اینو چند روز پیش با آفلاین گرفتم. هرچند که بحث فیلم سیصد خیلی قدیمیه ولی این بحث آبرو رفتن هر روز داره جدید تر می شه!
عصری تلویزیونو روشن کردم داشتم کانالارو بالا پایین می کردم یهو حس کردم کانالی که لحظه ی آخر عوض کردم افتاد رو کانال ج مهو ری اس لام ی! زود برگشتم عقب دیدم به به جناب پرزیدنت زیبارو دارن با چندتا دختر وسط خیابون می رقصن و لاس می زنن و آواز می خونن! فقط یوخده سفید تر و خوشگل تر از اوریجینالش بود!! جدای خنده داریش ولی واقعا حس حقارت بهم دست داد! از اداهایی که داشت در میورد و بینشم مصاحبه های بین المللی این مرتیکه رو نشون می دادن مور مورم شد! واقعا چقدر یک آدم می تونه مضحک باشه و با بلاهتش یه ملت و مملکتو به گند بکشه! ۹۰ درصد که کلا نمادی از ایرانی و افکار ایرانی می دوننش،بقیه هم خیلی لطف کنن با چندش می پرسن "این رئیس جمهورتون چرا همچینه؟ مخش تاب داره؟؟" آدم می مونه حیرون که چی جوابشونو بده!
هرچی گشتم تو یوتیوب ویدیوشو پیدا کنم نبود... فقط اینو پیدا کردم که همچینم فرقی نداره و شبیهن! کلا همه اشون سر و ته یه خرزهرن!!
* داشتم با میرزا حرف می زدم و از آلویز(!) مشغول کباب کردن دل و جیگرا بودیم که حس کردم یه کم دور و برم تاریک شد! به روی خودم نیوردم و با شدت بیشتری شروع کردم به باد زدن این سیخای دل و قلوه که یه وقت از تب و تاب نیفتن و خوب مغز پخت شن!! که دیدم میرزا ازونور حتی دیگه یه فوت ناقابلم نمی کنه! چه برسه به باد زدن!! تازه فهمیدم برق ساختمون رفته و آخرم این دل و قلوه هامون خام موندن!!
خونه ی ماهم برق بره من ارتباطم با کل جهان هستی ساقط می شه! تلفن فقط بیسیمی دارم که با برق کار می کنه، مودم اینترنتم که به برق وصله یه سرش، موبایل و لپ تاپمم شارژشون تو باقالیا بود! هیچی دیگه.. همینجوری تو تاریکی نشستم اینقدر زل زدم به در و دیوار و هرچی فیلم وحشتناک تو عمرم دیده بودم به صورت کاملا مازوخیستی اوردم تو تصورم و خودمو خون به جیگر کردم و لرزه و رعشه و بندری انداختم به جونم و بید بید لرزیدم و هی تصورم کردم الان لولو میاد می خورتم تا این برقه بالاخره برگشت!
ولی واقعا بسوزه این پدر تکنولوژی که مارو اینطوری وابسته ی خودش کرده!
** عشق یعنی وقتی که من اینقدر مستاصلم و تو یه مساله نمی تونم تصمیم بگیرم و تو اینقدر کمک فکری می دی.. یعنی اینقدر بی تجربه ای تو یه مساله ی دخترونه ولی اینقدر همراهی... یعنی وقتی اینقدر تلخم و اینقدر شیرینی...یعنی وقتی اینقدر آشفته ام و اینقدر درک می کنی...
ممنونتم پسری![]()
* آی خانمای خونه و دار و بچه دار، زنبیلاتونو لطفا بذارید زمین یه سوال از خدمتتون داشتم! شما کباب ماهیتابه ای یا همون کباب دیگی یا ازین کبابا که کف دستتون می چلونینش و شکلش می دین و میندازینش کف ماهیتابه یا هرچیز دیگه ای که شماها بهش می گین!!! هیچ چیز خاصی بهش می زنین که یه مزه ی بهتر بگیره؟ منظورم چیزی غیر از پیازه! اگر چیز خاصی می زنین که مزه ی بهتری بگیره به منم بگین یه ثوابی بکنین.
