصاشم تو اون یکی دستش داره لق لق می زنه و آی می دوئه دنبال بقیه!! می گم "تو دیگه کجا؟؟" می گه "اگر ساختمون آتیش گرفته باشه همه امون می سوزیم زنده زنده! توام بدو بیا بریم!" می گم "بابا تو با این وضعت تا بخوای ازین همه پله برسی پایین کل ساختمون آتیش گرفته خاکستر شده دارن پی ساختمون جدیدم می کنن!!" به خرجش نرفت که! آخرم رفت دنبال بقیه. درو بستم رفتم نشستم سر کارم. حالا سر شبی یهو دیدم آمبولانس اومده برای همین خانم پیر واحد بغلی! رفتم ببینم چی شده پرستارش می گه "ظهری که خواسته از پله ها فرار کنه یهو وسط راه قلبش گرفته و از همون موقع حالش بده دیگه الان گفتیم آمبولانس بیاد" می گم "بابا منم بخوام ازین همه پله برم پایین قلبم می گیره چه برسه به این که شرین نودو داره!!" غش کرده از خنده می گه "وای یه وقت بهش نگی سنشو می دونیا!! افسرده می شه!!" 
توضیح نوشت: یه وخ فکر نکین منظورم اینه که حالا چون اینا پیرن باید بشینن بمیرنا! من بیشتر ازین خنده ام گرفته بود با اینکه خود مامورای آتش نشانی اینجا بودن و هی می گفتن هیچی نیست و انگار تو یکی از خونه ها بخار حموم زیاد شده و آلارمم چون حساسه واکنش نشون داده، بازم اینا شال و کلاه کرده بودن و داشتن فرار می کردن!

 * آی خانمای خونه و دار و بچه دار، زنبیلاتونو لطفا بذارید زمین یه سوال از خدمتتون داشتم! شما کباب ماهیتابه ای یا همون کباب دیگی یا ازین کبابا که کف دستتون می چلونینش و شکلش می دین و میندازینش کف ماهیتابه یا هرچیز دیگه ای که شماها بهش می گین!!! هیچ چیز خاصی بهش می زنین که یه مزه ی بهتر بگیره؟ منظورم چیزی غیر از پیازه! اگر چیز خاصی می زنین که مزه ی بهتری بگیره به منم بگین یه ثوابی بکنین.

**بینی بین الهی تاحالا هیچ کسو ندیده بودم اینجوری خالصانه و بی ریا با خدا راز و نیاز کنه!! "خدايا ما را به راه راست هدايت فرما ، اگه نشد راه راست را به سمت ما کج فرما!" آمـــــــــــین!

 

 *** می ریم که داشته باشیم یک هفته تعطیلی زمستانی بعد از امتحانات میان ترم را!

+ نوشته شده در شنبه 27 بهمن1386;ساعت 22:3; توسط یارا; |

 

قلب برفی 

امروز صبح داشتم برای خودم هلک و تلک کنون و آواز خنون حاضر می شدم که صدای جیغ های خوشحالی یه دختره رو از پشت شیشه ی دوجداره ی اتاق و به فاصله ی هفت طبقه از سطح زمین(!) شنیدم!! پریدم پشت پنجره و از دیدن این قلبای برفی اهدایی منم ذوق زده شدم!! پسره هم هی مواظب بود دختره درست تو همون جای پاهای قبلی پاشو بذاره تو برفا و قلبارو خراب نکنه... کلی صبر کردم تا خانم دل بکنن و ادامه ی مراسم لب جورییشونو!!! منتقل کنن به یه جای دیگه و تشریف ببرن تا منم این عکسارو بگیرم! اینم حداکثر استفاده از برف زمستانی در یک روز ولنتاینی! قشنگی قلباشم به این بود که خیلی بزرگ بودن و قرینه که احتمالا بزرگیشون توی عکس مشخص نیست. خلاصه که خدا بده شانس!!!! ببین مردم چه جوری دوست دختراشونو سورپرایز می کننا! هی هی هی!
ازونورم که تو خیابون و اتوبوس و مترو و بالای پله ها و روی نرده ها و پشت دیوارا و لای درا(!!) این جوانان عشاق از سر و کول هم آویزون بودن و مشغول مهرورزی به عمیق ترین شکل ممکن! دست همه اشونم گل و بادکنک و سیخ و سه پایه و ازین ادوات جینگولی!
عصریم خسته و کوفته و نالان و غمزده از دانشگاه برگشتم خونه می بینم یه جعبه شکلات قلبی خوشگل قرمز و ململی رو میز داداشه اس!!! همین یه قلمو نداشتیم که اونم میسر شد به حول قوه ی الهی!! کلی خودمو کشتم تا عکس عروس گلمون(!!!)و نشونم بده! (سلیقه اشم همچین بد نیست کور نشده!) اینقدرم سربه سرش گذاشتم و اذیتش کردم که دیگه با بیل افتاده بود دنبالم!! بهش می گم "حالا تو براش چی خریدی؟؟" می گه "چه می دونم یه کوفتی خریدم دیگه!! شما دخترام با این قرتی بازیاتون!!!" واقعا تحت تاثیر این عشق در حال فورانش قرار گرفتم! طفلک دختره که بعد از دوماه از دست این خودشو حلق آویز می کنه یحتمل!!

+ نوشته شده در پنجشنبه 25 بهمن1386;ساعت 19:45; توسط یارا; |

یکی از دوستام که ایرانه چند وقت پیش برام از یه روش درمانی به اسم فرا درمانی گفته بود که خیلیم راحته و فقط مستلزمه اینکه که روزی چند دقیقه بشینی و تمرکز کنی تا به گروهشون متصل بشی و بعدم کم کم تو جسم و بدنت تغییراتی حس کنی. اینکه حالا به چه دلیل به من این پیشنهادو داد بماند، ولی اینکه هربار که من می شینم و تمرکز می کنم چقدر احساسات مختلفی بهم دست می ده و خیلی وقتا خندم می گیره واقعا جالبه! از اول بهم گفته بود ممکنه وقتی می شنی و اتصال پیدا می کنی یه کم تو دستت مثلا مور مور بشه یا یه حرکاتی حس کنی! دفعه ی اول که نشسته بودم بعد از جند دقیقه چشمامو باز کردم دیدم انگشتام کاملا جمع شده و دستمم مشت شده و رفته تو هوا!! یعنی فقط کم مونده بود یه شعار مرگ بر آمریکا هم بزنم تنگش! دفعه ی بعد همین جور که چهارزانو نشسته بودم کم کم شروع کردم به عقب رفتن سر جام و یه لحظه که به خودم اومدم زارپ به پشت خوردم زمین!! یه بار دیگه که نشسته بودم، از جلو رو دماغم فرود اومدم کف اتاق! حالا خودم بیشتر همه اشو می ذارم به حساب تلقین و این حرفا، ولی تجربه ی جالبی بود! یه جورایی تو مایه ی همین مدیتیشن و این قرتی بازیاس دیگه!

