تبليغاتX
شکست غم روزگاران خوش است...
بچه که بودم( یعنی الان خیلی بزرگم ارواح دل خودم و عمه ام!!! البته از نظر عقلی می فرمایم!) مامانم هروقت می خواست بره از خونه بیرون تمام زمین و آسمون و کهکشان راه شیری و خونه و کوچه و خیابون و بچه ی همسایه بغلی رو می سپرد دست من و یک سری سفارشات حیاتی می کرد و بعد می رفت دنبال کارش بیرون از خونه. حالا سفارشات حیاتی ازین قبیل بودن که "آی بچه گشنت شد غذا بخوریا! اگر تشنه ات شد آب تو یخچاله!! گرمت شد کولرو روشن کن! سردت شد برو ژاکتتو بپوش! تلفن زنگ زد جواب بده ببین کیه!!! جیش داشتی خودتو نگه نداریا زود برو دستشویی!! و ...." همینارو در مورد داداشه هم تکرار می کرد و بعدم می رفت دنبال کارش بیرون از خونه. یعنی مامان بانو مارو در حد شلغم پحته یا چغندر نپخته (چقدرم که فرق دارن این دوتا!) یا حتی در حد لبو هم تصور نمی کرد که مثلا خوب اگر گشنه امون شد جاش نمی ریم تلفنو جواب بدیم یا جیشمون گرفت نمی ریم سر یخچال آب بخوریم! ولی خوب مادر بود دیگه! دلش برای همه چی شور می زد سفارش همه چی رو هم باید می کرد تا خیالش راحت بشه! یخده که بزرگتر شدیم به همه ی سفارشات بالا اینم اضافه شد که "با داداشه باز نیفتین به جون هم همو تیکه پاره کنینا!" البته این یکی سفارش واقعا سفارش به جایی بود و تاثیر شگرفی هم داشت! مثلا جای اینکه من و داداشه همو بجوییم و بعدم بندازیم تو کیسه زباله ببریم بذاریم دم در آشغالی بیاد ببره، به کشتی کج و بکس و کاراته بسنده می کردیم و در موارد نادریم وسط عملیات می دیدم یه چیزی از یکیمون کم شد و افتاد زمین که با کمی تعمق و تامل می فهمیدیم یا ناخن پای اون بوده یا دندون من یا حالا یه چیزی تو همین مایه ها! گفتم که... کلا سفارشات مامان بانو خیلی تاثیر ژرفی داشت رو ما و اگه بگی تا اون پاشو از در می ذاشت بیرون ما سمت هم یورتمه می رفتیم و برای در آوردن چش و چال هم نقشه می کشیدیم نگفتی!!!
بعد که باز یه کم بزرگتر شدیم دعواهامونم استراتژیک تر شد و سعی می کردیم در عین گفتگوی تمدن ها و خوبی و خوشی یک حال اساسی از هم بگیریم! ۱۳-۱۴ سالمون بود که برای داداشه یه پلی استیشن ۱ خریدن و اون موقع ها هم بازی رزیدنت ایول خیلی معروف بود و همه دنبال پیدا کردن راه حلا و معماهای این بازی ترسناک بودن. یه بار که شدیدا از دست داداشه کفری بودم خیلی شیک رفتم سراغ بازیش و تمام مراحل بازی رو تا اونجایی که سیو کرده بود زدم براش پاک کردم! یادم نمی ره قیافه ی ماتم زده اشو وقتی فهمید چه بلایی سر بازیش و اون همه مرحله ای که به زور رفته بود جلو اومده! البته اونم خوب تلافی کرد و یه بار در عین سادگی و معصومیت اومد بهم گفت "می خوای تو این مرحله ی بازی رو بری؟" منم که ساده!!! کیف مرگ شدم که برای اولین بار داره بازیم می ده زود نشستم جلوی تلویزیون و بازی رو استارت کردم و د برو که رفتیم! حالت خودمم هیج وقت یادم نمی ره که کنترل (جوی استیک) پلی استیشن تو دستم بود و با چه شور و شعفی داشتم دختره رو راه می بردم تو همون بازی رزیدنت اویل که یهو تو یه راهروی تاریک که فقط صدای پاهای دختره میومد یه هیولای بی شاخ و دم توی یه چشم بهم زدن دیوارو خورد کرد و حمله کرد به دختره! دیگه من فقط تنها چیزی که یادمه اینه که از ته گلوم جیغ کشیدم و دسته رو پرت کردم و رفتم کنار نشستم به زار زدن و لرزیدن! تا چند شب از شدت ترس خواب نداشتم!! بعدا فهمیدم داداشه ناکس بی مروت یواشکی صدای تلویزیونم برده بود فرق آسمون که صدای هیولاهه بیشتر منو بترسونه! واقعا هم تو اون سکوتی که داشتی بازی می کردی یهو با اون صدای وحشتناک یه غول بهت حمله کنه کافیه که تمام تنت ازون شک کج بشه! خلاصه تو اون دوره سفارشات مامان بانو به این تغییر پیدا کرده بود که "آی پسر خواهرتو بازی ندیا!!! خودت تنهایی بازی کن!!!" خلاصه که تو هر دوره ای ما به یه چیز هم حمله می کردیم و همو مورد سو قصد قرار می دادیم!! سفارشات مامی جان هم با همونا تغییر می کرد و به همون اندازه ی بزرگ شدنمون طولانی ترم می شد!! این آخریا که دیگه رسیده بود به "تشنه ات شد آب بخور گشنت شد غذا بخور زنگ زدن درو باز کن رفتی دستشویی سیفون بکش فون بوک موبایل داداشه رو پاک نکن نرو روی رو تختی خواهرت لباسای کثیف و عرقیتو بمال تو ژل سر داداشت چسب نریز ناخنای این دختره رو وقتی خوابه نرو کوتاه کن و..........." هر وقت یادم می افته کلی خنده ام می گیره...
حالا اینکه این جریانات یادم افتاد به خاطر هیچی بود! همینجوری الکی یادم افتاد خوش کردم بنویسمشون!!

** باز داره دونه دونه میاد پایین، برف خوشگلیه...

+ نوشته شده در شنبه 29 دی1386;ساعت 13:28; توسط یارا; |

قبلا که می دیدم هرکی از خارج برمی گرده ایران کلی نظافتو رعایت می کنه و حتی تا حدودیم وسواسی رفتار می کنه فکر می کردم به خاطر تمیزی و پاکیزگی این فرنگیاس و تاثیر مثبتی که رو مهاجرین می ذارن!! حالا که خودم اینجا زندگی می کنم فهمیدم نه بابا!! بس که اینا کثیفن و هپلی وار زندگی می کنن آدم هی به تمیزی بیشتر رو میاره که یه وخ مث اینا نشه! حالا اگر این جمعیت بیگانگان تعداد عمده ایشون فرانسوی (یا از فرهنگ فرانسوی) هم باشن که دیگه شدت هپلیتشون نور بالاس!! من هروقت می شنیدم که دلیل عمده ی اینکه از قدیم فرانسه تولید کننده ی بیشترین و خوش بوترین رایحه ها و عطرها بوده به خاطر اینه که مردمش خیلی کثیفن و می خواستن با عطری که به خودشون می زنن جلوی بوی افتضاح بدنشونو بگیرن، والا باورم نمی شد ولی حالا که خودم به چشم خودم می بینم بازم باورم نمی شه!!!! آخه جلوی این همه کثیفی رو کجا می شه با یه شیشه عطر گرفت؟ اینا بعضیاشونو با آفتابه ی عطرم غسل تعمید بدن عطره گند می زنه رو تنشون! بچه هاشون که دیگه هیچی! بس که تو خاک و خل غلت می خورن و یه سره کف خیابون و فروشگاها دارن سینه خیز می رن که اگه دو قطره آب بچکونی سرشون گــــِــــل می شه میاد پایین!!! کور شم اگه دروغ بگم!! همچینم این ماماناشون ریلکسن و بچه هه رو موقع پـِــر خوردن تو خاکا با لذت نگاه می کنن که انگار داره از دوغ آب انار عمل میاره مثلا! (حالا مامانای ایرانی باشن! خون به جیگر بچه می کنن که آی یه وخ لباست لک نشه آی خودتو کثیف نکنی آی پاپیون یقه ات کج نشه! امان از دست این مامانای هموژنیزه ی ایرانی که بچگی بچه رو زهرش می کنن!! اینو نمی گفتم کهیر می زدما!)
ببین از کجا رسیدم به کجا! آره خواهر!! داشتم در مورد پاکیزگی این قوم اجوج مجوج می گفتم... حالا خلاصه همه جورشو دیده بودیم الا اینجوریو که امروز دیدیم! یه خانم خیلی با شخصیت و برازنده و چیتان پیتان اومد نشست تو مترو روبه روی ما و از همون اولم با بغل دستیش شروع کرد فرانسه حرف زدن اونم با لهجه ی پاریسی اصل... موقع صحبت کردنم هرجایی که مشغول فکر کردن بود و مثلا داشت خیر سرش راجع به یه موضوع مهم تو ذهنش جستجو می کرد این انگشت سبابه رو قشنگ تا بند دوم می کرد تو سوراخ راستی دماغش و همچینم می چرخوند و بالا پایین می کرد که انگار فکرشو از ته دماغش می خواست بکشه بیرون! بعدم که جواب مساله رو می جُــس انگشت فاتح کننده رو در میورد و مواد(!) چسبیده به نوک انگشتو گلوله می کرد و بعدم خیلی شیک با شصتش شوتش می کرد تو هوا!!! منم عین اینایی که بازی بدمینتون نگاه می کنن مدام با دهن باز با چشمای گرد شده ام مسیر بین سوراخ دماغش و گلوله ی معلق شده در هوارو می رفتم و بر می گشتم! البته من بیشتر به این فکر می کردم که خانمه عجب نشونه گیری داره و همه ی گلوله هاش صاف می خورن پس کله ی آقا پشت سریش!!
اینم مدل بعضیاشونه دیگه....! کلن راحتن و زندگی رو هم راحت می گیرن...خیلیم خوب و باحال و ایناس! شوما هم تمرین کنی یاد می گیری همین مدلی زندگی رو راحت بگیری 

+ نوشته شده در پنجشنبه 27 دی1386;ساعت 22:39; توسط یارا; |

 وقتی استاد سر کلاس هر مطلبو ده بار توضیح می ده و بعد از هربارم می گه اگر اشکال دارین باز بپرسین و در کنار هر مطلب هم مطالب دیگه ای که مال درسای ترم قبل بوده رو بدون اینکه بگه مشکل خودتونه که بلد نیستینو توضیح می ده و احساس مسولیت می کنه که همه خوب درسو بفهمن و مدام وسط توضیحاتش تکرار می کنه "خودکاراتونو بذارین زمین و به حرفای من گوش کنین و بعدش بتهون وقت می دم بنویسین" و از دست زدن به گچ نمی ترسه، حتی بدون توجه به لهجه اش هم خیلی راحت می شه فهمید ایرانیه! کلی کیف مرگ شدم از داشتن کلاس با این استاد!!
البته استاد ایرانی هم داشتم که تا آخر ترم همه ی بچه ها و ایضا خودم بد و بیراه بدرقه ی راه خودش و مدل درس ندادنش!!!! می کردن، اما این یکی خیلی چسبید... خصوصا که همه ی بچه ها عاشقش شده بودن!!