**بینی بین الهی تاحالا هیچ کسو ندیده بودم اینجوری خالصانه و بی ریا با خدا راز و نیاز کنه!! "خدايا ما را به راه راست هدايت فرما ، اگه نشد راه راست را به سمت ما کج فرما!" آمـــــــــــین!
*** می ریم که داشته باشیم یک هفته تعطیلی زمستانی بعد از امتحانات میان ترم را!
امروز صبح داشتم برای خودم هلک و تلک کنون و آواز خنون حاضر می شدم که صدای جیغ های خوشحالی یه دختره رو از پشت شیشه ی دوجداره ی اتاق و به فاصله ی هفت طبقه از سطح زمین(!) شنیدم!! پریدم پشت پنجره و از دیدن این قلبای برفی اهدایی منم ذوق زده شدم!! پسره هم هی مواظب بود دختره درست تو همون جای پاهای قبلی پاشو بذاره تو برفا و قلبارو خراب نکنه... کلی صبر کردم تا خانم دل بکنن و ادامه ی مراسم لب جورییشونو!!! منتقل کنن به یه جای دیگه و تشریف ببرن تا منم این عکسارو بگیرم! اینم حداکثر استفاده از برف زمستانی در یک روز ولنتاینی! قشنگی قلباشم به این بود که خیلی بزرگ بودن و قرینه که احتمالا بزرگیشون توی عکس مشخص نیست. خلاصه که خدا بده شانس!!!! ببین مردم چه جوری دوست دختراشونو سورپرایز می کننا! هی هی هی!
ازونورم که تو خیابون و اتوبوس و مترو و بالای پله ها و روی نرده ها و پشت دیوارا و لای درا(!!) این جوانان عشاق از سر و کول هم آویزون بودن و مشغول مهرورزی به عمیق ترین شکل ممکن! دست همه اشونم گل و بادکنک و سیخ و سه پایه و ازین ادوات جینگولی!
عصریم خسته و کوفته و نالان و غمزده از دانشگاه برگشتم خونه می بینم یه جعبه شکلات قلبی خوشگل قرمز و ململی رو میز داداشه اس!!! همین یه قلمو نداشتیم که اونم میسر شد به حول قوه ی الهی!! کلی خودمو کشتم تا عکس عروس گلمون(!!!)و نشونم بده! (سلیقه اشم همچین بد نیست کور نشده!) اینقدرم سربه سرش گذاشتم و اذیتش کردم که دیگه با بیل افتاده بود دنبالم!! بهش می گم "حالا تو براش چی خریدی؟؟" می گه "چه می دونم یه کوفتی خریدم دیگه!! شما دخترام با این قرتی بازیاتون!!!" واقعا تحت تاثیر این عشق در حال فورانش قرار گرفتم! طفلک دختره که بعد از دوماه از دست این خودشو حلق آویز می کنه یحتمل!!
* تلویزیون داره به مناسبت ولنتاین بهترین بوسه های هالیوودی رو انتخاب می کنه!!! تمام صحنه های فیلمای معروف رو به صورت اسلو موشن و با عقب جلو کردن نشون می ده! چندتا تحلیل گر و کارشناسم اوردن که همچین دارن این بوسه هارو بررسی می کنن و با سر و گردن می رن تو حلق این بوسه کننده ها(!) که آدم یه طوریش می شه!!! هوس میرزا کردم!!
(همین الان برنده هارو هم پس از اختلاف شدیدی که بین علما افتاده بود انتخاب کردن! اولیش مال فیمل مستر و میسیز اسمیت!! دومیش مال فیلم نوت بوک که من خودمم این فیلمو خیلی دوست دارم... سومیشم مال اسپایدر من ۱ اونجایی که جناب اسپایدر خان به صورت سر و ته از دیوار آویزون هستن و دختره ی بی حیای بی آبرو بهش حمله می کنه و می ره تو کارش!!!)
**بند چرمی کیفم دیروز شکست! آره عزیز جان منم می دونم بند چرمی نمی شکنه!! ولی اون مال مواقغ عادیه و آب و هوای آدمیزادانه اس!!! نه موقعی که ۱۰ دقیقه تو سرمای ۳۲- درجه وایمیستی!! یعنی قشنگ مثل چوب خشک یخ زده بود و تا خواستم از رو زمین برش دارم قرچ شکست! الانم که یخش باز شده عین لک لک پاشکسته افتاده گوشه ی اتاق!