* تلویزیون داره به مناسبت ولنتاین بهترین بوسه های هالیوودی رو انتخاب می کنه!!! تمام صحنه های فیلمای معروف رو به صورت اسلو موشن و با عقب جلو کردن نشون می ده! چندتا تحلیل گر و کارشناسم اوردن که همچین دارن این بوسه هارو بررسی می کنن و با سر و گردن می رن تو حلق این بوسه کننده ها(!) که آدم یه طوریش می شه!!! هوس میرزا کردم!!
(همین الان برنده هارو هم پس از اختلاف شدیدی که بین علما افتاده بود انتخاب کردن! اولیش مال فیمل مستر و میسیز اسمیت!! دومیش مال فیلم نوت بوک که من خودمم این فیلمو خیلی دوست دارم... سومیشم مال اسپایدر من ۱ اونجایی که جناب اسپایدر خان به صورت سر و ته از دیوار آویزون هستن و دختره ی بی حیای بی آبرو بهش حمله می کنه و می ره تو کارش!!!)

**بند چرمی کیفم دیروز شکست! آره عزیز جان منم می دونم بند چرمی نمی شکنه!! ولی اون مال مواقغ عادیه و آب و هوای آدمیزادانه اس!!! نه موقعی که ۱۰ دقیقه تو سرمای ۳۲- درجه وایمیستی!! یعنی قشنگ مثل چوب خشک یخ زده بود و تا خواستم از رو زمین برش دارم قرچ شکست! الانم که یخش باز شده عین لک لک پاشکسته افتاده گوشه ی اتاق! 

***عشق یعنی وقتی که می گی " آدم که یه نفرو دوست داره بیشتر روزاش می شه ولنتاین...اون روزاییم که ولنتاین نیست همه اش تقصیر توئه!!"
ولی به نظر من که نقصیر خودته! الکی هی ننداز گردن من!

راستی...ولنتونتونم مبارک. سپندارمذگانتون هم!
+ نوشته شده در چهارشنبه 24 بهمن1386;ساعت 21:19; توسط یارا; |

سارا از من خواسته اسم کتابهایی که شروع کردم به خوندنش ولی تمومشون نکردمو عرض کنم خدمتتون... اولا که سارا جان باید بگم به کاهدون زدی اساسی! من ازونایی ام که اگر کتابی رو شروع کنم و تمومش نکنم آخر سر اینقدر این وجدانم لنگ و لقد می زنه بهم که کتابه رو می خونم و یه دورم دوره اش می کنم محض احتیاط!!! بعدم اتفاقا درس خوندن من تنها زمانی به کتاب خوندن ارجحیت داره که شب امتحان پایان ترمم باشه! وگرنه با کمال بیشرمی اعلام می کنم که کتاب خوندنو یقینا به درس خوندن ترجیح می دم در شرایط مساوی! حتی اگر یه کتاب مذمهل هجو باشه!! این ازین...
بعدم می گم حالا نمی شد اسم کتابایی که خوندم یا مثلا اسم کتایی که دوست داشتمو بگم؟؟؟ اینجوری بهتر بودا!! خوب حالا تا کارت قرمز ندادین و از زمین اخراجم نکردین می ریم که بازی رو داشته باشیم! بعد از کلی بالا پایین کردن صندوقچه ی کتاب خونی حافظه ام اینارو یادم اومد:

این سه زن نوشته ی مسعود بهنود... در ادامه ی کتابای بی نظیر "خانم" و "امینه" و "ضد یاد" سراغ این کتابم رفتم که بر خلاف انتظارم اصلا مثل کتابای خانم و امینه حالت رمان گونه نداشت و بیشتر شرح تاریخ و وقایع بود و حالت مستند نگاری داشت که خوندنش کمی سخت بود به خاطر اسامی زیادش، ولی در راستای همون لنگ و لقد اندازی وجدان چند وقتی می شه دوباره رفتم سراغش و دارم می خونمش، حالا گیریم به جون کندن!

شاهزاده کوچولو ترجمه ی احمد شاملو... واقعا من از همینجا مراتب شرمندگی و روم سیاهی و چشمم کورشدگی خودمو به دوستداران شاملو اعلام می دارم! ولی باور کنین ترجمه ی این کتاب خصوصا با اون لفظ نچسب "شهریار کوچولو" که به جای ترکیب "شاهزاده کوچولو" تو متن استفاده شده بود،اینقدر زد تو ذوقم که اصلا بیشتر از چند صحفه نتونستم این کتاب برگزیده ی قرن رو بخونم! بازم عذر می خوام از طرفداران جناب شاملو، ایشالا با دوست داشتن ترجمه های دیگه اش، این کج سلیقگیمو رو جبران کنم!

سقوط به بالا یا همون falling up از شل سیلور استاین...این یکی بدون شرح!!!

فنگ شویی برای امروز.... از کوان لائو ترجمه ی محمد قراچه داغی... قبلا یه کتاب جیبی فنگ شویی خونده بودم و برای تنوع و دونستن معنی بعضی علائم به نظرم جالب بود. ولی این یکی دیگه خیلی خرافات قاطیش داشت و بعضی چیزارو الکی گنده اش کرده بود! هیچ رقمه حتی با ضربه های وجدان هم نشد تمومش کنم!

خب... هرچی ته جیبمو می گردم دیگه هیچی نمونده توش!!! واقعا همینا بود... منم به جاش برای اینکه دلم نسوزه مورد آخرو به کتابایی که خیلی دوسشون داشتم و بیشتر از یه بار خوندمشون اختصاص می دم...
دایی جان ناپلئون،ادب مرد به ز دولت اوست تحریر شد، ماشاا.. خان در بارگاه هارون الرشید...همه از ایرج پزشک زاد، چهار اثر... از فلورانس اسکاول شین، سپاه گمشده ی کمبوجیه... پل ساسمن، سینوهه پزشک مخصوص فرعون، دزیره...نویسنده اش اصلا یادم نیست!  روی ماه خدا را ببوس... از مصطفی مستور. کلیدر... از محمود دولت آبادی، سووشون... از سیمین دانشور، و چشمهایش.. از بزرگ علوی.
خیلیای دیگه ام بودن که حافظه یاری نمی کنه، حوصله ی شما هم حتما همینطور!

شما هم اگر دوست داشتید از کتابای خونده و نخونده و مورد علاقه و خریداری شده و نشده و احیانا دزدی شده اتون(!!) اسم ببرین و مستفیضمون کنین...