*بعد این همه مدت هنوز عادت نکردم که آخر هفته اینجا شنبه و یکشنبه اس! به عادت ایران هنوز وقتی نزدیک پنج شنبه می شم حس آخر هفته بهم دست می ده!! البته فقط در مورد آخر هفته اینجوریه ها! یعنی آخر هفته ی من از لحاظ حسی پنج شنبه شروع می شه ولی اول هفته ام همون دوشنبه اس!! این د ِ آدر هند(!) دوشنبه که اول هفته امه، سه شنبه و چهارشنبه هم که وسط هفته، از پنج شنبه هم می رم تو مود آخر هفته!! آره آره... خودمم می دونم اگر هینجوری ادامه بدم حتما ساکسزوفول می شم تو لایفم!!

**تو ساعت استراحت بین کلاسام هستم و دارم با میرزا دل و جیگر سیخ می کشم که ازم می پرسه "ساعت بعدی استاتیک داری؟" می گم "نه... ریاضی" می گه "ولی تو برنامه ای که به من دادی استاتیکه ها!" می گم "آره اشتباه کردم... جای سه شنبه و پنج شنبه رو عوض کن!" می گه "قربونت بشم که منو خفه کردی تا برنامه ی این ترمتو به من بدی! آخرشم درست ندادی که دختر جان!!" می خندم و گم "حالا چه فرقی می کنه که هر ساعت چه درسی داشته باشم عزیزم؟ مهم ساعت شروع و تموم شدنشه دیگه!" می گه "به! اختیار دارید خانم... وقتی شما تشریف میارید منزل من باید بدونم چه درسی داشتین و میزان قاطی کردگی و بی خوصلگیتون با توجه به سختی و آسونی درسایی که داشتی تا چه حده که من میزان تحملمو در رابطه با اخلاق خوشگلت تنظیم کنم!!!"
من کتک خورده ی این همه توجهات و دورنمایی هاشم!

*** عشق یعنی وقتی بعد از دو ساعت بالا پایین کردن ِ ناز و اطوار و ادا اصولای من که خودمم می مونم از کجا درشون میارم با خنده می گی "می بینی؟ من اصلا دوست ندارم نازتو بکشم!"

+ نوشته شده در سه شنبه 25 دی1386;ساعت 22:0; توسط یارا; |

من از بیخ و پایه با این مساله مشکل دارم که بعضیا می خوان به زور تو حلق خلق الله فرو کنن که زن با مرد برابره!! بابا والله برابر نیست! به جان بچه ات برابر نیست!! این آقای همسایه بغلی رو کفن کردم برابر نیست!!! آخه چرا اینقدر الکی درز خودتونو می شکافین و می خواین یه همچین چیزی رو ثابت کنین؟؟ من هیچ وقت نمی تونم احساس لذتی که از زن بودن بهم دست می ده رو پشت طرفداری از نهضت بانوان و افکار فمنیستی پنهان کنم! حس اینکه به خاطر زن بودنم بهم احترام اضافه می ذارن، درو نگه می دان تا من اول وارد شم، تو شرایط برابر حق تقدم با منه و همه ی اینا به خاطر زن بودن منه حس قشنگیه که اگر منصف باشیم همه امون(خانمها) ازش لذت می بریم! اونوقت چطوره که می خوان به زور تو پاچه ی آدم فرو کنن که زن و مرد برابرن؟! وقتیم باهاشون مخالفت می کنی و عقیده و نظرتو می گی رو ترش می کنن و بهشون بر می خوره و می گن عقایدت مال هزار سال قبل از ظهور آدمه! یااللعجب!! آدم می مونه چهار شاخ!
چطور همه ی جاهایی که کلی بهتون فرجه می دن اونم فقط به خاطر زن بودنتون گز با پسته اش تو دلتون آب میشه و خوبه و به به و چه چه؟؟ بعد تا خرتون از پل می گذره دوباره فیلتون یاد دهکده ی فمنیستارو می کنه؟!!! نکنین این کارارو... زشته!
توضیح نوشت: به حول قوه ی الهی واضح و مبرهن است که همه ی اینا فکر و نظر شخصی من بود و قصد توهین به کسی یا گروهی رو نداشتم دیگه؟؟ نیاید تخم مرغ و گوجه فرنگی لهیده پرت کنید و بد و بیراه نثارمون کنیدا !!

* در راستای همین مبحث ِ جبهه ی زنان و طرفداری از بانوان ِ جیگر آب شده در برابر آقایان جیگر زلخیا خورده، چند وقت پیش تو یه جمعی یه آقایی جلوی چندتا از خانما که همگی شمشیر از رو بسته بودن و آماده ی در اوردن چشم بقیه بودن در نهایت شجاعت و رشادت برگشت گفت "مردا هرچقدرم که خوب باشن اصلا پیغمبرم که باشن ولی بازم اون ته وجودشون نامردن!!!" دیگه صدای دست و سوت و کف خانما بود که رفته بود هوا و آقاهه رو تشویق می کردن! بعد ازینکه صداها خوابید و خانما هم همگی کیف مرگ شده بودن یکیشون برگشت گفت "حالا می شه موضوع رو بیشتر باز کنید و بگید یعنی چی که آقایون نامردن؟؟؟" آقاهه هم که بیچاره از اهالی غیور یکی از شهرستانای کشور بود برگشت در نهایت سادگی گفت "والله ما می گیم نامرد یعنی اینکه طرف از زن کمتره!!!!"
آخر سر بیچاره رو از زیر مشت و چک و لقد خانما کشیدن بیرون! طفلک حرف دلشو زده بود دیگه!!

**وای که این آهنگ و صدای امیرتاجیک تو تن دونه دونه ی سلولای من داره می ره...! هرچقدر گوش می کنمش ازش سیر نمی شم...جزو قشنگترین آهنگای جدیدیه که شنیدم.
دلم خواست با شما هم شریک بشمش...

 

+ نوشته شده در یکشنبه 23 دی1386;ساعت 20:46; توسط یارا; |

خونه ی یکی از دوستامم که قراره یه خانم آرایشگر بیاد موهای دخترشو کوتاه کنه... بچه از وقتی من رسیدم داره وَر می زنه که "نمی خوام موهامو کوتاه کنم و همین قدی دوسش دارم!" بالاخره آرایشگر عزیز می رسه و بچه دیگه کک به تنبونش می افته بس که اینور اونور می دوئه و جیغ و داد می کنه که "نمی ذارم کسی دست به موهام بزنه..." هرچیم به دوستم چشم و ابرو میام که حالا سر جدت کوتاه بیا و بچه ی بیچاره رو سلاخی نکن حرفش یکیه و می گه "موهاش بد شده باید کوتاه کوتاه بشه!" خانم آرایشگرم چاقو و قیچی و سیخ و سه پایه اشو الم می کنه و می ره طرف بچه ی بخت برگشته!!! منم که اصلا از اول در نقش ظریف و زیر پوستی(!!!) دلقک قرار بوده ایفای نقش کنم و حواس این بچه رو پرت بکنم! خانمه می گیره بچه رو می شونه رو چهار پایه و با کلی سر و صدا و شوخی و خنده و جوک و عر و بوق و صداهای مشکوک و نا مشکوک حواسشو رو پرت می کنه و بالاخره موهاشو می زنه! منم که وظیفه ی اصلیمو یادم رفته و فقط نشستم به حرفا و مسخره بازیای خانمه می خندم دوستم اومده می گه "سیزده به در خوش می گذره؟" می گم "آره.. فقط قربون دستت اون کاهو سکنجبینم بیار که اگه نباشه سیزده به در نمی شه!!"
دیگه کار خانم آرایشگر تموم شده و موهای بچه رو هم مدل طاسی کوتاه کرده!( مدل جدید خارجیه عزیزم! یعنی اینکه همچین موهای طرفو از بیخ و بن و ریشه کوتاه می کنن که شیپیش روش اسکی می کنه و نور بازتاب پیدا می کنه کف کله ی طرف!!)
همچین که بچه از جاش پا می شه و خودشو تو آیینه می بینه از جیغی که می کشه زبون کوچیکش از ته حلقش از فاصله ی ۶ متری می افته کف دست من!!! حالا مگه ول می کنه؟! همچین جیغ می کشه و زاری می کنه که انگار موهاشو از ته زدن!!! بابا از ته نزده بود که!! فقط یخده کچلش کرده بود! بچه های این دوره ام چقدر کلین به خدا!!
خانم آرایشگره که یه انعامم دستی داد به دوستم که فقط ولش کنن و بذارن بره بس که این بچه داشت جیغ می زد و گریه می کرد و هی تهدید می کرد الان زنگ می زنه به ۹۱۱!!!
حالا بعد از دوساعت که بچه دیگه از شدت گریه و هق هق نفسش بالا نمیاد رفتم پیشش و مثلا می خوام ارواح دل عمم حواسشو پرت کنم! می گم "بیا بریم تو اتاق عروسکاتو نشونم بده" باز صدای گریه اش می ره هوا و مویه می کنه که "عروسکام همه موهاشون بلنده من موهام کوتاه شده زشت شدم!!!" می گم "وای چه عکس برگردونای خوشگلی رو در و دیواره همه اشون مثل خودت پرنسسن!" دوباره جیغش ولوم می گیره که "پرنسسا موهاشون بلنده من موهام کوتاهه!!" می گم "به به چه عکس خوشگلی گذاشتی رو میزت!" زجه می زنه که "الان دیگه موهام کوتاه شده زشت شدم!!!" می گم "تخم جن! من خرس گنده یادم رفت و خودم حواسم پرت شد!! تو هنوز یادت نرفت؟؟؟" می گه "خرسا مو دارن من مو ندارم!!!"
دیگه به آخرین روش متوسل شدم برای اینکه هم حواسشو پرت کنم هم یه کم انرژی مصرف کنه و خسته شه بلکه زودتر بگیره بخوابه و صداش ببره گفتم "اگر می خوای موهات زودتر در بیاد باید زور بزنی!!!" بعدم خودم ادای زور زدنو دراوردم و کاملا تفهیمش کردم!! می گم حالا توبت توئه... دستشو گذاشت رو دلش و به طرف پایین دولا شد...".ای ی ی ی ی ی!!! ای ی ی ی ی!!!!" یهو وسط زور زدناش جیغ زد "اومد!!!!!!!!" می گم "چی اومد؟؟؟ موهات؟؟" می گه "نه جیشششششم اومد!!!" بعدم دویده رفته طرف دستشویی!!!
واقعا ناز باشم من با این روش های پرت کردن حواس کودکم!!! خب البته خیلیم بد نبود ! حالا حتما قرار نبود مو در بیاد که!!! مهم نفس عمله که بالاخره یه چیزی درومد!!!

ولی حالا چی می شد پدر مادرا تو یه همچین مسائل کوچیکی اینقدر به بچه زور نگن و نظر خودشونو اعمال نکن؟؟؟ بی خیال بابا... اینقدر بچه ی بخت برگشته رو نذارین تو منگه که برزرگ شد عقده ای بشه اونوقت بیاد وبلاگ بنویسه و از رفتار پدر مادرا ایراد بگیره!!!

* بیا پیشم...

