تبليغاتX
شکست غم روزگاران خوش است...

                                                                                    happy birthday

برای من شب یلدا همیشه خاص بوده! مثل شبی که فقط به خودم متعلقه...   

 

آهنگ تولد... محمد نوری 
* برای تو و  تقدیم به شما... یلداتون مبارک
+ نوشته شده در جمعه 30 آذر1386;ساعت 18:48; توسط یارا; |

اوووف!! آخرین امتحان هم تموم شد! ما هم اکنون خوابیده در زیر سنگ لحد و آرمیده در قعطه ی ۵ بهشت سنتا زهرای مونترال برای شما در حال خبرگزاری می باشیم! از شما خوانندگان محترم تقاضا می شود اولا شئونات اسلامی را رعایت بفرماید... چرا که آن مرحومه خودش هـِـــچ گاه شئوناتش را رعایت ننُموده و حداقل شما در مجلس ترحیمش رعایت بفرماید، تازه اگر حواستان به تبرجتان هم بود که چه بیتر...! باشد که همگانمان آمرزیده شویم... دوما لطف نموده یک سوره ای حمدی فاتحه ای بقره ای شعری غزلی قصیده ای فحشی!! چیزی هم برای خالی نبودن عریضه نثار روح آن عزیز از دست رفته بُنمایید... سوما از شما خواهش می شود که در مراسم ترحیم آن نوگل پرپر شده زیاده از حد اشک نریزید و زاری نفرمایید... ما به همان شیون و واویلا و پرت کردن خودتان بر روی قبر راضی هستیم... بیش ازین را جایز نمی دانیم!! چهارما حلالتان نمی کنیم اگر چشم ازین آمیرزای ما بردارید و او ناغافل برود و یار دیگری برگزیند...! همگی بسیج می شوید و اورا می پایید که در فراق ما دست از پا خطایی نکند... و پنجم آنکه می دانیم... می دانیم... حالا درین فکر هستید که بعد از ما چه کنید... زیاده غصه نخورید... چه می شود کرد...بالاخره زندگی است دیگر... خداوند همیشه عادت دارد نوگولان باغ زندگی را زودتر برچیند!! انشاالله تعلی شما هم زودتر به پهلوی ما بیایید...ما همنجا ور دل خودمان برایتان زنبیل می گذاریم و جاهای خوبتر را نگه می داریم تا شما هم برسید...! خلاصه خیالتان از بابت جا و مکان راحت... ما اینجا هوای همه جا را داریم و ازین بالا شما رو آن پایین می پاییم... یا به قولی کوروش تو بخواب که ما بیداریم!!!

* چیه بالام جان؟ ندیدی یکی تراوشات ذهن گیرپاچ شده اشو بیریزه بیرون؟؟؟ ولی باور کن جدا تا این امتحانه تموم شد منم تموم شدم!!! 

**قبل از امتحانا یکی از دوستام اومده می گه "؟ when you're gonna study for this shit" می گم "کدوم shit عزیزم؟؟؟ اینا هرکدوم یه گ...ه خاص هستن! مشخص کن منظورت کدومشونه!!"
ولی جدا من موندم در درون اندرون پیچ و خم بعضی از درسایی که ما باید پاس کینم! بی ربطیشون به رشته امون مثل بی ربطی خیار به دیفرنسیال ماشینه!!

*** بعد از چند وقت که ازدواج کردن حالا خانمش بارداره و جناب همسرشون هم در کمال شور و شعف و ذوق مرگی به رسم اینجاییا به همه اعلام می کنه "ما حامله ایم!"
تبریکات و به به چه چهات در طبق تعارفات به خدمتشون می رسه...
نوبت می رسه به پرسیدن جسنیت ... می فرماین "بچه بچه اس!!! و از نوع دخترش...!"
تبریکات و به به چه چهات با حرارات بیشتری ابلاغ می شود...
می پرسن "حالا چه اسمی انتخاب کردید؟"
آقا با کمی فین فین و اشکان پر تلالو در چشمان نخودی افاضات می فرماین " طاهره!!!" و اضافه می نمایند " به اسم مادر خدابیامرزم!!"
به به چه چهات اینبار با حرارت کمتر و با لب و لوچه ی آویزون حضار به سمع و نظر مامان بابای طاهره می رسه...
من و یکی دو نفر دیگه با کمی شک و تردید و این فکر که قیافه ی اینا به همچین اسمایی نمی خوره می پرسیم "حالا یعنی واقعا می خواین بذارین اسمشو طاهره؟؟"
خانم اخماشونو در هم می کشن و با ایش و اوش می فرماین "طاهره ی طاهره هم که نه!! طاهارا tahara  می خوایم بذاریم، ولی خوب همون طاهره می شه دیگه!!!"
همگی یه "آهـــان" کشدار می گیم و با خنده سر تکون می دیم!