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه 22 بهمن1386;ساعت 23:21; توسط یارا; |

سال اول که اومده بودم اینجا همون روزای اول یه مسیری رو با اتوبوس اشتباه رفتم و بعدم به کل از مسیر اصلی خارج شدم. بعد از چند دور که دورم خودم گشتم و کف خیابونا پر خوردم تازه یادم افتاد که می شه از یه نفر مسیر درستو بپرسم! یه خانمی سر چهار راه وایساده بود و منتظر بود چراغ عابر پیاده سبز بشه و منم وایسادم کنارش و ازش آدرسو پرسیدم. اونم همینجور که داشت برای من توضیح می داد که دقیقا کدوم خیابونو باید برم و هنوزم چراغ عابر پیاده سبز نشده بود، یهو بی هوا و در حین حرف زدن راه افتاد به سمت وسط خیابون!! منم که خوب نقش شنوده رو داشتم و نمی شد مثل چنار وایسم لب خیابون دنبالش راه افتادم و تا وسط چهار راه رفتیم و اونم که شدیدا حس گرفته بود و داشت دست و بالشو تو هوا تکون می داد تا من خوب ملتفت بشم! هنوز وسط چهار راه نرسیده بودیم که یه ماشین با سرعت زیاد اومد طرفمون و وقتی دید ما دوتا چراغ قرمزو به کفشمونم حساب نکردیم و عین غاز داریم از وسط خیابون رد می شیم محکم پاشو گذاشت رو ترمز و همون موقع هم از پشت سر یه ماشین دیگه با سرعت زیاد تر اومد و کوبید به این یکی !!! حالا اون وسط خانمه هم از ترس صدای برخورد این دوتا ماشین یهو جیغ کشید و افتاد کف خیابون و تو هوا خواست دست منو بگیره تا پرت نشه که منم با خودش کشوند برد پایین و جفتی خیلی شیک کف خیابون پهن شدیم! خانمه که چهار چرخش رفته بود هوا و منم که هات و مات مونده بودم چه اتفاقی افتاده و چی شد که اینجوری شد!!! همه فکر کرده بودن ماشین به ما زده و منم که منتظر بودم راننده اولی با زنجیر ماشین و نفس کش گویان پیاده بشه و یه احوالپرسی اساسی از جمعیت اناث خانوادگی ما بکنه!! که دیدم اونم sorry گویان و تو سر زنان اومد طرفمون! خانمه رو هم که کامل جو گرفته بود و همچین آسفالتو بغل کرده بود که انگار خودشم باورش شده ماشین زده بهش! البته اون وسطا بقیه که جریانو دیده بودن می گفتن انگار واقعا چراغ عابر سبز شده بوده و راننده هه جدی جدی مقصر بوده! خلاصه آخرشم نفهمیدم مقصر کی بود و فقط زود بین اون جمعیت لنگون لنگون فلنگو بستم و در رفتم که کارمون به اف بی آی و اینترپل و ۹۱۱ نکشه!!!
حالا دیروز که به طور اتفاقی بعد از این همه مدت داشتم دوباره ازون خیابون می گذشتم برای تجدید میثاق هم که شده رو یخا سر خوردم و باز تلپ افتادم کف خیابون! یعنی همه ی کانادا یه طرف، این تلپ تلپ زمین خوردنای من روی این برف و یخا هم اون طرف تر!!! استخون بندیمو بدجوری دارم شرمنده ی خودم می کنم تو این زمستونی!!

*چند تا از دوستان مهمون بودن خونه امون و دور هم داشتیم جفنگ می گفتیم که پاشدم رفتم تو آشپزخونه دیدم دوستم که کاسه های بستنی رو جمع کرده بوده همونجور کثیف کثیف تو همه اشون آب ریخته و چیده اتشون رو سینک ظرفشویی! اومدم بیرون و در راستای بی ریایی زیاد با دوستان!!! با خنده می گم "پروین مگه تو خلی که تو کاسه ها اینجوری آب ریختی؟! خوب یه بارکی میشستیشون دیگه!!" که یهو یکی دیگه از دوستان که دفعه ی اولی هم هست تشریف اوردن منزل ما و کمی تا قسمتی هنوز باهاشون بی ریا نشدیم و مقداری رودربایستی هم قاطی حرفا هست فرمودن "شرمنده، من آب ریختم تو کاسه ها که خشک نشن شستنشون سخت بشه!" نیشمو باز کردم می خندم می گم "ای وای! نه...یعنی چیزه.. دست شما درد نکنه، خیلیم خوب کاری کردین!!!"
خوب پیش میاد دیگه بالاخره گاهی!! من که نباید خودمو ناراحت کنم!!!

**این دو روز تعطیلی تا تونستم فیلم دیدم و خودمو خفه کردم. توی همه اشون   meet the parents 2 اینقدر یه جاهاییش منو خندوند که ولو شده بودم کف زمین و با کاردک جمعم کردن!! در یه اقدام انتحاری همه ی قسمتای سریال حلقه ی سبزم تا اونجایی که نشون داده دیدم... با تمام لفت دادنا و لوس بودن بعضی جاهاش اما نمی دونم چرا اینقدر دوسش می دارم این سریالو. یه جورایی خیلی لطیفه! خصوصا این قسمتای آخرش. بازی سیما تیراندازم خیلی دوست دارم. اگرم آخرش قلب دختره یه طوری بشه و قلب حسنو بهش پیوند بزنن خیلی خوب می شه!!! دل من یکی که راضی می شه!
بالاخره علی سنتوری رو هم دیدم و کلی دوسش داشتم... خصوصا با این صدای غمدار محسن چاوشی تو پس زمینه ی فیلم.

 


+ نوشته شده در یکشنبه 21 بهمن1386;ساعت 23:22; توسط یارا; |

یه دارویی هست ماهی یه بار تزریق می کنم که یه سری عوارض جانبی داره منتها یکی از عوارضش یوخده بیشتر مشهوده از بقیه! دفعه ی دوم به دکترم گفتم "بعد از تزریق فلان اتفاق برام افتاده، طبیعیه"؟ یه کم نیگا نیگا کرد گفت "نمی دونم! تاحالا هیشکی این مشکلو نداشته" گفتم "حالا فکر می کنی مال این داروئه یا اتفاقی بوده؟" گفت "نمی دونم، ولی تو اولین نفر هستی که همچین مشکلی پیدا کردی" گفتم "حالا یعنی می گی من چیکار کنم؟؟" گفت "نمی دونم... هرجور میل خودته..." گفتم "حالا به نظرت رو سیستم داخلی بدن تاثیر می ذاره؟" گفت " نمی دونم.. مطمئن نیستم عملکردش چیه" آخر سر برگشتم می گم "اونوقت اینو می دونی که فرق بین تو و گوساله چیه؟؟؟" هرهر بهم می خنده! البته این یکیو فارسی گفتم که زیاد ناراحت نشه!!! ولی اگر متوجه هم می شد احتمالا می گفت" نمی دونم! کسی تاحالا نگفته فرقمون چیه!!" تازه این یکی از بهترین دکترای مونترال و کاناداس که کلیم سمینارای مختلف و مقاله های پزشکی می ده بیرون و هربار بعد از کلی پشتک بالانس ازش وقت می گیرن همه! اینجاس که باید گفت درورد بر روح پرفتوح دکترای خودمون!! یادش به خیر... می رفتیم دکتر چشم، برای پلیپ بینی و صفرا و انحراف انگشت کوچیکه ی پا و بیرون زدگی نافم برامون نسخه می پیچید می فرستادمون خونه!!! اون وخ اینا اگر تخصص چشم داشته باشن ازشون راجع به پلک سوال کنی می گن نمی دونم!!! پووووف!