+ نوشته شده در جمعه 21 دی1386;ساعت 23:12; توسط یارا; |

الان بنده نشته در تریای دانشگاه و در حال گذروندن زنگ تفریح(!) بین دو تا درسم هستم... رو به روم هم یه دختر و پسره دارن از سر و کول هم بالا می رن و من شدیدا نگرانم که از شدت فشار ماچ هایی که دارن به هم وارد می کنن نکنه خدایی نکرده دور از جون شیطون گوش خر کر یه وقت این مری و معده و دل و روده اشون از حلقشون بزنه بیرون!!! خب بالاخره آدم آدمه دیگه! این حس همنوع دوستی هم که در من در حال فوارن،باعث می شه شدیدا نگران این دو غنچه ی شکفته که چه عرض کنم دیگه پژمرده شده باغ زندگانی باشم و همینجوری حواسم بهشون باشه که یه وقت تلف نشن!!
فضول ِ کار مردم هم خودتی عزیز جان! بی خودی رو دختر مردم اسم نذار خوبیت نداره!!!

* من نمی دونم چرا هرچی استاد فیزیکه هندیه!! یعنی کلهم این دپارتمان فیزیک دانشگاه تو هند ساخته شده انگار!! واقعا پدرمون در میاد تا حرفاشونو متوجه شیم با اون لهجه ی باباقوریشون! همه اشون انگار موقع حرف زدن دهنشون پر از آبه و این دهنه رو که می خوان باز کنن و جملاتو بریزن بیرون این آبا هم قل قل می کنه اون تو!! ( واقعا خودمو کشتم با این مدل تشبیه کردنم! می دونم الان همگی کاملا متوجه شدید که کسی که با لهجه ی هندی انگلیسی حرف می زنه چه مدلیه!)

** جایی مهمون بودیم که مامان بانو از قبل کشف فرموده بودن که دختر صاحب خونه عاشق داداشه شده! منم هی می خندیدم که "آخه کی عاشق این داداش یول و چلقوز می شه!!!" اوشون هم هی می فرمودن که "من اشتباه نمی کنم و مطمئمنم!" آخر سر هم قرار شد اون شب من از چشم یک خارشوور(!!!) اوضاع رو زیر نظر بگیرم....!!
ولی می گم خواهر شوهر بودنم سخته ها! ما که همون اولش لنگ انداختیم و عطاشو به لقاش بخشیدیم!!!

*** آی ایهاالبانوان! اگر مثل من نذر دارین که هفته ای یه بار لاک ناخن بخرین و مرض لاک خوری و لاک زنی و لاک پوشی دارین حداقل از پاک کننده ی لاک بدون استون استفاده کنین... هرچقدر لاک برای ناخن ضرر داشته باشه استون دو برابرشو داره ها...
اینم پیام بهداشتی من که اگه نمی گفتمش چشم بچه ام چپ می شد!

**** بیشترین حس دموکراسی زمانی بهم دست می ده که می بینم دوتا دختر با هم دوستن و به نظر می رسه رابطه ی نزدیکی دارن و یکیشون کاملا محجبه اس و پوشیده لباس پوشیده و اون یکی مثلا با یه شرت و تاپه! راستش از شما چه پنهون اوایل که اومده بودم با دیدن دخترا و خانمای با حجاب اینقدر حرص می خوردم که می خواستم برم خرخره اشونو بجوام و بگم تو که اینقدر مومن و مذهبی هستی تو همون کشور خودت می موندی و پانمی شدی بیای تو سرزمین کفر! ولی الان دید و عقیدم ۱۸۰ درجه فرق کرده... آزادی یعنی همین دیگه... که هرکس تا جایی که به دیگران آسیبی نرسونه از عقاید خودش پیروی کنه! یاد گرفتم حتی تو فکرمم کسی رو به خاطر طرز فکرش محاکمه نکنم...

***** خیلی دلم می خواست این ترم کلاس فرانسه ی خارج از درسم برم ولی بازم نشد و درسام زیاده و همه اشم تخصصی و باید درست حسابی بخونمشون! یه ۱ سالی می شه که شدیدا در پی دنبال کردن جدی فرانسه هستم اما نمی شه! اینجا نوشتم که ببینم چند سال دیگه ام طولش می دم تا جونم بالا نیومده بالاخره یه ذره فرانسه بارم بشه!!
کلی به این فینقیلایی که اینجا بزرگ می شن حسودیم می شه! تو مدرسه و بین دوستاشون که خواه نا خواه انگیسی و فرانسه رو در حد زبان مادری یاد می گیرن... ۹۰ درصدم که پدرمادراشون مهاجرن و زبان خانوادگی و مادرزادیشون رو هم اگه بخوان خهیلی راحت تو خونه یاد می گیرن! حالا این وسط خیلیا مامانه مال یه کشوره باباهه مال یه کشور دیگه! یعنی جای یه زبون دوتا زبون تو خونه یاد می گیرن!! بعد اگرم مدرسه ی اینترنشنال برن یه زبون سوم هم غیر از انگیسی و فرانسه تو مدرسه بهشون یاد می دن!!! ای الهی لکنت بگیرن همه اشـــــــــــــــــــــــون!!!!!!!!! (بگردم برای این روح لطیفم! دلم نیومد بگم لال شن!! به همون لکنت بسنده کردم! حالا یه وقت دیدی به دعای گربه سیاهه هم بارون اومد!!! اونوقت جناب پرزیدنتو بیار و باقالی بارش کن!)

+ نوشته شده در پنجشنبه 20 دی1386;ساعت 13:13; توسط یارا; |

یه کیف بزرگ خریده بودم برای دانشگاه که تریلی با بارش توش جا می شد! کلی هم کیفور بودم که عجب چیزی خریدم و دمم گرم با این خرید کردنم خیر ِ سر ِ ارواح دل عمه ام!!!
دیشب همینجوری الکی اوردمش به خاله جان نشونش بدم که یهو جیغش رفت هوا که این چیه تو خریدی!! حالا منم شوت! اصلا نمی فهمم منظورش چی چیه که برگشته می گه "می دونی این مارک play boy ه!؟؟" و من همچنان شوت در شوت که خب مگه چه عیبی داره که در چشم بهم زدنی تفهمیم شدم که این مارک خوبی نیست و دخترای مورد دار(!) معمولا ازین مارک استفاده می کنن...!!! ای کیف پاره تو روح من که اصلا موقع خریدن یه چیز به مارکش نگاه نمی کنم و فقط ریخت و شمایلش برام مهمه و همینکه ازش خوشم بیاد کافیه! خلاصه ما فهمیدم که هر چیزی علامت این خرگوش رو داشته باشه مورد داره!!!
اونوقت خاله خانم برگشتن می گن "تو چطور خرگوش به این گندگی رو روی این کیف ندیدی؟؟؟" می گم "به جان بچه ام من این خرگوشه رو ماهی دیده بودم!!!"
خب می دونی؟! حقم دارم... آخه تصویر به این ریزی(!) واقعا برای من غیر قابل تشخیصه!!!!!

* دوباره کلاسا و دانشگاه و رفت و آمد و خستگی و هیجان و اضطراب و بی حوصلگی و خود زندگی...خاله جان هم تشریفشونو برگردوندن ویلایتشونو دیگه زندگی واقعا به روال عادی برگشت و دوباره شد خودش!

**تو بانک نزدیک خونه یه دختر جوون خیلی خوشگل که دستش دقیقا از بالای آرنج قطع شده و کاملا مشخصه نقص مادرزادیه کار می کنه..اینجا کارمند بانک بودن یکی از شغل هاییه که پرستیژ اجتمعایشون بالاس و درآمد خوبیم داره... دفعه ی اول که دیدمش عین احمقا دلم براش سوخت! اما هربار که خودش و رفتار و برخوردشو با هزارجور آدمی که هرروز تو بانک بهش مراجعه می کنن می دیدم فقط حس تحسینم نسبت بهش بیشتر می شد... به قدری قشنگ و خوش اخلاق و به دور از هر عقده و کینه ای با همه برخورد می کنه که هربار دلم می خواد بغلش کنم و بچلونمش! چند روز پیش به بهانه ی تبریک سال نو و کریسمس بالاخره بغلش کردم و خودم پر شدم ازون همه انرژی مثبتی که از وجودش ساطع می شد...

*** هوا به طرز عجیب و جالب و هوسناک و دل انگیز و جیگر ناکی خوب شده!!! یه سره بارون میاد و همه ی برفا آب شدن و دیگه هم از سوز و سرما خبری نیست!! مگه می شه به فاصله ی ۲-۳ روز این همه هوا متغیر بشه و از ۳۰ درجه زیر صفر بیاد ۵-۶ درجه بالای صفر؟؟ آدم می مونه حیرون! انگار کره ی زمین کج شده و سرماهای اینجا داره می ریزه طرف ایران!

+ نوشته شده در سه شنبه 18 دی1386;ساعت 19:36; توسط یارا; |

یه خانم همسایه ی پیر دارم که ایرانیه و سالهاس اینجا زندگی می کنه... تعریف می کرد چند وقت پیش رفته ایران و همه هی گفتن "وای چقدر جوون موندی و پوستت صافه!" می گفت برگشتم گفتم "آخه من تو فریزر زندگی می کنم که این همه تر و تازه و جوون موندم!!!" البته من بهش ایراد گرفتم... فریزر چیه آخه ؟؟! سرمای اینجا کی گفته مثل فریزره؟؟؟ من نمی دونم چرا بعضی از آدما اینجوری حرف می زنن و ذهن مردمو خراب می کنن!! حالا مردم فکر می کنن اینجا چه سرمای وحشتناکی داره...نه عزیز جان...نه دلبندم... اونقدرا هم که تو فکر می کنی وحشتناک نیست... فقط یوخده ازون حدی که فکر می کنی وحشتناک تره!!! آخه کدوم فریزری سرماش ۳۴- درجه اس بابا !!
امضا: یک عدد جوان برومند در سرما یخ زده!!! 

*اینقدر خوش خوشانم می شه وقتی می رم تو وبلاگای دیگه و می بینم همه از برف و سرما حرف می زنن! هم یه جور حس نزدیکیه و هم یه جور ذوق که "آخ جون فقط من نیستم که دارم تو سرما یخ می زنم!!" امروزم با میرزا دو ساعت داشتیم کل سرما و مقدار برف باریده می نداختیم! هرچی اون می گفت اونجا سرده و داره برف می یاد من می گفتم "به!! اینکه سرما و برفی نیست خودتونو اینقدر لوس می کنین!!!" اونم برگشته می گه "منم اگر رفته بودم تو بغل خرسای قطبی نشته بودم می گفتم این سرما چیزی نیست!!"
امضا: یک عدد جوان بای بای کننده از آغوش خرسهای قطبی!

** فردا ۱۴ فروردین ماس! بعد ۲ هفته تعطیلی و بخور و بخواب و پر خوردن کف خیابون و چرخیدن و گردشیدن می رویم به دانشگاه...
امضا: یک عدد جوان تنبل متنفر از ۱۴ فروردین و امثالهم!

*** خاله جان یه اخلاق خیلی باحالی دارن که بنده تاحالا نمی دونستم... به هیچ وجه فیلمایی رو که  از اینترنت دانلود شده باشن یا سی دی هایی رو که کپی شده باشه نگاه نمی کنن!! خصوصا سی دی  آهنگای خواننده های ایرانی... می فرمایند باید "کپی رایت" رو رعایت کنیم و از خواننده ها و تهیه کنندگان فیلم ها حمایت کنیم!!!
از آهنگای رضا صادقی خوشش اومده بود هرچی کشتیارش شدم نذاشت براش کپیشون کنم!! پاشدیم هلک هلک رفتیم مغازه ی ایرانی که ازون سی دی اصلشو بخریم که دید اونم سی دی هایی که می فروشه برچسب و پلمب ندارن و بازم نخرید!!! هرچیم خواستم از راه بدرش کنم و بهش گفتم حالا سر جدت کوتاه بیا و خواننده های ایرانی رو نمی تونی ازین فاصله ساپورت کنی خاله جان جان هیشوره کوتاه نیومد!! خلاصه جای اینکه ما اوشون رو از راه به در کنیم اوشون دارن مارو از عادت دانلود کردن و رد و بدل کردن سی دی های غیر دارای آرم هلوگرام و برچسب اطمینان(!!!) میندازن...!
امضا: یک عدد جوان در حال پرپر زدن به خاطر استفاده نکردن از سی دی های غیر مجاز!!!