***عشق یعنی وقتی که می گی " آدم که یه نفرو دوست داره بیشتر روزاش می شه ولنتاین...اون روزاییم که ولنتاین نیست همه اش تقصیر توئه!!"
ولی به نظر من که نقصیر خودته! الکی هی ننداز گردن من!
این سه زن نوشته ی مسعود بهنود... در ادامه ی کتابای بی نظیر "خانم" و "امینه" و "ضد یاد" سراغ این کتابم رفتم که بر خلاف انتظارم اصلا مثل کتابای خانم و امینه حالت رمان گونه نداشت و بیشتر شرح تاریخ و وقایع بود و حالت مستند نگاری داشت که خوندنش کمی سخت بود به خاطر اسامی زیادش، ولی در راستای همون لنگ و لقد اندازی وجدان چند وقتی می شه دوباره رفتم سراغش و دارم می خونمش، حالا گیریم به جون کندن!
شاهزاده کوچولو ترجمه ی احمد شاملو... واقعا من از همینجا مراتب شرمندگی و روم سیاهی و چشمم کورشدگی خودمو به دوستداران شاملو اعلام می دارم! ولی باور کنین ترجمه ی این کتاب خصوصا با اون لفظ نچسب "شهریار کوچولو" که به جای ترکیب "شاهزاده کوچولو" تو متن استفاده شده بود،اینقدر زد تو ذوقم که اصلا بیشتر از چند صحفه نتونستم این کتاب برگزیده ی قرن رو بخونم! بازم عذر می خوام از طرفداران جناب شاملو، ایشالا با دوست داشتن ترجمه های دیگه اش، این کج سلیقگیمو رو جبران کنم!
سقوط به بالا یا همون falling up از شل سیلور استاین...این یکی بدون شرح!!!
فنگ شویی برای امروز.... از کوان لائو ترجمه ی محمد قراچه داغی... قبلا یه کتاب جیبی فنگ شویی خونده بودم و برای تنوع و دونستن معنی بعضی علائم به نظرم جالب بود. ولی این یکی دیگه خیلی خرافات قاطیش داشت و بعضی چیزارو الکی گنده اش کرده بود! هیچ رقمه حتی با ضربه های وجدان هم نشد تمومش کنم!
خب... هرچی ته جیبمو می گردم دیگه هیچی نمونده توش!!! واقعا همینا بود... منم به جاش برای اینکه دلم نسوزه مورد آخرو به کتابایی که خیلی دوسشون داشتم و بیشتر از یه بار خوندمشون اختصاص می دم...
دایی جان ناپلئون،ادب مرد به ز دولت اوست تحریر شد، ماشاا.. خان در بارگاه هارون الرشید...همه از ایرج پزشک زاد، چهار اثر... از فلورانس اسکاول شین، سپاه گمشده ی کمبوجیه... پل ساسمن، سینوهه پزشک مخصوص فرعون، دزیره...نویسنده اش اصلا یادم نیست! روی ماه خدا را ببوس... از مصطفی مستور. کلیدر... از محمود دولت آبادی، سووشون... از سیمین دانشور، و چشمهایش.. از بزرگ علوی.
خیلیای دیگه ام بودن که حافظه یاری نمی کنه، حوصله ی شما هم حتما همینطور!
شما هم اگر دوست داشتید از کتابای خونده و نخونده و مورد علاقه و خریداری شده و نشده و احیانا دزدی شده اتون(!!) اسم ببرین و مستفیضمون کنین...