* هرکسی یه چیزای خیلی شخصی و خصوصی تو زندگیش داره که فقط و فقط تو فکرش می گذرن... یعنی حتی تاحالا راجع بهشون با نزدیکترن کسانشم حرفی نزده و حتی شاید دیگه خودشم یادش نباشه که در گذشته به چه چیزایی فکر کرده... این شامل کاراییم که یه نفر قبلا انجام داده و هیچ کس جز خودش و وجدانش ازش خبر نداره می شه... حالا فکر کنین بهتون بگن یک میلیون دلار در انتظارتونه فقط به شرطی که تمام رازهای زندگیتونو جلوی دوربین یک مسابقه که کل مردم امریکا و همینطور نزدیکانتون دارن می بینن، بگین!! و این می شه یک مسابقه ی فوق العاده هیجان انگیز و جالب و حتی گاهی ترسناک! به قدری جالبه که کل هفته برای دیدنش روزشماری می کنم من!!! البته شرکت کردن توشم به این کشکی نیست. یه آزمون ورودی داره و یه امتحان با دستگاه دروغ سنج و بعدم چندین مشاور و روانپزشک با اون شخص صحبت می کنن و اتفاقاتی که تو ضمیر ناخواداگاهش ثبت شده رو کشف می کنن و بعد از توش ۲۱ تا سوال در میارن!! اون بدبخت مادر مرده هم باید بیاد و به سوالا که بیشترشونم فوق العاده شخصی و خجالت آوره جواب بده. همیشه هم افرادی که اون شخص جلوشون رودربایستی داره مثل دوست دختر(پسر)ش و رئیسش و مادر پدرش هم حضور دارن که شرایطو برای جواب دادن به بعضی سوالا سخت تر می کنه. مثلا از پسره می پرسن تاحالا به یکی از دوستای دوست دخترت نظر داشتی؟؟؟ یا سر کارت از صندوق پول کش رفتی؟ و هزارجور سوال اینجوری و حتی بدتر که اگر بخوام بگم فوق العاده بی حیایی می شه!!! البته سوالا برای هرکس متفاوته و اصلا تکراری نیست. خلاصه که کلی لذت می بریم از دیدن این مسابقه و فکری که پتش خوابیده!

+ نوشته شده در چهارشنبه 17 بهمن1386;ساعت 17:46; توسط یارا; |

یکی از کارای هر روزه ام تو دانشگاه این شده که لپ تاپمو بزنم زیر بغلم و هلک و تلک برم اتاق کمک های اولیه ی کامپیوتری!!! و بگم اینترنت وایرلسم قطع شده! هر دفعه هم یه بامبول جدید در اوردن و یه تغییرو تو سیستمم دادن بلکه دیگه مشکل پیش نیاد و زرتش قمصور نشه ولی نهضت همچنان ادامه دارد! امروز که دیگه کم مونده بود یارو با لپ تاپم پشتک بالانس بزنه و یه حمد و قل هو الله بخونه بهش و فوت کنه! حالا اون وسط یکی اومده با دعوا می گه "من از اول ترم این دومین باره که اینترنتم قطع می شه!! این چه وضعشه؟" بغل دستی من برگشته می گه "خفه بابا! مال من هفته ای یه بار قطع می شه!! دلت خوشه تواما" بهشون گفتم "جفتتون خفه شید که مال من هر روز قطع می شه و الانم که چندروزه کلهم مرده!" یهو یکی از پشت سرمون اومده لپ تاپشو کوبونده جلومون می گه "من اصلا دانشگاه ثبت نام کردم به خاطر اینترنتش حالا حتی فایلشم رو لپ تاپم نصب نمی شه!!! برید کنار تا شل و پلتون نکردم!!"
این وایرلس دانشگاه همه امونو شرمنده ی خودش کرده! فکر کنم اون وسطا دست یه ایرانی تو کاره که این اینترنت اینقدر بـر ِک می زنه!!

*یکی از دوستامون که به تازگی ازدواج کرده امشب خونه امون بود و آلبوم عکسای عروسیشونو داشتیم باهم نگاه می کردیم. به هر عکسیم می رسیدیم معرفی می کردن کی به کیه. تو عکس اول، کنار عروس داماد یه خانم و آقا ایستاده بودن که معرفی کردن و گفتن این آقا پدر دامادن. خب تو مغز من به طور اتوماتیک رجیستر شد که پس خانمه هم که کنار پدر داماد وایساده مادر داماده!! تو عکس بعدی یه خانم کنار عروس داماد ایستاده بود که گفتن این خانم مادر داماده! با بلاهت کامل گفتم "ئه! همین الان که عکس مادر و پدر دامادو رد کردیم!!" طفلک داماد سرخ شد و توضیح داد "اوشون خانم پدرم بودن، ایشون مادر خودم!" کلی عصبانی شدم که چرا همچین حرفی زدم. ولی حالا یعنی قراره به هرکی که می خواد این عکسارو نشون بده اینقدر خجالت بکشه؟؟ چرا ماها خودمونو مسول کار بقیه می دونیم و به خاطرش حتی خجالتم می کشیم؟!!

** داداشه اومده می گه یکی از دوستام گفته "دلم می خواد لباسایی که خانما تو ایران می پوشنو ببینم منم چند تا از عکسای تورو که ایران گرفتی نشونش دادم!" می گم "تو جدا منو نمک گیر این غیرتت کردی!!" می گه "حالا اگر زنگ زد باهاش خوب حرف بزن!! البته شماره موبایلتو ندادما! گفتم اگر خواست خونه زنگ بزنه!" آره به خدا! منم بهش گفتم اینجوری با مردم دست به یقه نشه!! هرچی می گم یه وقت می زنی می کشیشون کار دستمون می دی!! ولی گوش نمی ده که!!! بازم خشونت به کار می بره!!!