+ نوشته شده در یکشنبه 16 دی1386;ساعت 18:48; توسط یارا; |

با خاله جان شدیدا در حال گشت و گذار و گردش و ددر دودور رفتن و خریدن کردن و پاک سازی حسابامون هستیم! هر چند دقیقه هم می پریم گــــَـل هم و یه ماچ حواله ی هم می کنیم انگار که نذر داریم!!! بعدم شب موقع خواب باید تمام گزارشات روزانه از وقتی که از خواب بیدار شدیم و چندبار خمیازه کشیدیم و چه مدلی کش و قوس اومدیم و چندبار دست تو دماغامون کردیم و حالا تو خواب قراره چه خوابی ببینیم رو به baby boy خاله خانم که تشریف نیوردن و در منزل با پدرشون به سر می برن تحویل بدیم!! البته "بیبی" ایشون یـُــخوده بزرگ تر از بیبی های معمولین و حول و حوالی ۱۰-۱۱ سالشونه! ولی به هرحال بچه ی آخره و دردونه ی حسن کبابی و بچه ننه و اینا...! دیگه حالا مامانشونو "میس" هم فرمودن و مامیشون هم برای اینکه بچه کمتر احساس میس کردگی(!) بهش دست بده ساعتی یک بار از تعداد دفعاتی که خودشو خارونده هم گزارش به بالا رد می کنه که بچه خوب خودشو اینجا مجسم کنه و یه وقت احساس دلتنگی نکنه!!! دیشب هم خاله خانم داشتن با تلفن حرف می زدن و منم خواستم برم تو اتاق که یهو در وسط راه با شنیدن یه سری صداهای ناموسی سرجام خشکم زد!! آنچنان صدای ماچ های آبداری از ناحیه ی خاله جان میومد بیرون و پشت بندشم "آی لاو یو" هایی که به شخص پشت خط پرتاب می شد و وعده ی "هاگ" کردن های سفت و محکمی که داده می شد که من درجا جیگرم کباب شد برای شوهرخاله ی عزیز که ببین چقدر دلشون تنگ شده برای هم که از پشت تلفن دارن همو می جورن(!!!) و کور شم اگر ایندفعه به خاله جان اصرار کنم پاشه بیاد اینجا که بعد از چند لحظ تازه دوزاریم افتاد شخص اونطرف خط پسرخاله ی تحفه اس و به خاطر همین هم مکالمات به زبان انگلیسی و همراه با ماچ و بوس های فراوان در حال انجام شدنه!!

 * کسانی رو که پز روشن فکرانشون اینه که "ما خدارو قبول نداریم و فقط چیزی رو باور داریم که می بینیم و بیشتر از خوبی هم تو این دنیا بدی و بدبختی می بینیم پس خدا نیست" و بعدم می گن برتولت برشت گفته "خدا خیلی مهمه و فقط هم وقتشو صرف آدمای مهم که همگی زورگوترین و فاسد ترین آدمای دنیان می کنه"، اصلا دوست ندارم.... نه به خاطر عقیده اشون... هر کس عقیده ی خودشو داره... به خاطر اینکه نفی یه چیزایی رو پز تجدد می دونن...

** تلویزیون داره فیلم تایتانیک با دوبله ی فرانسوی نشون می ده... اسم "رز" رو "قـُــــز" ترجمه کردن...!!!!

*** یه چیزی برای من خیلی جالبه و اونم اینه که ما تو زبون فارسی به هیچ وجه از "دوست دارم" در رابطه با عزیزانمون و تو محاورات روزمره امون استفاده نمی کنیم.... فوق فوقش فقط دو نفری که همو دوست دارن تو رابطه اشون به هم زبانی ابراز علاقه می کنن.... هیچ وقت ندیدم یه مادر به بچه اش یا یه بچه به پدرش بگه "دوست دارم"... راستش خود منم خیلی سختمه... به تنها کسی که خیلی راحت می تونم بگم "دوست دارم" میرزاس... برای کسای دیگه خیلی که حسم براشون شکوفه بزنه می رم بغلشون می کنم و از سرشونم زیاده!!!
حالا ازین جالب تر اینه که خیلیا برای گفتن "دوست دارم" بین حرف زدن فارسیشون می گن "آی لاو یو"... یعنی حتی تو ایمیل ها و نامه هایی که به همدیگه می دن آخرش می نویسن "آی لاو یو" ...انگار گفتن "دوست دارم" تو فارسی خیلی سخت و ثقیله... عجیب نیست؟؟ فکر کنم باید یک اصلاح نژاد زبانی توی فارسی راه بندازیم و گفتن این جمله ی کم خرج ولی بی نهایت تاثیر گذار و مثبت رو رایج کنیم...

**** این چند روز خیلی کم باهات وقت گذروندما،خوب حواسم هست... دلم برات تنگ شده پسر پسر... حالا من ِ بهانه گیر کم طاقت، کی این صبوریاتو جبران کنم آخه؟؟

+ نوشته شده در جمعه 14 دی1386;ساعت 22:38; توسط یارا; |

2008

۲۰۰۸ تتون به خیر! من که باورم نمی شه یک سال گذشت... پارسال برای تحویل سال بیرون بودم و شاهد یه آتیش بازی جانانه و چشم دشمن کورکـُــن!!! دیشب هم خونه ی یکی از دوستان، شب نشینی و بزن و بکوب و بقـِــر!! و اینگونه سال ۲۰۰۷ رو هم در نمودیم... ولی برای من مثل این بود که فوق فوقش ماه قبل شاهد اون آتیش بازی بودم و این یک سال بس که سرم شلوغ بود گذشتنش اصلا به چشمم نیومد... ای عمر که چه زود می گذری... هی هی هی...

* فردا خاله خانم جان بنده (همینجوری الکی و بی خودی لازم به ذکر است که من جونم برای دوتا خاله هام در میره! عوضش ازونور با عمه های محترم هیچ صنمی ندارم!! حالا هروقتم این حرفو می زنم میرزا ایراد می گیره و غر می زنه بهم که نباید اینجوری باشیا...! ولی خوب جریان میخ آهنین نرود در سنگ و ایناس و هرچی خودمو می فشارم و می چلونم هیجوره نمی تونم احساس علاقه ی زیادی نسبت به عمه های جگر نشان ِ جگر درآر داشته باشم!!! حالا درمونی برای این مرض نَسبی سراغ ندارین؟) بله... عرض می کردم... فردا خاله خانم جانم به قربان دارن برای چند روز از بلاد شیطان بزرگ میان اینجا و ما هم بسی مشعوف و مشعشیم و شدیدا در وجود گرانمایه احساس بزن و بکوب و عروسی داریم! حالا فقط دوباره داره یه برف تند و شدید میاد و می ترسم که پروازش کنسل بشه... کنسلم نشه بیاد اینجا و این حجم حجیم!!! برفو ببینه قولنج روده می کنه از ترس!! خاله ی منم جهود! ازوناس که تو عمرش غیر از برف شادی!!!! هیچ نوعی از برفو ندیده و همیشه تو آب و هوای معتدل و بهاری زندگی کرده! حالا باز خوبه ایندفعه بار دومشه که داره میاد اینجا و یه نیمچه تصوری از مدل برف و سرمای کانادا تو ذهنش داره! دفعه ی اول که هرچی پای تلفن بهش سفارش کرده بودیم لباس گرم و شالگردن و دستکش ضخیم با خودش بیاره گفته بود "باشه خاله جون! فکر کردی من بچه ام؟ هرچی لباس گرم داشتم ورداشتم!!!" و وقتی تو فرودگاه دیدمش تازه فهمیدم منظورش از لباس گرم چی چی بوده! یه بلوز یقه دار توری و تیتیش با یه پلیور کشمیر نازنازی و یه شالگردن حریر مکش مرگ ما با یه پالتو که ما اینجا تو پاییز تنمون می کنیم!!! از تبرج های پاشنه بلندشم که من حتی با نگاه کردن بهشونم رو اون برف و یخ می خوردم زمین، بهتره چیزی نگم! اینجا هم که به غیر از روزای برفی همیشه آفتابیه و اونروزم تا از پشت شیشه های فرودگاه آفتاب و هوای صاف بیرونو دیده برگشته به من که دارم همینجور بهش غر می زنم که اینا چیه پوشیدی و الان پاتو بذاری بیرون فیریز می شی، می گه " وای خاله جون ببین عجب هوای خوبیه!! چیه هی تو می گی سرده سرده!! منو ترسوندی بابا!" بعدم غرای منو به تخم چشمشم حساب نکرد و تلک تلک رفت طرف قسمت خروجی و همچین که درا اتوماتیک باز شدن و یه نسیم زمستانه ی نسبتا معتدل(!) بهش خورد سرجاش خشکش زد!! ماها هم پشت سرش داشتیم از خنده ولو می شدیم کف زمین!!! تا دم ماشین که برسیم و سوار شیم دیگه یخ زده بود هرچیم بهش می گفتم بیا این شالگردن منو ببند دور سر و صورتت قبول نمی کرد و به جاش اون شالگردن حریر ِ هوا صاف کنشو می گرفت تو صورتش و می گفت "نه من اکی ام!" بعدا خودش با خنده می گفت "اون موقع منظورم از اکی بودن این بود که کاملا برای به غلط کردن افتادن اکی ام!!!"
تا روز آخرم ما یک فیلمی داشتیم با این شالگردن حریرش که فقط کافی بود یکیمون چشممون بهش بیافته و همه باهم بزنن زیر خنده! حالا خدا کنه با این وضع هوا پروازش کنسل نشه که اگر این اتفاق بیافته دیگه حتی شالگردنشم این ورا بیفته نمی یاد سراغش!!!

** در راستای اومدن خاله جان از چند وقت پیش به فکر این بودم که براش یه عطر کادو بگیرم... می خواستم عطرشم یه عطر خاص باشه و یه رایحه ی جدید داشته باشه به خاطر همین خودمو هلاک کردم بس که اینور اونور گشتم... آخر سر یه مغازه پیدا کردم که عطرهای خیلی تک و نسبتا گرونی داشت که منم بس که کلاس و مدرسه و دانشگاه!!! گذاشته بودم فروشنده هه فکر کرده بود حالا چه خبره و من دختر بیل گیتس ام و الان از سر جیبم یه دسته چک در میارم و کلهم مغازه اشو با یه امضا می خرم! بعد از کلی افاضات ِ مشتری خر کنی و توضیحات شترمرغی ولم کرد که یه کم دور مغازه برا خودم بچرخم و پــِر بخورم و یه چیزیو بالاخره انتخاب کنم و شرمو کم کنم... منم گشتم و گشتم و ازونجایی که سلیقه ام حرف نداره یه شیشه عطر لاله پیدا کردم که بوش حرف نداشت... پیرو همون چسی های قبلی که جلو فروشنده هه اومده بودم صداش کردم و راجع به "عطر" مورد نظر ازش سوال کردم که اول یه کم ابروهاش چسبید فرق سرش و بعد یه مقدار نوک دماغشو خاروند و بعد یه کم دستاشون به هم چلوند و دو سه تا اهم و اوهوم کرد و آخر سر دیگه جون کند و گفت "راستشو بخواید این عطر نیست... اسپری هواس!!!!!" منو میگی؟؟ تازه چشمم به قیمتش افتاد که چقدر کمه!! ای کور شم که این قیمتشو زودتر ندیده بودم و بفهمم یه شیشه عطر به اون گندگی قیمت به اون کمی نداره!! ولی خدا به سر شاهده که شیشه اش عین شیشه ی عطر بود!!! ای آل ببره این مغازه هایی رو که عطر معمولی رو با عطر هوا(!) یه جا می فروشن!!!