*چند تا از دوستان مهمون بودن خونه امون و دور هم داشتیم جفنگ می گفتیم که پاشدم رفتم تو آشپزخونه دیدم دوستم که کاسه های بستنی رو جمع کرده بوده همونجور کثیف کثیف تو همه اشون آب ریخته و چیده اتشون رو سینک ظرفشویی! اومدم بیرون و در راستای بی ریایی زیاد با دوستان!!! با خنده می گم "پروین مگه تو خلی که تو کاسه ها اینجوری آب ریختی؟! خوب یه بارکی میشستیشون دیگه!!" که یهو یکی دیگه از دوستان که دفعه ی اولی هم هست تشریف اوردن منزل ما و کمی تا قسمتی هنوز باهاشون بی ریا نشدیم و مقداری رودربایستی هم قاطی حرفا هست فرمودن "شرمنده، من آب ریختم تو کاسه ها که خشک نشن شستنشون سخت بشه!" نیشمو باز کردم می خندم می گم "ای وای! نه...یعنی چیزه.. دست شما درد نکنه، خیلیم خوب کاری کردین!!!"
خوب پیش میاد دیگه بالاخره گاهی!! من که نباید خودمو ناراحت کنم!!!
**این دو روز تعطیلی تا تونستم فیلم دیدم و خودمو خفه کردم. توی همه اشون meet the parents 2 اینقدر یه جاهاییش منو خندوند که ولو شده بودم کف زمین و با کاردک جمعم کردن!! در یه اقدام انتحاری همه ی قسمتای سریال حلقه ی سبزم تا اونجایی که نشون داده دیدم... با تمام لفت دادنا و لوس بودن بعضی جاهاش اما نمی دونم چرا اینقدر دوسش می دارم این سریالو. یه جورایی خیلی لطیفه! خصوصا این قسمتای آخرش. بازی سیما تیراندازم خیلی دوست دارم. اگرم آخرش قلب دختره یه طوری بشه و قلب حسنو بهش پیوند بزنن خیلی خوب می شه!!! دل من یکی که راضی می شه!
بالاخره علی سنتوری رو هم دیدم و کلی دوسش داشتم... خصوصا با این صدای غمدار محسن چاوشی تو پس زمینه ی فیلم.
* هرکسی یه چیزای خیلی شخصی و خصوصی تو زندگیش داره که فقط و فقط تو فکرش می گذرن... یعنی حتی تاحالا راجع بهشون با نزدیکترن کسانشم حرفی نزده و حتی شاید دیگه خودشم یادش نباشه که در گذشته به چه چیزایی فکر کرده... این شامل کاراییم که یه نفر قبلا انجام داده و هیچ کس جز خودش و وجدانش ازش خبر نداره می شه... حالا فکر کنین بهتون بگن یک میلیون دلار در انتظارتونه فقط به شرطی که تمام رازهای زندگیتونو جلوی دوربین یک مسابقه که کل مردم امریکا و همینطور نزدیکانتون دارن می بینن، بگین!! و این می شه یک مسابقه ی فوق العاده هیجان انگیز و جالب و حتی گاهی ترسناک! به قدری جالبه که کل هفته برای دیدنش روزشماری می کنم من!!! البته شرکت کردن توشم به این کشکی نیست. یه آزمون ورودی داره و یه امتحان با دستگاه دروغ سنج و بعدم چندین مشاور و روانپزشک با اون شخص صحبت می کنن و اتفاقاتی که تو ضمیر ناخواداگاهش ثبت شده رو کشف می کنن و بعد از توش ۲۱ تا سوال در میارن!! اون بدبخت مادر مرده هم باید بیاد و به سوالا که بیشترشونم فوق العاده شخصی و خجالت آوره جواب بده. همیشه هم افرادی که اون شخص جلوشون رودربایستی داره مثل دوست دختر(پسر)ش و رئیسش و مادر پدرش هم حضور دارن که شرایطو برای جواب دادن به بعضی سوالا سخت تر می کنه. مثلا از پسره می پرسن تاحالا به یکی از دوستای دوست دخترت نظر داشتی؟؟؟ یا سر کارت از صندوق پول کش رفتی؟ و هزارجور سوال اینجوری و حتی بدتر که اگر بخوام بگم فوق العاده بی حیایی می شه!!! البته سوالا برای هرکس متفاوته و اصلا تکراری نیست. خلاصه که کلی لذت می بریم از دیدن این مسابقه و فکری که پتش خوابیده!