*** عشق یعنی وقتی می گی من همیشه برات صبر می کنم....

**** عاشق این آهنگم...

اگر دوست داشتید پلی کنید
+ نوشته شده در دوشنبه 15 بهمن1386;ساعت 22:55; توسط یارا; |

من از خیلی قبل یعنی حتی از اون موقع هایی که این بچه بزرگا فنچ و تربچه و چسقلچه و قناری(!!) و این قبیل عناوین بهمون می گفتن، یه سری خصوصیات و ویژگی ها تو ذهنم برای کسی که بعدها دوسش خواهم داشت تعریف کرده بودم! خیلیم موارد پایه ای و منطقی بودن و با اون شاهزاده های رویایی دخترونه فاصله داشتن. از هوش سرشار و عقل زیاد و درایت کافیمم نبود! جریان همون ادب از که آموختی و اینا بود!! بس که در روابط بسیار موفق!!! دور و اطرافیانم موارد نا امید کننده دیده بودم و تقریبا می تونم بگم تا درصد زیادی هم علت ناموفق بودن زندگیاشونو می دونستم، از همون عنفوان فسقلچگی سعی کردم یه چیزایی رو برای خودم مبنا و شرط قرار بدم که حداقل بعدا کاسه ی چه خاکی تو سرم کنم دستم نگیرم! و چیزی که همیشه منو تو رابطه با میرزا راضی و خوشحال نگه داشته همینه. اینکه به طور جالب و قابل کشفناکی( یعنی اینکه تا مدتها مثلا نمی دونستم فلان خصوصیتو داره و بعدا یهو تو یه ماجرا کشفش کردم! و هنوزم این نهضت ادامه دارد!!) خصوصیاتی داره که منو از بودن باهاش پر از لذت می کنه. نیانین بگین همیشه اولش اینجوریه و بعدا عوض می شن و همه اشون سر و ته یه کرباسن و الن و بلنا! اولا که اولش نیست و خیلی وقته!! دوما که من اصلا به این عقیده ندارم که یه نفر خصوصا تو یه رابطه می تونه تغییرات بنیادی بکنه. یه چیزایی تو وجود و شخصیت آدماس و غیرقابل تغییره، منم راجع به همونا صحبت می کنم. اینو خودم جلو جلو گفتم که یه وقت مخالفت نکین و کازه کوزه ی افکار دلپذیرمو به هم بریزین!!!

*خاله جان از اون چند روزی که تو تعطیلات ژانویه پیشمون بود کلی بار و بنه و توشه ی عکس و فیلم از ما برداشت و دنبال خودش برد. پسرخاله ی عزیز هم که تازگی ۹ سالش تموم شده بعد از دیدن من یه دل نه صد دل عاشق من شده!! البته ابراز علاقه اش اول از گونه های من شروع شد و بعدا وسعت پیدا کرد! ماهم هی هرشب پای تلفن با ایشون صبحت می کردیم و میزبان عشق و محبتشون می شدیم. چند شب پیش یه کم حالم بد بود و درست نتونستم باهاش حرف بزنم و خیلیم زود ازش خداحافظی کردم. خالم می گفت بعد از تلفن تا صبح غمگین بوده و ازت ناراحت شده بوده که باهاش درست حرف نزدی! یعنی به قولی بچه عشقش کور شده بوده ازین کم محلی من!! حالا از سر شب تاحالا یه سره تلفن دستمه و دارم منت دونی این بچه رو کش میندازم بلکه منو ببخشه و از سر تقصیراتم بگذره!!! اینجاس که شاعر می گه نمی دونم این یکیو دیگه کجای دلم بذارم!!!
فکر کنم اسم اینم باید بذارم میرزا کوچیکه!  

+ نوشته شده در یکشنبه 14 بهمن1386;ساعت 20:54; توسط یارا; |

من همیشه فکر می کردم رابطه ای درست حسابیه که از اولش با عشق و تفاهم و بدون دعوا و مخالفت شروع بشه! اما حالا فهمیدم رابطه ای سالم و کار درسته که اولش با عشق شروع بشه، با دعوا و گیس و گیس کشی و خین و خین ریزی و کل کل و جفتک چارگوش ادامه پیدا کنه(!) و با تفاهم نهایی و شناخت دو طرف به ثبات برسه!!  این رابطه خیلی ارزشش بالاتره و دو طرف هم قدرشو بهتر می دونن! به جان خودم!!

* از دیروز دادار دودور راه انداخته بودن که ممکنه به خاطر یه بارندگی زیاد و کوران و بوران همه جا تعطیل بشه و حواستون به خودتون باشه. از دیشب هی می رفتم این آسمونو چک می کردم می دیدم صافه و سور و سات ستاره ها هم به راهه! صبح هم که از خواب پاشدم هوا آفتابی و درخشان و بدون ذره ای ابر و نشانی از برف بود! نزدیکای ظهر بود که داشتم آماده می شدم برم کلاس که دیدم این دونه های برف قر ریزون دارن میان پایین. آخرین نگاهو به خیابون کردم و لباس متناسب با هوای معمولی رو پوشیدم و رفتم از خونه بیرون. یعنی بین آخرین نگاه من تا آماده شدن و رسیدنم بیرون از خونه خیلی که شد ۱۵ دقیقه بود که دیدم واویلا!! به قد من برف نشسته رو زمین!! هرجوری بود تا دانشگاه رفتم و دو ساعت کلاسمون با سلام و صلوات تموم شد و اومدم بیرون که دیدم  وا مصیبتا! برف بند اومده حالا روش بارون یخی ( نه تگرگا! ای سـِـــوایه او سِـــوا !!!) اومده... این مدل بارون یخی هم اینجوریه که بعد از اومدنش انگار دور همه چی کریستال بسته شده و همه جا شیشه ای می شه! دور سیم های چراغ برق و سقف ماشینا و کف خیابون یه لایه یخ می بنده این هوا! یعنی واضح تر که بخوام بگم شوما اینجوری فرض کن که حدود ۵۰ سانت برف اومده و هنوز این ماشینای برف روبی همه رو جمع نکردن از کف خیابون که روی اون برفا یه لایه ی ۲۰ سانتی هم یخ بسته باشه!! یعنی اگر همچین اتفاقی تو ایران مثلا بیفته کاملا خود پرزیدنتو باید بیارن باقالی بارش کنن و بفرستنش رو یخا بدوئه!! حتی نمی شد کف خیابون راه رفت! ساختمونیم که کلاس من توش بود توی یه خیابون سرازیر با یه شیب تنده که همینجوریش رو آسفالتش آدم برک می زنه موقع راه رفتن چه برسه روی همچین یخی!! داشتم شهادتینو می خوندم و از ساختمون می اومدم بیرون که شروع کنم به سینه خیز رفتن کف خیابون که دیدم ازین سر خیابون به اون سر صد تا مامور پلیس و آتیش نشانی با کفشای میخ دار و بند و طناب و چکش و تبر وایساده بودن و خودشونو میخ کرده بودن به زمین که لیز نخورن و مردمو ازینور به اونور رد می کردن!! البته بیشتر یه نفرو ازین سر خیابون بغل می کردن و دست به دست می دادن به بغل دستیاشون تا یارو برسه به پایین خیابون که وضعیت یه کم بهتر بود و شیب زمین کمتر بود... اینم از امروز ما!!