*** عشق یعنی وقتی من هی الکی بهونه می گیرم و زور می زنم که دو قطره اشک از چشمام بیاد تا ژست غمگینانه ام تکمیل بشه و تو به روی خودت نمیاری که همه اش لوس بازیه و با خنده می گی "قربون اون اشکات بشم که شدن سیل روون..."

**** shady جون خیلی ممنون از پیام با محبتت... امیدوارم ازین به بعد روزهای خوش زندگی در انتظارت باشن...

+ نوشته شده در سه شنبه 11 دی1386;ساعت 11:38; توسط یارا; |

داغ ترین و جنجالی ترین حادثه ی سال ۲۰۰۷ هم به میمنت و خوشی و سلامتی و مبارکی و قدم خیری اتفاق افتاد و خواهر ۱۶ ساله ی بریتنی سپیرز از دوست پسرش حامله شد!!! حالا این اتفاق ازونجایی خیلی مهمه که تو اخبار سراسری ساعت ۶، خبر ترور بی نظیر بوتو رو سمبل کردن تا این خبر حیاتی و مهم رو به عرض و سمع خبردوستان عزیز برسونن!!!  شاهدان و ناظران این اتفاق مبارک و میمون هم اظهار داشتند که بریتنی و مامان جونش گفتن "طوری نی...حالا کاریــــِـس که شدِس و نیمیشد کاریش کرد...! " و از مامان کوچولو و بابای کوچولوتر قول گرفتن که حتما در اسرع وقت و بعد از فارق التحصیل شدن بچه ی دومشون یه فکری هم برای عقد و ازدواج بکنن!!!!
بله دیگه... اینم از اخبار سراسری! اونایی هم که نشستن پای اخبار تا از اتفاقات سیاسی و اجتماعی ِ روز جامعه و دنیا باخبر شن گور باباشون کرده و مشکل خودشونه!! یعنی این خبر اونقدر مهمه که تو اخبار سراسری مطرحش کنن!!! اونوقت من هی حرص می خورم که چرا با بعضی ازینا یه وقتایی راجع به سیاست یا هرچیز دیگه که بحث می کنم از هیچی خبر ندارن یا پرفروش ترین مجله هاشون همین مجله های هنرپیشه ها و خواننده ها هستش و فقط دنبال اینن که ببینن کدوم "سلبرتی" از کی حامله شد یا کی با کی خوابید یا کی از کی طلاق گرفت یا کی انگشت تو دماغ اون یکی کرد!
واقعا که بعضیاشون وسعت فکریشون در حد فندقه!!! حالا نه اینکه وسعت فکری و دانش سیاسی اجتماعی من تو فضا باشه ها... نه بابا! مال منم خیلی که بخواد باشه در حد یه کاسه پسته و فندقه فوق فوقش!! ولی مال اینا دیگه رفته زیر زمین و داره می رسه به هسته اش! یه ذره هم فکر مملکتشون و اتفاقات دور و برشون نیستن! من نمی دونم اینا با این همه میزان گاگولیت بالا چرا هی روز از روزشون بهتر می شه و پیشرفت می کنن!
حالا اینو داشته باشین...
 پریشب تو کنسرت یه آقایی که معمولا توی این جمع های ایرانی می بینمش و یه سلطنت طلب تیره و همیشه هم می خواد همه رو ارشاد کنه که علیه جمهوری اسلامی باید قیام کنن تا کامروا بشن!!! وایساده بود و با یه حرصی حرف می زد که می گفتی الان کرواتش از فشار رگای گردنش می پکه! به بغل دستیش می گفت "ببین این ملت ایرانی ۲۰ ساله اینجان ولی تو بگو قد یه پشگل در راستای آزادی ایران کاری کرن نکردن!!! همین منتظرم ببینن کجا بزن و بکوبه که بریزن وسط و فقط برقصن و همو بمالونن!!! واقعا آدم متاسف می شه!!"
تا نگاش به من افتاد زود فلنگو بستم و از جلوی چشماش دور شدم! ازون شب تاحالا عذاب وجدان گرفتم!! تا من باشم بی خودی هی پشت این خارجیا صحفه نذارم که به فکر مملکتشون نیستن و فقط  فکر قر و فرن!

* پروسه ی لپ تاپ خری (خر نه! این خری با اون خری فرق می کنه!!) من یه ماهی می شه که شروع شده... اول کلی گشتم و تحقیق کردم ببینم چی بگیرم... در مورد ۲-۳ تا با خویشم به توافق رسیدم و رفتم دنبالش... تو فروشگاه نزدیک خونه هم مدلی رو که بیشتر از همه بهش راغب بودم پیدا کردم و تا پای صندوق هم رفتم ولی گفتم حالا که عجله ندارم... چندجا دیگه رو هم می بینم بعد برمی گردم همینو می خرم!!! رفتم چندجای دیگه هم طواف کردم و نذرمو بابت راهی که قرض داشتم ادا کردم و برگشتم همون فروشگاه اولی تا بخرمش که گفتن همون یه دونه بوده و فروختنش! "خوب خونسردی خودتو حفظ کن عزیزم... می ری یه شعبه ی دیگه ی فروشگاه و ازونجا همین مدلو می خری!" که جناب فروشنده فرمودن تو کل شعبات همین یه دونه بوده و دیگه هم ازین مدل کارخونه نمی سازه و رفته رو ساخت سری جدید! یعنی به قولی تخمشو ملخ خورده!!! "خوب دیگه... قسمتت نبوده! حالا طوری نیس! این همه مدل مختلف... می ری یکی دیگه می خری!" فرداش پاشدم هِلک و تـِـلک رفتم یه فروشگاه دیگه و بعد از دو ساعت بالا پایین کردنِ یکی از مدلا پسندیدمش و با ذوق به فروشندهه گفتم برای من همینو بیارین... رفت دوساعت گشت و بالا پایین کرد و آخر سرم برگشته می گه ازین مدل تموم کردیم و همین که دم دست مشتریه و هرکی اومده یه انگشتی تو حلقش کرده و باهاش ور رفته فقط مونده و اگر می خوای همینو ور دار ببر! یعنی اینم پرید!!! "خوب هنوزم زوده که بخوای عصبانی شی!! حالا این نشد یکی دیگه!" کلی خودمو دلداری دادم و دست کشیدم رو سرم و کودک درونو خر کردم تا حرص نخورم و خونسرد باشم!
یکی از آشناها وقتی فهمید دنبال لپ تاپم گفت فروشگاهی که من توش کار می کنم مدلی که تو می خوای داره و تازه می تونم برات تخفیفم بگیرم... شورانگیز و شگفت انگیز پاشدم رفتم برای خریدش که می بینم مدلش دیگه خیلی فضاییه و اصلا به دردم نمی خوره بس که پیشرفته اس!
چند روز بعد به طور اتفاقی یه مدل خیلی خوب و هماهنگ با چیزی که می خواستم پیدا کردم و بالاخره خریدمش... بدو بدو اومدم خونه و افتادم به جونش و راهش انداختم که پس از اندکی بررسی و تامل مشخص شد مونیتورش شدیدا مشکل داره و از بیخ معلوله و باید عوض شه... "خوب حالا چرا عصبی می شی؟؟ مهم مدلش بود که خریدی... می ری عوضش می کنی دیگه!" دوباره فرداش جعبه رو زدیم زیر بغل و لخ لخ پاشدیم رفتیم عوضش کردیم و اوردیمش منزل! دوباره مراحل قبلی رو اجرا نمودیم و بالا پایینش کردیم که اینبار شکرخدا عیب و ایراد و معلولیتی نداشت... یه چند روزی خوب و خوش ازش استفاده کردم و داشتیم باهم آشنا می شدیم که یهو امروز وسط کار کردن مرد! یعنی به طور دقیق اگر بخوای بدونی اول رعشه گرفت بعد عطسه کرد بعد سکته زد بعد یبوست گرفت و سی دی رو پس نداد و بعدم پنداری این دل و رودش بهم پیچید و به دیدار حق شتافت! به همین راحتی!!!!
حالا دیگه بماند که با چه جینگولک بازیا و من بمیرم تو بمیریایی دوباره با هن و هن نفسش برگشت و لطف فرمود و "ریکاور" شد!! ولی فکر کن تو جای من بودی...! دیگه از اسم هرچی لپ تاپه جیگرت الو نمی گرفت؟؟؟!!!

+ نوشته شده در دوشنبه 10 دی1386;ساعت 0:59; توسط یارا; |

*انگار باهم مسابقه ی تعریف کردن جوکای بی مزه گذاشتیم و هی یکی من می گم یکی اون و بعدم از بیمزگی جوکایی که می گیم غش می کنیم از خنده... آخراش دیگه میرزا آس رو می کنه ارواح دل عمه ی من! می گه "جوک جدیده رو شنیدی؟" می گم "چیه؟" می گه "یارا و میرزا می رن کافی شاپ گارسون میاد می گه چی میل دارین؟ میرزا می گه دوتا کافه گلاسه بیارین... یارا می گه منم دوتا کافه گلاسه لطفا!!!" اینو که می گه نمی دونم به لوسیش بخندم یا به ابتکار و خلاقیتش!!! دیگه ولو می شم رو زمین و فقط می تونم بگم "یکی طلبت!"!
دل خوش و لب الکی خندون و تعطیلات و بیکاریه دیگه...!
( البته بیکاریه منه...منم که به روی خودم نمیارم که تو امتحانای اونه و باید کمتر هوار شم سرش!!!)

* بهش می گم " مثلا عید سیداس... به من باید عیدی بدی!" میگه "پاشو بیا اول زیر گلوی منو ماچ کن تا بعد!!!"
فرصت طلب!!!

* دارم باهاش یه بحث جدی سر وظایف زن و مرد تو خونه می کنم... می گم "بذار برات مثال بزنم... مثلا اگر من بگم تو کف خونه رو برق بنداز و منم غذا درست می کنم، تو چی می گی؟؟" می گه "می گم چشم، تی کجاس عزیزم؟" کلی خوش خوشانم می شه! می گم "خوب حالا اگر بگم تو غذا درست کن من زمینو تمیز می کنم چی می گی؟" می گه "می گم نه عزیزم... شما همون غذا رو درست کن منم تی می کشم!" خوب بازم بد نیست... همین صداقتش ارزش داره!!! دیگه می زنم به سیم آخرو می گم "حالا اگر بهت بگم تو برو بشین پاتو بنداز رو پات تلویزیون نگاه کن من هم غذا رو درست می کنم هم زمینو تی می کشم تو چی می گی؟؟" یه کم فکر می کنه و می گه "می فهمم حالت خوش نیست و شدیدا آب روغن قاطی کردی! می رم زنگ می زنم از رستوران غذا بیارن و خودمم زمنیو تی می کشم و به تو هم می گم برو بشین تلویزیون ببین!!!"