*یکی از دوستامون که به تازگی ازدواج کرده امشب خونه امون بود و آلبوم عکسای عروسیشونو داشتیم باهم نگاه می کردیم. به هر عکسیم می رسیدیم معرفی می کردن کی به کیه. تو عکس اول، کنار عروس داماد یه خانم و آقا ایستاده بودن که معرفی کردن و گفتن این آقا پدر دامادن. خب تو مغز من به طور اتوماتیک رجیستر شد که پس خانمه هم که کنار پدر داماد وایساده مادر داماده!! تو عکس بعدی یه خانم کنار عروس داماد ایستاده بود که گفتن این خانم مادر داماده! با بلاهت کامل گفتم "ئه! همین الان که عکس مادر و پدر دامادو رد کردیم!!" طفلک داماد سرخ شد و توضیح داد "اوشون خانم پدرم بودن، ایشون مادر خودم!" کلی عصبانی شدم که چرا همچین حرفی زدم. ولی حالا یعنی قراره به هرکی که می خواد این عکسارو نشون بده اینقدر خجالت بکشه؟؟ چرا ماها خودمونو مسول کار بقیه می دونیم و به خاطرش حتی خجالتم می کشیم؟!!
** داداشه اومده می گه یکی از دوستام گفته "دلم می خواد لباسایی که خانما تو ایران می پوشنو ببینم منم چند تا از عکسای تورو که ایران گرفتی نشونش دادم!" می گم "تو جدا منو نمک گیر این غیرتت کردی!!" می گه "حالا اگر زنگ زد باهاش خوب حرف بزن!! البته شماره موبایلتو ندادما! گفتم اگر خواست خونه زنگ بزنه!" آره به خدا! منم بهش گفتم اینجوری با مردم دست به یقه نشه!! هرچی می گم یه وقت می زنی می کشیشون کار دستمون می دی!! ولی گوش نمی ده که!!! بازم خشونت به کار می بره!!!
*** عشق یعنی وقتی می گی من همیشه برات صبر می کنم....
**** عاشق این آهنگم...
*خاله جان از اون چند روزی که تو تعطیلات ژانویه پیشمون بود کلی بار و بنه و توشه ی عکس و فیلم از ما برداشت و دنبال خودش برد. پسرخاله ی عزیز هم که تازگی ۹ سالش تموم شده بعد از دیدن من یه دل نه صد دل عاشق من شده!! البته ابراز علاقه اش اول از گونه های من شروع شد و بعدا وسعت پیدا کرد! ماهم هی هرشب پای تلفن با ایشون صبحت می کردیم و میزبان عشق و محبتشون می شدیم. چند شب پیش یه کم حالم بد بود و درست نتونستم باهاش حرف بزنم و خیلیم زود ازش خداحافظی کردم. خالم می گفت بعد از تلفن تا صبح غمگین بوده و ازت ناراحت شده بوده که باهاش درست حرف نزدی! یعنی به قولی بچه عشقش کور شده بوده ازین کم محلی من!! حالا از سر شب تاحالا یه سره تلفن دستمه و دارم منت دونی این بچه رو کش میندازم بلکه منو ببخشه و از سر تقصیراتم بگذره!!! اینجاس که شاعر می گه نمی دونم این یکیو دیگه کجای دلم بذارم!!!
فکر کنم اسم اینم باید بذارم میرزا کوچیکه!