** چند وقت پیش یه کتاب در مورد تاریخ معاصر ایران و گندای دبشی که خصوصا پادشاه های سلسه ی قاجار به سر اون مملکت ر...دن(!)  می خوندم، که یه قسمت از کتاب با کلی سند و مدرک و نقل از کتابای معتبر دیگه گفته بود یه روز به دربار ناصرالدین شاه خبر میارن که آی چه نشستی که پسرت شهبانوی آینده اشو انتخاب کرده و خوشحال باش که عروس دار شدی!! این عروس وجیهه ی کریمه ی ضعیفه هم یکی از کره خرای اسطبل ولیعهد عزیز بوده! یعنی درباریان، ولیعهد اون موقع رو که همون مظفرالدین شاه بوده سر بزنگاه و در موقع مجامعت(!) با یکی از مادیان عزیزش دستگیر کرده بودن! حالا اینکه چی شد یاد این موضوع افتادم به خاطر خبر شاهکار دانشجوی دکترای ایرانی و گندی که تو کانادا بالا اورده، بود! (اتفاقا خیلیم ربط داره عزیز جان!! اون ولیعهد بود و یه حرمسرای پر از سوگولی داشت و بازم حمله کرده بود به خر و الاغش!! این یکی هم تو قلب آزادی و جایی که به راحتی و بدون دردسر می تونه بره تو یه ۳ک۳ کلاب و هر غلطی می خواد بکنه بازم به یه دختر تو آسانسور حمله کرده! )
آخه یکی نیست بهش بگه میمون بی عقل تو که ظرفیت نداری چرا با یه دختر تنهایی سوار آسانسور می شی، حالا شدی دیگه چرا زل زدی بهش که حالی به حالی بشی، حالا زل زدی و حالی به حالی شدی چرا دیگه عنان از کف دادی حمله کردی بهش و سینه اشو ماچ کردی، حالا حمله کردی و ماچ کردی ای خاک بر سرت، دیگه حالا این حرفایی که می زنی چیه؟؟؟...لااله الی الله..!!  فقط برای یه ماچ نا قابل این همه بدبختی و مصیبت و رسوایی به بار اوردی؟؟؟!!!

+ نوشته شده در جمعه 12 بهمن1386;ساعت 21:49; توسط یارا; |

توی کلاس ادبیات و نگارش انگلیسی موضوع مقاله ای که باید می نوشتیم سانسور اینترنت بود و اینکه موافقیم یا مخالف و دلیلمون چیه. این مقاله نویسیا مزخرف ترین قسمتشم ارائه کردن چهار تا دلیل مستدل و قانع کنندشه. اینجوریم نیست که هر دلیلی رو قبول کنن، می گن باید منطقی و قانع کننده باشه دلایل!
منم خیلی ریلکس قلم بر دست گرفتم(!) و شروع کردم به نوشتن دلایل مخالفتم با سانسور اینترنت و فکر می کردم تو یه بوق کارش تمومه! زهی خیال باطل!! اولین دلیل خیلی راحت خودش عین بچه های خوب دوید اومد تو ذهنم... دومین دلیل هم با کمی زور و کشتی و یه خم دو خم گرفتن و بعد از کلی ناز و نوز تشریف اوردن روی کاغذ.... سومین دلیل هم که اصلا اون ورا نبود و با کتک و کتک کاری و من بمیرم تو بمیری بالاخره به حول قوی الهی پیداش شد! اما آخرین دلیل در ادامه ی "سانسور کردن اینترنت بد است و اخ است و پیف پیف و ایش ایش" نیومد که نیومد! حالا وقت داره می گذره، نگاه منم به این عقربه های ساعته ... ولی مگه این دلیل آخر که قراره مقاله ی منو تکمیل کنه و همچون مشت محکمی بر دهان بعضیا(!) که اینترنتو سانسور می کنن باشه، پیداش می شد؟؟؟ ازونورم این دلایل موافقت با سانسور اینترنت همینجوری رژه می رفتن جلوی چشم و چارم و هی منو وسوسه می کردن! یه لحظه گوشه ی منافق ذهنم نشست این دلایل موافقو شمرد دید اونا چهارتان! باز به روی خودم نیوردم و زور زدم این آخرین دلیل مستدل و محکم آخرو در باب مخالفت با سانسور پیدا کنم که اصلا مغزم قفل کرده بود و هرچی فکر می کردم هیچی پیدا نمی کردم! باز این دلایل موافق خودشونو عین لنگ کفش انداختن وسط و حواسمو پرت کردن... که به ناگه(!) این ذهن خیانت کارم در یک چشم به هم زدن اغفالم کرد و زود یه ورقه ی جدید برداشتم و بالاش نوشتم "سانسور کردن اینترنت خیلیم خوب و گل و ماه است و دست هرکی که سانسور می کنه طلا" و در ادامه اش هم چهار تا دلیلمو ارائه دادم و زودی پاشدم ورقه رو تحویل دادم که پشیمون نشم!
واقعا که جا داره الان اینجا منو شطرنجی کنن!!! تمام گوجه فرنگی های لهیده و تخم مرغ گندیده های شمارا هم با کمال میل و آغوش باز پذیرا می باشیم چرا که حقمان است!!!
آخر سرم برای اینکه این وجدانم به درد آپاندیس دچار شده بود رفتم پیش استادمون گفتم "من نظر اصلیم مخالفت با سانسور اینترنته ها! ولی چون اون لحظه نتونستم دلایل کافی پیدا کنم مجبور شدم بگم موافقم!!"
بدون اینکه جوابی بهم بده فقط هرهر خندید... ای ننگ بر من!

 

 

+ نوشته شده در سه شنبه 9 بهمن1386;ساعت 10:24; توسط یارا; |

دیروز داداشه وقتی داشت از خونه می رفت بیرون بهش گفتم "لباست خیلی کمه ها" گفت "از سرتم زیاده!!!" آخر سرم با هموم لباس که از سر من زیاد تر بود رفت بیرون! بعد از ظهرش وقت دکتر داشت و وقتی برگشت با خنده گفت "منشی دکتره تا منو با این کاپشن نازک دیده با تعجب گفته تو لباس گرمتر نداری؟؟!!!کلی نگرانم شده بود که سرما نخورم" می گم " عقلت تو کمرته دیگه! نگرانت نشده، دلش برات سوخته فکر کرده لباس نداری!! آبرومونو بردی!"