* من باید از دستش چی کار کنم وقتی که عصبانیم و دارم تند تند حرف می زنم و غر و قاش می کنم یهو برای اینکه حواس منو پرت کنه می گه "ئــــه! کلاغه رو اون بالا!!"؟؟؟

**دیشب کنسرت امید بود و مقادیر متنابهی قر ریختیم با آهنگهای شادش و مقادیر متنابه تری دلمون آب شد قنج رفت و تنگ شد با آهنگای آروم و غمگینش برای میرزا جانمون...! ولی به این نتیجه رسیدم منم حوصله ام سر می ره وقتی می رم کنسرت! انگار موروثیه... آخه به داداشه هرچی اصرار کردن گفتن بیا توام بریم گفت "من حوصله ام سر می ره تو کنسرت!!!" جوونای این دوره زمونه ان دیگه! جون از کمرشون داره در می ره بس که تنبل و بی حالن!!!

  *** دیشب تو کنسرت و بین خیل جمعیت لخت و پتیان یه آقایی رو دیدم که یه دختر بچه ی سیاه پوست بغلشه و بعد از اکتشافات عمیق و دقیق و موشکافانه ای که به جا اوردم فهمیدم دختر خودشه! هنوز در پیچ و خم ِ حل اینکه چطوری این آقای ایرانی بچه اش سیاه پوست و مو وز وزی درومده، بودم که یهو یه خانم نسبتا تپلی سیاه پوست که اول فکر کردم جزو کارکنان سالنه اومد نزدیکشون و با یه لهجه ی فضایی و غریبی گفت "بریم عباس!!!" من و چندنفر دیگه که نزدیکشون بودیم چشمامون تا دماغ خانم سیاه پوسته و آقا ایرانیه از حدقه زده بود بیرون و رفته بود جلو! البته نه از تعجب ِ اینکه آقاهه خانمش یه سیاه پوست بود... ازینکه خانمه داشت فارسی حرف می زد کلی متعجب و مشعوف و مشعشع شده بودیم!!!! شیندن فارسی اونم با اون لهجه ی بامزه اونم از زبون یه خانم سیاه پوست برای من یکی که خیلی خوش خوشانک بود...

**** آی اونایی که می گفتین قالبم براتونه خرابه، می شه بگین قالب وبلاگو چه جوری می بینین الان؟؟ اگه جرات دارین بگین این یکی رو هم درست نمی بینین!!! دیگه در اینجا رو تخته می کنم می رم پی زندگانیم!!!
حالا کجا داداش هول ورت داشت فوری بیای بگی قالبو بد می بینی؟؟! من یه ... زدم! چه زود باور می کنن اینا! ولی والا دیگه قالب دونیم درومد بس که این قالب وبلاگو عوض کردم! بینی بین الهی سعی کنین درست ببینینش، ثواب داره به خدا...!

+ نوشته شده در شنبه 8 دی1386;ساعت 20:22; توسط یارا; |

وارد دبیرستان شدم...خیالم راحت بود که چندتا از دوستای صمیمیم هم تو همون مدرسه ثبت نام کردن و تنها نیستم... به تنها دوستی که فکر نمی کردم همون دوست بی وفای سالهای ابتدایی و راهنمایی بود ولی وقتی روز اول مهر موقع چک کردن لیست کلاسا اسمشو تو کلاس خودم دیدم جا خوردم... اصلا فکر نمی کردم اونم همین مدرسه اومده باشه چه برسه به اینکه دوباره همکلاسی بشیم... ازون بدتر دوباره از دوستای سال قبلم جدا افتاده بودم و کس دیگه ای رو نمی شناختم و همین دوباره مارو بهم نزدیک کرد...
وقتی تو کلاس همو دیدیم نمی دونستم باید چه عکس العملی نشون بدم... یه لبخند سرد بهش زدم و خواستم برم طرف یکی از نیمکتها که بهم اشاره کرد برم پیش اون بشینم... برام فرقی نمی کرد، ازشم کینه ای به دل نداشتم که بخوام باهاش لج بازی کنم پس رفتم کنارش نشستم و بعد از چندتا جمله ی ساده یخ جفتمون آب شد و یاد ۳ سال پیش افتادیم.... بعد از مدت کمی همون دوستی قدیمی برامون تداعی شد و شدیم همون دوستای قدیمی و صمیمی... من همیشه از شخصیتش خوشم میومد و باهاش احساس نزدیکی می کردم، و همینطور اون حس دلسوزی که همیشه ته دلم نسبت به احساسات منفیش درمورد بیماری پدرش داشتم باعث نزدیکی دوباره ام بهش شد... از رابطه امون راضی بودم ولی در عین حال سعی می کردم مثل گذشته بیش از حد باهاش قاطی نشم... خصوصا که دیگه یه دختر ۱۴- ۱۵ ساله ی نوجوون بود و در اوج شیطنت های دخترونه ای که من نمی پسندیدم... هیچ وقت راجع به دوستیاش با پسرهای مختلف اظهار نظر نمی کردم و همیشه سعی می کردم فقط شنونده باشم... بهم گفته بود که دیگه پدرش با خودشون زندگی نمی کنه و به خاطر مشکلاتی که تو نگهداریش داشتن مجبور شده بودن به یه آسایشگاه ببرنش... می فهمیدم که این مساله بیشتر از قبل بهش ضربه زده بود و اون احساسات منفی و کینه های تو وجودش بیشتر از گذشته داشتن خودشونو نشون می دادن...
روزا می گذشتن و ما هم به دنبالشون... حدود ۳ ماه از شروع مدرسه و دوستی مجدد ما گذشته بود که یه روز صبح همونجور که تو حیاط مدرسه منتظرش وایساده بودم دیدم یکی از دوستامون که همیشه با اون از خونه تا مدرسه میومد با گریه وارد حیاط شد...یادمه دوید سمتم و با هق هق گفت رفته دم خونشون دنبالش که دیده یه پرچم سیاه زدن و روش فوت مادر دوستمونو تسلیت گفتن... اولش باورم نمی شد... واقعا باورم نمی شد... هی بهش می گفتم شاید اشتباه کردی... اونکه مادرش چیزیش نبود... پدرش مریض بود... می گفت نه... نوشته بود خانم فلانی در گذشت... همه امون شوکه شده بودیم...تا چند روز هیچ خبری از خودش هم نبود و همه امون نگرانش بودیم... تا اینکه بعد از یه هفته عموش اومد مدرسه و خبر داد که با مادر و برادرش تو ماشین بودن و تصادف کردن و مادرش درجا ضربه مغزی شده و برادرش هم الان آی سی یو خوابیده و خودشم دوتا پاش ضربه ی ناجور خورده و بیمارستان بستریه.... هیچ کدوممون چیزایی رو که می شنیدیم باور نمی کردیم...مگه می شه؟؟؟ این خانواده خودشون از قبل اون همه مشکلات داشتن... مگه می شه خدا یه همچین بلایی رو هم دوباره سرشون نازل کرده باشه؟؟ باور نمی کردم همچین بلایی سرش اومده باشه... اون به اندازه ی کافی درد و غصه تو زندگیش داشت... باور نمی کردم یه همچین مصیبتی هم براش پیش اومده تا اینکه رفتم بیمارستان و خودشو دیدم... عین یه روح سرگردان شده بود... دوتا پاهاشو عمل کرده بودن و از شدت درد فقط جیغ می زد و گریه می کرد... تو اون حالت فقط مادرشو می خواست و هنوز نمی دونست مادرش فوت کرده...
روزای خیلی بدی بود... من و چندتا از دوستای دیگه امون هر روز می رفتیم بیمارستان دیدنش... ولی اینقدر روحیه ی بدی داشت و جسما هم درد و ناراحتی داشت که هیچی نمی فهمید... اصلا انگار تو این دنیا نبود...
اون روزها هم گذشتن... همه چی رو کم کم فهمید... دیگه هیچ نشونی ازون دختر سابق تو وجودش نبود... کاملا خورد شده بود... هیچ کس هم هیچ کاری نمی تونست براش بکنه... حتی برادر و پدر مریضش... انگار از همه ی آدما نفرت داشت... سخت شده بود و کینه ای تر از سابق... دیگه حتی دوستای صمیمیش رو هم نمی ذاشت نزدیکش بشن... از همه ی دنیا بریده بود انگار... 
همون سال ازون مدرسه رفت و دیگه ندیدمش... یعنی نمی خواست که کسی رو ببینه و دیگه ازش خبری نداشتم...
وقتی داشتم میومدم اینجا کلی این در اون در زدم که پیداش کنم و حداقل ازش خداحافظی کنم...دلم براش تنگ شده بودم و می خواستم هرجور شده از وضعیتش با خبر شم... پیداش هم کردم... شب آخر چند دقیقه ای رفتم در خونه اشون برای خداحافظی... کلی تغییر کرده بود... وقتی بهم گفت نامزد کرده باورم نشد... فقط تونستم با بغض بگم چرا اینقدر زود؟؟ هنوز ۱۸ سالته دختر... و اونم یه لبخند تلخ زد و گفت اتفاقی پیش اومد...همین... اتفاقی...!
 می دونستم نامزدش یکی از دوست پسرای سابقش بوده... فقط تونستم براش آرزوی خوشبختی کنم... ته دلم نگرانش بودم... پسری که باهاش از طریق دوست دختر قبلیه خود پسره دوست شده بود مگه می شد یه همسر مناسب برای زندگی تو این سن باشه؟؟؟ چند ماه بعد از یکی از دوستام شنیدم که با همون پسر بالاخره ازدواج کرده...اون موقع هم از ته دلم براش آرزوش خوشبختی کردم...تنها کاری بود که از دستم بر میومد... ولی چند روز پیش که با دوست مشترکمون حرف می زدم سراغ اونو گرفتم که فهمیدم هیچ کدوم از آرزوهای من در موردش براورده نشده... فهمیدم که چقدر با شوهرش مشکل داره و ممکنه ازش جدا بشه... خدایا این یعنی چی؟؟ یعنی یه دختر بیوه با اون همه مشکلات و گذشته ی تلخ و آینده ای که مطمئنا تاریک به نظرش می رسه، اونم تو این سن؟؟؟ این انصافه؟؟؟
نمی دونم... نمی دونم واقعا... بعضی آدما تو این دنیا میان که فقط بار سختیا و ناراحتیا رو بکشن انگار... می دونم که خودشم مقصر بود...اینو خوب می دونم... خودشم مقصر بود که همیشه احساس نفرت و کینه به همه کس داشت و می خواست از خودش و اطرافیانش و دنیا انتقام بگیره... ولی تو خیلی چیزا هم هیچ نقشی نداشت... یعنی می شه همچین کسی یه روزی فقط خوشیای زندگی نصیبش بشه؟؟؟ امیدوارم... من هنوزم براش از ته دل بهترین آرزوها رو دارم...

* عیدت مبارک بچه سید جونم ...