* از دیروز دادار دودور راه انداخته بودن که ممکنه به خاطر یه بارندگی زیاد و کوران و بوران همه جا تعطیل بشه و حواستون به خودتون باشه. از دیشب هی می رفتم این آسمونو چک می کردم می دیدم صافه و سور و سات ستاره ها هم به راهه! صبح هم که از خواب پاشدم هوا آفتابی و درخشان و بدون ذره ای ابر و نشانی از برف بود! نزدیکای ظهر بود که داشتم آماده می شدم برم کلاس که دیدم این دونه های برف قر ریزون دارن میان پایین. آخرین نگاهو به خیابون کردم و لباس متناسب با هوای معمولی رو پوشیدم و رفتم از خونه بیرون. یعنی بین آخرین نگاه من تا آماده شدن و رسیدنم بیرون از خونه خیلی که شد ۱۵ دقیقه بود که دیدم واویلا!! به قد من برف نشسته رو زمین!! هرجوری بود تا دانشگاه رفتم و دو ساعت کلاسمون با سلام و صلوات تموم شد و اومدم بیرون که دیدم وا مصیبتا! برف بند اومده حالا روش بارون یخی ( نه تگرگا! ای سـِـــوایه او سِـــوا !!!) اومده... این مدل بارون یخی هم اینجوریه که بعد از اومدنش انگار دور همه چی کریستال بسته شده و همه جا شیشه ای می شه! دور سیم های چراغ برق و سقف ماشینا و کف خیابون یه لایه یخ می بنده این هوا! یعنی واضح تر که بخوام بگم شوما اینجوری فرض کن که حدود ۵۰ سانت برف اومده و هنوز این ماشینای برف روبی همه رو جمع نکردن از کف خیابون که روی اون برفا یه لایه ی ۲۰ سانتی هم یخ بسته باشه!! یعنی اگر همچین اتفاقی تو ایران مثلا بیفته کاملا خود پرزیدنتو باید بیارن باقالی بارش کنن و بفرستنش رو یخا بدوئه!! حتی نمی شد کف خیابون راه رفت! ساختمونیم که کلاس من توش بود توی یه خیابون سرازیر با یه شیب تنده که همینجوریش رو آسفالتش آدم برک می زنه موقع راه رفتن چه برسه روی همچین یخی!! داشتم شهادتینو می خوندم و از ساختمون می اومدم بیرون که شروع کنم به سینه خیز رفتن کف خیابون که دیدم ازین سر خیابون به اون سر صد تا مامور پلیس و آتیش نشانی با کفشای میخ دار و بند و طناب و چکش و تبر وایساده بودن و خودشونو میخ کرده بودن به زمین که لیز نخورن و مردمو ازینور به اونور رد می کردن!! البته بیشتر یه نفرو ازین سر خیابون بغل می کردن و دست به دست می دادن به بغل دستیاشون تا یارو برسه به پایین خیابون که وضعیت یه کم بهتر بود و شیب زمین کمتر بود... اینم از امروز ما!!
** چند وقت پیش یه کتاب در مورد تاریخ معاصر ایران و گندای دبشی که خصوصا پادشاه های سلسه ی قاجار به سر اون مملکت ر...دن(!) می خوندم، که یه قسمت از کتاب با کلی سند و مدرک و نقل از کتابای معتبر دیگه گفته بود یه روز به دربار ناصرالدین شاه خبر میارن که آی چه نشستی که پسرت شهبانوی آینده اشو انتخاب کرده و خوشحال باش که عروس دار شدی!! این عروس وجیهه ی کریمه ی ضعیفه هم یکی از کره خرای اسطبل ولیعهد عزیز بوده! یعنی درباریان، ولیعهد اون موقع رو که همون مظفرالدین شاه بوده سر بزنگاه و در موقع مجامعت(!) با یکی از مادیان عزیزش دستگیر کرده بودن! حالا اینکه چی شد یاد این موضوع افتادم به خاطر خبر شاهکار دانشجوی دکترای ایرانی و گندی که تو کانادا بالا اورده، بود! (اتفاقا خیلیم ربط داره عزیز جان!! اون ولیعهد بود و یه حرمسرای پر از سوگولی داشت و بازم حمله کرده بود به خر و الاغش!! این یکی هم تو قلب آزادی و جایی که به راحتی و بدون دردسر می تونه بره تو یه ۳ک۳ کلاب و هر غلطی می خواد بکنه بازم به یه دختر تو آسانسور حمله کرده! )
آخه یکی نیست بهش بگه میمون بی عقل تو که ظرفیت نداری چرا با یه دختر تنهایی سوار آسانسور می شی، حالا شدی دیگه چرا زل زدی بهش که حالی به حالی بشی، حالا زل زدی و حالی به حالی شدی چرا دیگه عنان از کف دادی حمله کردی بهش و سینه اشو ماچ کردی، حالا حمله کردی و ماچ کردی ای خاک بر سرت، دیگه حالا این حرفایی که می زنی چیه؟؟؟...لااله الی الله..!! فقط برای یه ماچ نا قابل این همه بدبختی و مصیبت و رسوایی به بار اوردی؟؟؟!!!