امروز همسایه ی بغل دستیمون که یه خانم پیر و مهربون کانادییه اومده در زده دوتا جعبه شیرینی و کیک نصفه نیمه داده دستم می گه "من دارم می رم مسافرت گفتم این کیکا خراب می شن حیفه اوردم برای شما!" گرفتم و ازش تشکر کردم. اومدم تو درشو باز کردم می بینم کیکه دل و روده اش به هم پیچیده و انگار گربه پال پالش کرده!!! خنده ام گرفته و در حالی که دارم خودمو قانع می کنم که بذارم به حساب محبت و سادگی خانم همسایه، داداشه اومده می گه "عقلت تو کفشته دیگه! از مهربونیش نیست!! قیافه ی تو شبیه کیک نخورده هاس اینم دنبال یه بهانه بوده برات کیک بیاره!! آبرومونو بردی!" 

 * ای آل ببره این صدای تو دماغی و گرفته ی منو! میرزا برگشته با خنده می گه "چقدر قشنگ قارقار می کنی عزیزدلم!"
یکی طلبت....

+ نوشته شده در یکشنبه 7 بهمن1386;ساعت 0:34; توسط یارا; |

امروز داشتم با خاله کوچیکه حرف می زدم و آخرسر گفتم گوشی رو بده به این فسقلچه هم یه کم باهاش اختلاط کنم که سرکار خانم دورادور نشسته روی لگنشون و مشغول عملیات لطیفه(!)، فرمودن "الان بد موقعیه نمی تونم باهات صحبت کنم!! به مامانم بگو چی برام خریدی!" یعنی ایشون رسما منو به عنوان مامور خرید مایحتاجشون می شناسن!! هردفعه پای تلفن فقط به هوای اینکه ازم بپرسه براش چی خریدم میاد باهام حرف می زنه  تمام مکالماتشم با من گردن شکسته حول اینکه دیگه چی باید براش بخرم و بفرستم می چرخه!! لیست اجناس درخواستیشم روز به روز آپگرید می شه! دفعه ی آخر هم دوچلخه ی صودتی و لُژ بَب(رژ لب!!) ارد فرمودن! اینیم که مثلا من دوچرخه رو چه جوری باید براش بفرستم ایران مشکل خودمه لابد! خاله جان هم می خنده می گه "همه چیش عین خودته دیگه! بی خود نیست همه بهش می گن یارا کوچیکه!!! عین خودت پرروئه ماشالا بچه ام!"
ماشاا... هم می گه که یه وقت بچه اش از پررویی نیفته و چشم نخوره!!! دوره زمونه ای شده ها!

* American Idol می بینین؟؟ یعنی واقعا خدا هر چی اعتماد به نفس بوده از ما ایرانیا گرفته هلف داده به این امریکاییا!!! برای ما که بد نیست... می بینیمشون هرهر می خندیم ولی جدا بعضیاشون عجب اعتماد به نفسی دارن! یه بار که همون موقع جلوی اون سه نفر داور خیط میشن و بالا پایینشون به هم پیوند می خوره یه بارم وقتی تو تلویزیون برنامه پخش می شه و یه دنیایی می بیننشون! خدا عزتشون بده مارو از تنهایی در میارن و یخده می خندوننمون.

** یک سوال شدیدا تخصصی و ظزیف داشتم از خدمتتون... یعنی اصلا این پستو نوشتم که اینو بپرسم نمی دونم چی شد اول اون مذمهلاتو گفتم! شماهایی که در اقصی نقاط کفر آمیز دنیا زندگی می کنین، وقتی متوجه می شین تو جمعی که هستین یه نفرم ایرانی حضور داره و شما هم حال می کنید باهاش سر صحبتو باز کنید، چی کار می کنین اونوقت؟؟ مطمئنا این روش چغندری رو به کار نمی برین که برگردین بگین "ئه شما ایرانی هستین؟!!!" اگر روش خاصی دارید به منم بگید شب شنبه ای ثواب داره! شدیدا نیاز دارم...

 

+ نوشته شده در جمعه 5 بهمن1386;ساعت 22:33; توسط یارا; |

من سال اولی که اومده بودم یه ۵ ماهی اینجا رفتم سر کار و بعدشم که دیگه درسم شروع شد و حسابی سرم شلوغ و دیگه آقا عطا رو شوهر دادیم به لقا خانم و از خیر کار کردن گذشتیم. حالا ازون موقع تاحالا لوزالمعده امونو به حلق و دهنمون پیوند زدن بس که از دولت نامه دادن و مدرک خواستن که براشون بفرستم تا اون ۵ ماه کار کردنو بذارن به حساب بازنشستگیم و بره جزو سوابق کاریم برای دوران پیری و کهولت! هرچیم مدرک از طول مدت کار کاردن و میزان حقوق و شناسنامه ی خودم و آبا و اجدادم تا شماره کفش بچه ی طبقه بالایی رو براشون می فرستم باز یه چیز دیگه می خوان و هربارم هی می پرسن "تو مطمئنی همین ۵ ماه کار کردی و یه وخ زیاد تر نبوده که ما حقتو بخوریم و تو بازنشستگیت کم بذاریم خدایی نکرده؟"!!! بابا کجا می شه رفت این یکی عطا رو هم که بدجوری مونده بیخ ریشمون شوور داد و فرستاد دنبال کار خودش؟ آقا ما نخواستیم بازنشستگی!! عجب مملکت زوریه ها! اینا با خودشون نمی گن ما ایرانیا به این همه قانون مندی و دقیق بودن و حساب کتاب داشتن عادت نداریم؟ نمی گن روحیه امون لطیفه قلبمون طاقت این همه خوبی که به زور تو پاچه امون بره رو نداره؟؟؟ عجب مصیبتیه ها... آخه چقدر زور! چقدر فشار بی خود! ای ای ای ...
حالا ایناش یه طرف، اینکه تو این ولایت همه ی نامه های دولتی به زبون فرانسه میاد و من هربار برای خوندن و فهمیدنشون باید پشتک بالانس و جفتک چهار گوش بزنم اون طرف تر!!( حالا بین خودمون بمونه کم کم!!! داره انگیزه اش میاد سراغم که بین این درسا یه وقتیم برای خوندن این زبون فرانسه ی لاکردار پیدا کنم که شده خار و داره می ره تو چشم من!)