+ نوشته شده در جمعه 7 دی1386;ساعت 20:12; توسط یارا; |

تا کلاس سوم دبستان نمی شناختمش.. مدرسه امون از هر پایه دوتا کلاس داشت که به طور اتفاقی هر سه سال تو دو کلاس جدا افتاده بودیم...کلاس چهارم که بودیم سر دعوای بچه گانه ی دوست جون جونیم باهاش شناختمش... دختر خوشگلی بود و شدیدا پرخاشگر و بی پروا... خشونت زیاد چشماش و نگاه سرد و سختش از همون موقع برام ترسناک بود... خصوصا توی دعوا...
 طبق معمول دعوای بچه ها بین دو طرف دعوا یار کشی شد و پر واضح بود که منم طرف دوست جون جونی خودم بودم... دو تا گروه شده بودیم تو دو تا کلاس چهارم که سایه ی همو با تیر می زدیم...
اون سال گذشت و کلاس پنجم بالاخره باهم هم کلاسی شدیم... حالا دیگه فقط به خاطر دعوای دوست صمیمیم باهاش لج نبودم... خودمم ازش خوشم نمیومد و گاهی باهم سرشاخ می شدیم...تو درس هم رقیب هم بودیم و همین کینه های بچه گانه امون رو زیاد تر می کرد...
 کلاس پنجم هم گذشت... تو راهنمایی مدرسه ام از دوست صمیمیم سوا شد... بچه های دیگه رو هم زیاد نمی شناختم... روز اول مهر برام مثل جهنم بود و کلی از مدرسه و همکلاسیای جدید زده شده بودم... فرداش به زور رفتم مدرسه... با حال زار و نزار وادر کلاس شدم که سر جام خشکم زد... درست رو نیمکتی که من دیروز نشسته بودم حالا اون نشسته بود... کلی جا خوردم... اصلا انتظار نداشتم اونم تو مدرسه ی من ثبت نام کرده باشه چه برسه به اینکه همکلاسیم در بیاد و بغل دستیم... بچه های دیگه همه سرجاهای خودشون نشسته بودن... نمی شد جامو عوض کنم... غرورمم اجازه نمی داد از همون اول عقب نشینی کنم... پس با همه ی دل خوشی که ازش نداشتم رفتم کنارش نشستم و در اولین فرصت بهش فهموندم که من دیروز اینجا نشسته بودم پس من رئیسم...! بالاخره بچگی بود و هزار فکر و توهم بزرگانه!!!
روز دوم مهر هم گذشت و ماه اول و دوم هم... دیگه نه تنها باهم لج نبودیم و کینه ای از هم نداشتیم که حالا دوستای صمیمی و جون جونی هم شده بودیم... دیگه حتی اگر معلما هم می خواستن به خاطر حرف زدنای زیادمون سر کلاس درس جامونو عوض کنن به هزار ترفند متوسل می شدیم که یه زنگ هم جدا از هم نشینیم...دیگه برام غریبه نبود و از وجودش شکایتی نداشتم... دیگه می دونستم اون کینه و بغض همیشگی تو چشماش به خاطر پدر بیمار و از کار افتاده اشه... می دونستم مادر پدرش سالهای پیش عاشق هم شدن و با وجود مخالفت خانواده هاشون ازدواج کردن و زندگی خوبی داشتن... می دونستم یه برادر بزرگتر داره و وقتی خودش به دنیا اومده چند ماه بعد پدرش دچار اون بیماری شده... می دونستم پدرش الان سالهاس روی ویلچر نشسته و سهمش از پدری کردن برای بچه هاش فقط حرف زدن باهاشونه... می دونستم چقدر رو این موضع حساسه و همیشه ازش رنج می بره... دیگه تبدیل شده بود به عزیزترین دوستم و از همه ی حرفای یواشکی هم با خبر بودیم... حتی  برام از دوست پسرهای محتفلش تعریف می کرد و من با ناباوری به حرفاش گوش می دادم و اون که می گفت وقتی با پسرای دیگه اس یادش می ره حال پدرش بده... پسرای نوجونی که حتی وقتی تعریفشونو می کرد بدم میومد ازشون ولی کاری از دستم بر نمیومد...بودن تو سن ۱۲-۱۳ سالگی و دوست پسر داشتن؟؟؟ برام غیرقابل هضم بود...
کم کم مادرامون هم با هم آشنا شدن و همین باعث نزدیک شدن بیشتر ما شد... دیگه چیزی از هم مخفی نداشتیم... و همین نزدیکی و خبر داشتن از رازهای کوچیکش منو نگران می کرد... گاهی که میومد و با گریه از خیانتی که پسر ۱۵ ساله ی همسایه اشون بهش کرده برام تعریف می کرد دلم براش می سوخت... اوایل نمی فهمیدم چرا مادر و برادرش جلوشو نمی گیرن... مطمئنا ازین همه شیطنت و بازیگوشیش خبر داشتن ولی بعدها فهمیدم اینا آوانس هایی بوده که بهش می دادن برای فراموش کردن مشکل پدرش... بس که به طور ناخواداگاه از همه کینه به دل داشت و همه ی عالمو تو از کارافتادگی پدرش مقصر می دونست و مادرش همیشه سعیش بر این بود که حواس دخترک عزیز و رنجورشو پرت کنه...
سال اول راهنمایی هم با همه ی خاطرات و اتفاقات جدیدش گذشت...
سال دوم برامون شروع بدی داشت... تو کلاس هم نیفتاده بودیم و همین کلی ناراحتمون کرد... تا تونستیم به ناظم و مدیر خواهش و التماس کردیم که کلاسامونو عوض کنن اما کسی به حرفمون گوش نکرد و ما هم مجبور شدیم قید بودن باهم سر کلاسو بزنیم و به همون دیدار تو زنگ تفریح ها قناعت کنیم... اوایل هر سه تا زنگ تفریح با هم بودیم اما یکی دو ماه که گذشت حتی یکی از زنگ تفریح هارو هم به زور باهم می گذروندیم... حس می کردم بیشتر حواسش به دوستا و همکلاسیای جدیدشه و ترجیح می ده با اونا باشه.... می دیدم که چقدر مجذوب گروه و بچه های جدید دور و برش شده... کم کم همون دیدارهای روزانه هم حذف شدن و چند روز یه بار اگر به طور اتفاقی همو تو حیاط مدرسه می دیدیم برام دست تکون می داد... همونجا با ذهن بچه گانه ام فهمیدم که چقدر تنوع طلبه... دوستی که اینقدر برام صمیمی و عزیز بود حالا خیلی راحت با دوستای جدیدش خوش بود و حتی یاد من نمی افتاد... منم با دوستا و همکلاسی جدیدم خوش بودم و کم کم به این وضع عادت می کردم...
سال دوم هم گذشت و سال سوم راهنمایی باز برام تبدیل شده بود به همون دختر غریبه و پرخاش جوی اون یکی کلاس... عین دوران دبستان... باورم نمی شد که یه بار سر صف وقتی یکی از دوستای من با گروه دوستای اون دعواش شد حتی با منم دعوا کرد و ازون به بعد به کل باهام قهر کرد... دیگه از کنارم که می گذشت روشو اونور می کرد... نمی دونم چرا... اما از همون اول بیشتر به جای اینکه ازش ناراحت بشم دلم براش می سوخت... همه ی رفتاراشو می ذاشتم به حساب ناراحتی بسیار زیاد از بیماری پدرش... کاملا می تونستم آتیش حسادت و نفرت تو چشماشو بخونم و حتی ازشون بترسم... این همه حس بد تو وجودش کاملا آزار دهنده بود... ولی هیچ کار نمی شد براش کرد... رابطه اشو به کل باهام قطع کرده بود و من دوراردو از حالش از طریق رابطه ی مامانم با مادرش خبر داشتم...مادرش یه خانم فوق العاده مهربون و زحمت کش بود... با اینکه از لحاظ مالی مشکلی نداشتن و خرج زندگیشونو پدر بزرگش تامین می کرد اما بازم کار می کرد و سعی می کرد بهترین زندگی رو برای پسر و دخترش فراهم کنه و احساس کمبود پدر رو براشون تا اونجایی که می تونه کمرنگ کنه...
سال سوم راهنمایی هم گذشت... من دوستای جدید و صمیمی پیدا کرده بودم... دوستایی که واقعی تر بودن... دوستایی که با عقل بیشتر انتخابشون کرده بودم و هنوزم که هنوزه باهاشون رابطه دارم...
و اما اون...

ادامه دارد...

+ نوشته شده در پنجشنبه 6 دی1386;ساعت 0:32; توسط یارا; |

??? 

اگر از من بپرسن کانادا چطوره می گم همه ی امکاناتو داره فقط با کمبود میرزا مواجهه!!!

هارد بند... آهنگ یاس من

 

* مامان بانو همیشه می گه باید با عشق کار کرد! یعنی اگر ظرف می شوری اگر گرد گیری می کنی اگر جارو می کنی باید با عشق گرد و خاک و کثیفیارو ببینی و پاکشون کنی تا همه چی درست تمیز بشه و گربه شور نشه!!!! حالا من موندم این مهمونایی که الان رفتن و این همه خسارات برجا گذاشتن چه جوری باید با عشق آثار حملاتشونو پاک کنم! خصوصا این لکه های روی میز که نه تنها با عشق نمی تونم باهاشون بر خورد کنم که دلم می خواد خودمو از دستشون حلق آویز کنم که هرچی زور می زنم درست پاک نمی شن و بازم انگار گربه با پنجول سسی همین پنج دقیقه پیش رو میز بالانس زده و انگار نه انگار که من هی دارم می سابمش! ای تو روح روح میزی که لکه هاش پاک نمی شه گربه ی پنجول سسی!!!!
+ نوشته شده در سه شنبه 4 دی1386;ساعت 23:37; توسط یارا; |