امروز همسایه ی بغل دستیمون که یه خانم پیر و مهربون کانادییه اومده در زده دوتا جعبه شیرینی و کیک نصفه نیمه داده دستم می گه "من دارم می رم مسافرت گفتم این کیکا خراب می شن حیفه اوردم برای شما!" گرفتم و ازش تشکر کردم. اومدم تو درشو باز کردم می بینم کیکه دل و روده اش به هم پیچیده و انگار گربه پال پالش کرده!!! خنده ام گرفته و در حالی که دارم خودمو قانع می کنم که بذارم به حساب محبت و سادگی خانم همسایه، داداشه اومده می گه "عقلت تو کفشته دیگه! از مهربونیش نیست!! قیافه ی تو شبیه کیک نخورده هاس اینم دنبال یه بهانه بوده برات کیک بیاره!! آبرومونو بردی!"
* ای آل ببره این صدای تو دماغی و گرفته ی منو! میرزا برگشته با خنده می گه "چقدر قشنگ قارقار می کنی عزیزدلم!"
یکی طلبت....
* American Idol می بینین؟؟ یعنی واقعا خدا هر چی اعتماد به نفس بوده از ما ایرانیا گرفته هلف داده به این امریکاییا!!! برای ما که بد نیست... می بینیمشون هرهر می خندیم ولی جدا بعضیاشون عجب اعتماد به نفسی دارن! یه بار که همون موقع جلوی اون سه نفر داور خیط میشن و بالا پایینشون به هم پیوند می خوره یه بارم وقتی تو تلویزیون برنامه پخش می شه و یه دنیایی می بیننشون! خدا عزتشون بده مارو از تنهایی در میارن و یخده می خندوننمون.
** یک سوال شدیدا تخصصی و ظزیف داشتم از خدمتتون... یعنی اصلا این پستو نوشتم که اینو بپرسم نمی دونم چی شد اول اون مذمهلاتو گفتم! شماهایی که در اقصی نقاط کفر آمیز دنیا زندگی می کنین، وقتی متوجه می شین تو جمعی که هستین یه نفرم ایرانی حضور داره و شما هم حال می کنید باهاش سر صحبتو باز کنید، چی کار می کنین اونوقت؟؟ مطمئنا این روش چغندری رو به کار نمی برین که برگردین بگین "ئه شما ایرانی هستین؟!!!" اگر روش خاصی دارید به منم بگید شب شنبه ای ثواب داره! شدیدا نیاز دارم...
* پریروز که هوا خیلی سرد شده بود و حتی می گفتن به رکورد سالای گذشته نزدیک شده یادم رفته بود شالگردن ببرم و اینجا هم تو باد و سوزش اگر شالگردن و دستکش نباشه انگار هیچی تنت نیست. دیروز صبح که از خواب پاشدم حس کردم یه کم این گلوم درد می کنه و مشکل داره. تنها هم بودم و بدون اینکه چیزی بخورم یا با کسی حرف بزنم تند تند کارامو کردم و از خونه زدم بیرون. تو دانشگاه هم قبل از رفتن سر کلاس یکی دوتا از دوستامو از دور دیدم و وقت نشد باهاشون حرف بزنم. سر کلاس نشسته بودم و به حرفای استاد خوش صحبت(!) هندی گوش می کردم که آخرای درس یه سوال برام پیش اومد و همچین که استاد روشو کرد طرفم و دهنمو باز کردم حرف بزنم دیدم یکی می گه "قــــــــــار!!!" گفتم عجب آدمای نفهمینا! دوباره دهنه رو باز کردم و خواستم حرفامو تکرار کنم که اینبار قارقار و قوقولی قوقول باهم قاطی شده بود و همه هم هر هر بهم می خندیدن!!!! تازه فهمیدم صدای خودمه گویا! من با اون صدای لطیف و گوش نواز که همچون پر قو گوش را نوازش می دهد (توهم خود شیفتگیه!!) حالا صدام تبدیل شده بود به یه صدایی فی مابین قاقار کلاغ و شیهه ی اسب! اصلا باورم نمی شد این صداهه صدای منه!! خلاصه که ترجیح دادم دهنمو ببندم و بشینم سر جام و سوال نکنم. ولی واقعا تا یکی دو ساعت بعدشم تا میومدم دهنمو باز کنم خودم ترس برم می داشت که این کیه! یادم باشه صبحا با صدای بلند با خودم حرف بزنم و اول یه تست صدا بگیرم از خودم بعد برم بیرون! الکی الکی یه آنفولانزای اساسی و خروسک موند رو دستم! البته امروز باز یه کم بهتر شده بود ولی از صبح عصبی بودم و هی مدام داشتم حرص می خوردم و همین هی بدترش می کرد. حالا نمی دونم از شنیدن طنین صدای زیبام عصبی بودم یا عصبی بودنم صدامو ناجور تر می کرد!!!