* پریروز که هوا خیلی سرد شده بود و حتی می گفتن به رکورد سالای گذشته نزدیک شده یادم رفته بود شالگردن ببرم و اینجا هم تو باد و سوزش اگر شالگردن و دستکش نباشه انگار هیچی تنت نیست. دیروز صبح که از خواب پاشدم حس کردم یه کم این گلوم درد می کنه و مشکل داره. تنها هم بودم و بدون اینکه چیزی بخورم یا با کسی حرف بزنم تند تند کارامو کردم و از خونه زدم بیرون. تو دانشگاه هم قبل از رفتن سر کلاس یکی دوتا از دوستامو از دور دیدم و وقت نشد باهاشون حرف بزنم. سر کلاس نشسته بودم و به حرفای استاد خوش صحبت(!) هندی گوش می کردم که آخرای درس یه سوال برام پیش اومد و همچین که استاد روشو کرد طرفم و دهنمو باز کردم حرف بزنم دیدم یکی می گه "قــــــــــار!!!" گفتم عجب آدمای نفهمینا! دوباره دهنه رو باز کردم و خواستم حرفامو تکرار کنم که اینبار قارقار و قوقولی قوقول باهم قاطی شده بود و همه هم هر هر بهم می خندیدن!!!! تازه فهمیدم صدای خودمه گویا! من با اون صدای لطیف و گوش نواز که همچون پر قو گوش را نوازش می دهد (توهم خود شیفتگیه!!) حالا صدام تبدیل شده بود به یه صدایی فی مابین قاقار کلاغ و شیهه ی اسب! اصلا باورم نمی شد این صداهه صدای منه!! خلاصه که ترجیح دادم دهنمو ببندم و بشینم سر جام و سوال نکنم. ولی واقعا تا یکی دو ساعت بعدشم تا میومدم دهنمو باز کنم خودم ترس برم می داشت که این کیه! یادم باشه صبحا با صدای بلند با خودم حرف بزنم و اول یه تست صدا بگیرم از خودم بعد برم بیرون! الکی الکی یه آنفولانزای اساسی و خروسک موند رو دستم! البته امروز باز یه کم بهتر شده بود ولی از صبح عصبی بودم و هی مدام داشتم حرص می خوردم و همین هی بدترش می کرد. حالا نمی دونم از شنیدن طنین صدای زیبام عصبی بودم یا عصبی بودنم صدامو ناجور تر می کرد!!!

** من چی کار باید بکنم که خوابم شدیدا کم شده؟؟ غذام هم به همون میزان! همه اش هم تو فکرم و حواسم یه جای دیگه اس! از حواس پرتی و خرت و پرت جا گذاشتنم که نگو. فکر می کنم علائم عاشقیه!! فقط یخده نمی دونم چرا دیر ظاهر شده!!! یعنی به قاعده ی ۲-۳ سالی دیر ظاهر شده!! حالا همش قابل تحمله ولی این بی خوابی بد جوری رو اعصاب منه. یعنی همینجوری که نشستم دارم از خواب پس می رم، همچین که پا می شم برم طرف تخت با هر قدمی که می رم جلوتر یه آمپر از میزان خوابم می پره!! دیگه وقتی می رم زیر پتو و سرم می رسه رو بالش به طور کاملا شگفت انگیزی خواب از سرم پریده و باید تا صبح یه قل دوقل بازی کنم!

+ نوشته شده در چهارشنبه 3 بهمن1386;ساعت 21:36; توسط یارا; |

همیشه وارد هر وبلاگی که می شم اگر خواننده ی همیشگی و طولانی مدتش باشم خیلی ناخوداگاه یه هاله ای از فضای اون وبلاگ و نویسنده اش، دور افکارمو می گیره و همیشه هم یه سری کلمات و افکار ثابت با کلیک کردن روی اسم اون وبلاگ میاد سراغم! نمی دونم شماها هم اینجوری هستین یا نه ولی من که خیلی این موضوع تو ذهنم قویه و دلیلشم فکر می کنم این باشه که تقریبا زیاد وبلاگ می خونم و وبلاگ خونی و شخصیت های مجازی، شدن جزیی از زندگی روزانه ام.
مثلا اگر بخوام واضح تر بگم احساسات من راجع به هر شخصیت مجازی، و کلمات و نکات کلیدی از هر وبلاگ تو ذهن من اینطوریاس!

بلا ایتالیا و مصر! همسر طلایی،مارکوپولو!!
صمیم عشق به همسر، زندگی شیرین، تپلی، رژیم!
ویولت اراده، رنگ بنفش، امید.
گیلاسی عمل دماغ، حذف وبلاگ، خنده، ۳۴۶۳۷۴۳۷۴۳۷!!
رها دوری عشق دوری عشق!
رزی سسل، میگرن! رستوران، مشاور گوگولی، سسل!!!
شبشیدها مهاجرت، موفقیت، زندگی شیرین،پبلی!
مدوسا آهنگ sexy lady مدرن تاکینگ!
چند قدم نزدیکتر به خدا انرژی مثبت، انرژی مثبت، انرژی مثبت اندر مثبت!!!
آلما سیب، آقای آبدارچی! رنگ سبز
رها ونکور، مهندسی عمران!
ناتالی افکار گره خورده! افکار جالب! افکار منحصر به فرد!!!
آلوچه خانم عشق لطیف، باربد قندی قندی!! همخونگی! بابک بیات
سبک وزن بیبی ولنتاین! شروین! آجرزاده!!! بی بی(گربه ی محترمشون!) داریوش
مرجان کانادا کانادا کانادا!! دوست داریم کانادا!!!! خنده، انرژی، هند، مار کبری، مردای ایرانی و جرز دیوار و اینا!!!
دنیا دریا، آرامش، لطافت
پرگلک احساسات سینوسی!
ساناز دل کوچولو،لطافت کودکی، انرژی جوونی، جانی!
نیروانا قهر، آشتی، مهدی، شمال!
گیسو هلند،KLM!!! ترخینه!
پانتی هادی خرسندی، تبرج!!!
دوشس مامان مهربون
نهال شیراز، شیراز، شیراز، آقای شیطان!
زیتون صلح
هیس سربازی!
شادی نشاطی کوه، استقامت
خانم حنا رک و صریح، خانم ژاپنی، اشین!!!
.
.
.

*فهلا همینا حالا تا برم باز چک کنم ببینم کیا از قلم افتادن :)  البته خیلیای دیگه هم هستن ولی خوب کلمه ی خاص یا حس خاصی موقع باز کردن وبلاگشون سراغم نمیاد...

**پـــــــــــــوف!!! لینکدونیم سوراخ شد!! چقدر لینک دادن وسط نوشتن متن کار مذمهل و سخیته!!!

 

+ نوشته شده در دوشنبه 1 بهمن1386;ساعت 21:54; توسط یارا; |