آی لجم می گیره ازین پدر مادرایی که برای هرکاری سر بچه هاشون منت می ذارن... آی حرصم می گیره به خاطر کارایی که وظیفه اشون بوده از بچه طلبکارن و فکر می کنن بچه بنده ی زر خریدشونه... مدام منت می ذارن و می زنن تو سر بچه که برات فلان کارو کردیم و فلان قدر مایه گذاشتیم.... بعضیا که دیگه حماقتشون به فلک می رسه و مدام شرایط نوجوونی و جوونی خودشونو با بچه اشون مقایسه می کنن و فکر می کنن چیزایی که خودشون نداشتن و الان بچه اشون داره نشونه ی اینه که اونا پدر مادرای نمونه این! یعنی اینقدر نمی فهمن که زندگی و شرایطش مدام در حال تغییره و این خیلی طبیعیه که نسل جوونتر امکانات و شرایطشون خیلی سطح بالاتر از چیزی باشه که مال والدینشون بوده... پدر مادرایی که متعلق به نسل دومی هستن که همگی خودشونو نسل سوخته و کباب شده و جزغاله شده و تباه شده می دونن و آرزوی خیلی چیزا به دلشون مونده و حالا بچه هاشون که می شن نسل سوم انواع و اقسام امکانات در اختیارشونه و انگار همین داغ دلشونو تازه می کنه... همچین رفتارایی رو من خصوصا تو خیلی از خانواده های اینجا دیدم...کسایی که زار و زندگیشونو ول کردن و پاشدن اومدن اینجا و دارن زندگی می کنن...حالا دو حالت داره... نوع اولش اینه که اومده اینجا و بعد از یه مدت به نون و نوایی رسیده و حسابی پیشرفت و ترقی کرده و حالا دیگه خدارو هم بنده نیست و انگار از کو* فیل افتاده پایین و دیگه خدا نکنه بچه یه کم بر خلاف میلش رفتار کنه یا پاشو یه میلیمتر اینور اونور بذاره... رگبار مسلسل به بالا پایینش می بنده که از زندگیم گذشتم و اومدم تو این مملکت غریب به خاطر توی بی لیاقت دارم جون می کنم و پول می ریزم به پات اونوقت توی نمک به حروم تو روم وایمیستی و به حرفم گوش نمی دی!!
یه نوع دیگه هم داره که اون که دیگه واویلا... وامصیبتا... وا بدبختی!!! طرف به آب آتیش زده و از مملکت خارج شده و اومده اینجا و چند سالم هست هیچ کاری نتونسته بکنه و حالا دست از پا درازتر ازینجا رونده ازونجا مونده شده و نه می تونه بمونه نه می تونه برگرده...اعصاب تخم مرغی و تعطیل... فقطم دنبال یکی می گرده که بهش بپره...کی بهتر از بچه اش؟؟؟ کافیه بچه هه فقط یه کم مخالف میلش رفتار کنه... هیچی دیگه... همچین بهش حمله می کنه که من مملکت گل و بلبلم و خونه و ماشین و شرکت و زندگی و باغ و ویلا(!!!) رو ول کردم و به خاطر توی بی عار تن لش پاشدم اومدم تو ممکلت اجنبی که سگم بهم احترام نمی ذاره و حالا توام برای حرفم تره خورد نمی کنی و به خواست من احترام نمی ذاری و بی خاصیتی و لیاقت این همه لطف و محبت منو نداری و ببین برات چیکارا کردم و تو داری چه جوری جواب می دی و قدردارنی نمی کنی و هزارتا کوفت دیگه!
جدا همچین کسایی فکرم می کنن؟؟ عقل و منطقم دارن؟؟ که با همچین تو سر زدنایی چه تاثیر مخرب و منفی رو فکر بچه ی بدبخت می ذارن؟ آدم چی می تونه بگه؟ آخه اون موقعی که کش تنبونت شل شد و فقط فکر حال و حول خودت بودی و این بچه ی فلک زده رو داشتی پس مینداختی تو این دنیا، باید فکر این جاهاشم می کردی... پدر مادر هرکاری برای بچه اش می کنه وظیفه اشه...این یه حکم مطلقه... وگرنه نباید بچه دار بشه... اگرم بچه دار می شه دیگه نباید هی منتشو بکوبه تو فرق سر بچه! آخه یعنی چی؟؟ هرچقدر همچین افکاری تو سر یه پدر یا مادر بیشتر باشه به همون اندازه هم بچه و آینده اش رو بیشتر مایملک خودش می دونه... اینجاس که اونوقت اگر بچه هم بخواد مطابق میل خودش رفتار کنه فاجعه رخ می ده و ناخلف و آق والدین می شه و الهی بره زیر گل و الهی خیر از جوونیش نبینه و جاش ته جهنمه !!!
حالا اینایی که من گفتم مثالایی بود که اینجا زیاد دیدم... تو ایرانم می دیدم کسایی رو که منت کار کردن و پول دراوردنشونم سر بچه می ذاشتن!
شاید این حرفای من به نظر خیلی ظالمانه و حق نشناسانه بیاد...منم منظورم نه به پدر مادر خودم نه به شخص خاصی بود.. اینا حرفاییه که خیلی وقته تو دلم بود و مشابه اش رو بارها دیده بودم و الان دلم خواست بنویسمشون...به نظر من دیگه وقتشه که یه کم ازون تقدس اهورایی پدر مادر خصوصا تو فرهنگ ما ایرانیا کم بشه... به خدا پدر مادرا هم می تونن اشتباه کنن.. نباید به صرف پدر مادر بودن حرفاشونو وحی منزل دونست...
آخیـــــش! دلم سبک شد!!!

* همچین کافیه که فقط من قصد خرید یه چیزی رو داشته باشم! همین فقط قصدش کافیه ها! همون قصدش اونم فقط تو فکرم!! نه بیشتر!!! فقط کافیه همون فکرشو بکنم که تخمشو ملخ بخوره! البته تو روح کسی که دفعه ی اول می ره لپ تاپی رو که می خواد می بینه ولی نمی خره ها!!! تو روح روحش لپ تاپ شکسته! ولی حالا آخه یعنی هیچ جای دیگه من نباید ازون مدل گیر بیارم؟؟؟ آخه این انصافه؟؟ حالا تازه یه بار دیگه هم رفتم یه فروشگاه دیگه و اونی رو که می خواستم پیدا کردم و با قر تو کمر و دستا تو هوا بالا و خوشحال و خندان رفتم می گم ازین مدل برای من بیارین برگشته می گه همونی که به عنوان نمونه گذاشتیم جلوی مردم و هرکی از راه رسیده یه سیخی توش کرده و دستکاریش کرده رو داریم فقط! یعنی این آخریشه...حالا اگر می خوای وردار ببر!

** فردا روز کریسمسه... همه ی شهر چراغونی و رنگ و وارنگ و شلوغ پلوغه.. شاد می شم با دیدن شادی بقیه ولی هرچی زور می زنم بازم بهم نمی چسبه که این شادی مال سال نوئه!! سال نو فقط نوروز! ولی شادی هرچی که باشه ما با آغوش باز و البته رعایت موازین شرعی!!! پذیراش می باشیم! خلاصه که ته قلبمان احساس شور و شادی و شعف می نماییم به شدت...!

*** فیلم Deja Vu رو دیدین؟؟؟ ازون فیلماس که میخکوبتون می کنه و البته در آخرش هم چیز می کنه تو حس میخ کوب شدگیتون با پایان مزخرف و بی منطقش!! ولی بازم به دیدنش می ارزه...

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه 3 دی1386;ساعت 20:12; توسط یارا; |

با جمعی از دوستان نشستیم و در حال در کردن یلدا و درازداشت شب چله هستیم و منم که چشمم به کاسه ی انار افتاده و از خویش بی خویشم و هی منتظرم در یک فرصت مناسب به انارهای دون شده ی دونه یاقوتی پاتک بزنم! بالاخره فرصت این شبیخون فراهم می شه و من با اشتیاق اولین قاشق رو می ذارم دهنم. در حال جوییدن دونه های انار هستم که آقای صاحب خونه میاد می شینه و می پرسه "اناراش شیرینه؟" می گم "بلــــــــــه!" می گه "نوش جان" همینجوری رو هوا می گم "دستت درد نکنه" می گه "خواهش می کنم... کاری نداره که" یهو دونه های انار تو دهنم مزه اشون عوض می شه... دست از تند تند جوییدن بر میدارم و با طمانینه ی بیشتری ادامه می دم و می پرسم "چی کاری نداره؟؟" می گه "انار دون کردن دیگه!" دونه هارو تو دهنم با زبونم می چرخونم و سعی می کنم بفهمم این چه مزه ایه که می دن... می گم "مگه شما انار دون کردین؟؟" همون موقع یه عطسه می کنه و دستاشو می گیره جلوی دهنش و وقتی میارتشون پایین کاملا می بینم کف دستش از تفش خیس شده!! دماغشو می کشه بالا و با انگشت اشاره اش به صورت افقی زیر سوراخای بینیش می کشه و می گه "امان ازین سرماخوردگی که امون منو بریده... تو چی پرسیدی؟؟" دیگه دونه های انار تو دهنم ماسیدن... سعی می کنم نگام به دستا و ناخوناش نیفته و با مکث بیشتری می پرسم "شیرین جون زحمت دون کردن انارارو کشیده دیگه؟؟؟" می خنده و می گه "نه بابا! این خانم ما فقط دوست داره انار بخوره.. حوصله ی دون کردنشو  نداره!" دیگه دونه های انار تو دهنم له شدن و من شدیدا موندم تو معذور که حالا چه خاکی تو سرشون کنم! نه می شه تفشون کنم بیرون نه دلم ورمیداره قورتشون بدم! با درموندگی رومو می کنم به شیرین که تو آشپزخونه اس و می گم "شیرین جون چرا نمیای انار بخوری پس؟" می زنه زیر خنده و می گه "اناری که بهروز دون کرده باشه رو من به گربه امونم نمی دم!!!" صدای خنده ی بقیه می ره هوا... دیگه رودرواسی رو می ذارم کنار پامیشم می دوئم طرف دستشویی....
ای انار گندیده تو روح روحتون با این وضع انار دون کردنتون!!!

* دارم به شدت برای داداشه تبلیغ یکی از دوستامو می کنم! می گم "بیا عقدش کن بعدم اقدام کن بیارش اینجا حداقل من از تنهایی در بیام و یکی از دوستای صمیمیم بیاد پیشم!" برگشته با ژست فیلسوف گرایانه می گه "خوب خودت عقدش کن بیارش!!"
توضیح نوشت: می دونین که... تو کانادا ازدواج همجنس گرایان رو چند سال پیش قانونی اعلام کردن... البته نمی دونم الانم هنوز این قانون هست یا نه!

** می گم "من یه ماهه دارم دمبل می زنم... پس چرا بازوم سفت نمی شه؟؟" می گه "شیاف به کو* آیینه به رو؟؟"
توضیح نوشت: اگر معنی این ضرب المثل رو نمی دونین مشکل خودتونه!

***سر آخرین امتحان یکی از مراقبامون یه دختر ایرانی سال بالایی بود... حال منم خوب نبود و وسط امتحان اجازه گرفتم برم بیرون. وقتی برگشتم قبل ازینکه برم بشینم سر کلاس اومد تو راهرو و گفت "حالت بده؟؟" گفتم "آره ولی چیزی نیست." گفت "سوالی رو می خوای بهت برسونم؟!!" کلی ذوق زده شدم."گفتم "ولی چه جوری؟ اون یکی مراقبو چیکار می کنی؟" گفت "حالا برو یه کاریش می کنم" منم عین بچه های خوب رفتم نشستم سر جلسه و جواب سوالارو دادم. سوالی رو که بلد نبود بهش اشاره کردم و اونم رفت سوالو خوند ولی از قیافه اش معلوم بود که خودشم چیزی نفهمیده! چند دقیقه که گذشت دیدم یهو رفت پای تخته و اون گوشه اش شروع کرد به گل و بته کشیدن و وسط جنگل و تپه ای هم که داشت می کشید یکی از فرمولارو نوشت!! کنارشم علامت تعجب و سوال گذاشت که یعنی خودشم مطمئن نیست ازینکه این فرموله درست باشه! هم خندم گرفته بود هم کلی نگران بودم که نکنه اون یکی مراقب حواسش جمع شه و بفهمه این داره چی کار می کنه!! حالا خودم به جهنم... اون بیچاره که داشت مرام می ذاشتو اگر در حین ارتکاب جرم!!! می گرفتن چوب تو حلقش می کردن!
آخر سر هم فرمولی که نوشته بود به دردم نخورد و اون سوالو بدون جواب گذاشتم... ولی بدجوری نمک گیر این مرام و همیاری ایرانی شدم!!!

**** بچه گیم همیشه همه ی عروسا به نظر من ۲۱ ساله بودن! یعنی نهایت بزرگی برام ۲۱ سالگی بود... نمی دونم چرا! حتی تا ۱۷ سالگی هم فکر می کردم ۲۱ سالگی خیلی بزرگیه!! یه سن خانمانه و بزرگانه! ولی الان که توش قرار گرفتم هنوز خودم تفاوتی احساس نکردم!
میرزا ازم پرسید برنامه هام برای ۲۱ سالگی چیه؟ یه چیزایی گفتم... ولی خودمو راضی نکرد! باید تصمیم به انجام یه کار بزرگتر و هیجان انگیز تر بگیرم...

**** نمی دونم ایندفعه چرا اینجوریه... بدجوری دلخورم... هرچیم با خودم کلنجار می رم این دله وا نمی شه! تقصیر خودته...

+ نوشته شده در شنبه 1 دی1386;ساعت 18:8; توسط یارا; |