** من چی کار باید بکنم که خوابم شدیدا کم شده؟؟ غذام هم به همون میزان! همه اش هم تو فکرم و حواسم یه جای دیگه اس! از حواس پرتی و خرت و پرت جا گذاشتنم که نگو. فکر می کنم علائم عاشقیه!! فقط یخده نمی دونم چرا دیر ظاهر شده!!! یعنی به قاعده ی ۲-۳ سالی دیر ظاهر شده!! حالا همش قابل تحمله ولی این بی خوابی بد جوری رو اعصاب منه. یعنی همینجوری که نشستم دارم از خواب پس می رم، همچین که پا می شم برم طرف تخت با هر قدمی که می رم جلوتر یه آمپر از میزان خوابم می پره!! دیگه وقتی می رم زیر پتو و سرم می رسه رو بالش به طور کاملا شگفت انگیزی خواب از سرم پریده و باید تا صبح یه قل دوقل بازی کنم!
بلا ایتالیا و مصر! همسر طلایی،مارکوپولو!!
صمیم عشق به همسر، زندگی شیرین، تپلی، رژیم!
ویولت اراده، رنگ بنفش، امید.
گیلاسی عمل دماغ، حذف وبلاگ، خنده، ۳۴۶۳۷۴۳۷۴۳۷!!
رها دوری عشق دوری عشق!
رزی سسل، میگرن! رستوران، مشاور گوگولی، سسل!!!
شبشیدها مهاجرت، موفقیت، زندگی شیرین،پبلی!
مدوسا آهنگ sexy lady مدرن تاکینگ!
چند قدم نزدیکتر به خدا انرژی مثبت، انرژی مثبت، انرژی مثبت اندر مثبت!!!
آلما سیب، آقای آبدارچی! رنگ سبز
رها ونکور، مهندسی عمران!
ناتالی افکار گره خورده! افکار جالب! افکار منحصر به فرد!!!
آلوچه خانم عشق لطیف، باربد قندی قندی!! همخونگی! بابک بیات
سبک وزن بیبی ولنتاین! شروین! آجرزاده!!! بی بی(گربه ی محترمشون!) داریوش
مرجان کانادا کانادا کانادا!! دوست داریم کانادا!!!! خنده، انرژی، هند، مار کبری، مردای ایرانی و جرز دیوار و اینا!!!
دنیا دریا، آرامش، لطافت
پرگلک احساسات سینوسی!
ساناز دل کوچولو،لطافت کودکی، انرژی جوونی، جانی!
نیروانا قهر، آشتی، مهدی، شمال!
گیسو هلند،KLM!!! ترخینه!
پانتی هادی خرسندی، تبرج!!!
دوشس مامان مهربون
نهال شیراز، شیراز، شیراز، آقای شیطان!
زیتون صلح
هیس سربازی!
شادی نشاطی کوه، استقامت
خانم حنا رک و صریح، خانم ژاپنی، اشین!!!
.
.
.
*فهلا همینا حالا تا برم باز چک کنم ببینم کیا از قلم افتادن :) البته خیلیای دیگه هم هستن ولی خوب کلمه ی خاص یا حس خاصی موقع باز کردن وبلاگشون سراغم نمیاد...
**پـــــــــــــوف!!! لینکدونیم سوراخ شد!! چقدر لینک دادن وسط نوشتن متن کار مذمهل و سخیته!!!