**** چه خبره امسال؟؟ چرا اینقدر زود رفتین سراغ شب یلدا همه اتون؟ مونده هنوز پدر جان! چقدر عجله داری!!!

+ نوشته شده در چهارشنبه 28 آذر1386;ساعت 18:3; توسط یارا; |

فرض کن یه اتفاق ساده ای بین تو و یکی از دوستات افتاده و جریان هم به خوبی و خوشی تموم شده... بعد باز فرض کن چند وقتیم ازون جریان گذشته و حالا تو داری با یه شخص سومی که برای اولین باره می بینینش راجع به یه جریانی صحبت می کنی و ناخواداگاه مسیر حرفاتون کشیده می شه به سمت اتفاقی که بین و تو دوستت چند وقت پیش افتاده... بعد باز فرض کن اون شخص سوم یهو برگرده همون ماجرایی رو که بین تو و دوستت اتفاق افتاده رو با کلی غلو و اضافه کردن شاخ و برگ و ریشه و تنه ی درخت!!! تحویلت بده!! بینی بین الهی چهارشاخ نمی مونی؟؟
جریان ازین قرار بود که یکی از دوستای من چند وقت پیش که داشت از ایران میومد یکی از مدارک تحصیلی منم قرار شد با خودش بیاره که اینجا بهش احتیاج داشتم... اما مدارکو گذاشته بود تو چمدونش و اون چمدونشم به مقصد نرسید که نرسید که نرسید! یعنی هم چمدون خودش گم شد هم مدرک من بینوا که اون تو بود!! حالا خلاصه ما اون مدرکو با کلی دوندگی تونستیم جور کنیم و قضیه به خوبی و خوشی حل شد! حالا من همین چند وقت پیش این جریانو از زبون یه نفر دیگه که چند دقیقه ای بیشتر نبود می دیدمش، شنیدم! می گفت یه نفر (منظورش همون دوست من بود!) قرار بوده یه مدرک خیلی مهم ِ یه نفر دیگه رو که گویا سندخونه ای باغی ویلایی کاخی چیزی!!!بوده رو بیاره اینجا اما چمدونش تو راه گم شده... همه هم می گن کار خود فلانی بوده و خواسته سندو بالا بکشه!!!!
یااللعجب!!! همچین یک کلاغ چهل کلاغ می کنن که آدم فتیلیه پیچ می شه!
اینم از مزایای زندگی کردن تو جایی که تعداد ایرانیا کمن...یعنی اگر دست تو دماغت کنی فردا تو اخبار سراسری با کلی ماوقع اضافی خبرشو می شنوی!!!

 * به داداشه که چند ساعتی می شه یه کله پای کامپیوتر نشسته و بس که زل زده به این صحفه ی روبه روش از چشماش دیگه داره خون می چکه، می گم "اگه یه دونه ای بذری چیزی گذاشته بودم زیرت تاحالا سبز شده بودا!" برگشته می گه "خودت فعلا از بالای درختی که از زیرت درومده بیا پایین!!!"
کی بوده گفته حرف حق جواب نداره؟؟ بی خود گفته عزیز جان! همچین جواب دندون شکنی به داداشه دادم که هنوز دستم درد می کنه!!! ولی جدا دستم درد نکنه با این جواب دندون شکن دادنم!!

** کی می شه من این یه امتحان باقی مونده رو هم شوور بدم بره!! والا دیگه رسمن و محضرن و شرعن و عرفن مغزم گیرپاچ کرده! به کی قسم دیگه نمی تونم بقیه اشو بخونم!! هرچی می شینم زوووور می زنم، زوووور می زنم، فشـــــــــــار میارم، هیچی نمی...ببخشید...ایشتباه شد!! یعنی هیچی نمی ره تو مغزم! هیچ جور نمی شه دریده شه!! واقعا هیچی مذمهل تر از یه درس مزخرف که هرچی می خونیش بدتر احساس نابلد بودن می کنی، نیست...
در همین راستا از یک درنده ی پرده ی علم ماهر و متخصص همینجا دعوت به عمل می آوریم!!! دستمزدشم هرچی باشه خودت نصف حساب کن ما مشتری شیم!!! 

*** از کله ی سحر تا همین الان که دیگه رسیده به لنگ و پاچه ی شب آنچنان برفی داره میاد که ما که هیچ، خود این کانادایا هم می گن ۲۰ ساله نظیرشو ندیدن!!! خدا نیامرزه جد و آباد منو (من کلا هیش جا از خودم مایه نمی ذارم!!) که خودم اول زمستونی هی نشستم همه جا به به و چه چه کردم از هوا و گفتم چقدر این مدتی که من اینجام هوا خوبه!!! اینم شاهد گزخوریه اضافه ی من در مدح زمستون خوش آب و هوای اینجا!! همچین اوضاع به هم ریخته اس که مدرسه هارو هم تعطیل کردن!

برف

ولی جدا هواش فقط به درد یه کار می خورد! اینکه بشینی پشت پنجره و برفو نگاه کنی و به همچین آهنگی گوش بدی و ریلکس کنی!!

یانی...

دانلود کنید
اینم از پست هواشناسی امروز! تغیرات بعدی متعاقبا به سمع و نظر شما خواهد رسید...
+ نوشته شده در یکشنبه 25 آذر1386;ساعت 22:48; توسط یارا; |

 دارم فیزیک می خونم و در عین حال یکی می زنم تو سر کتابه یکی می زنم تو سر جزوهه یه فحش به استاده می دم یه دری وری به ممتحن می گم و یه ناله و نفرینم حواله ی این فرمولای سخت و مساله های حل نشده می کنم که تو یکی از بخشای الکترو مغناطیس چشمم می خوره به یه مطلب تو حاشیه ی کتاب راجع به تاریخچه ی قطب نما... ننه من غریبم بازیمو یادم می ره و حواسم جمع می شه به مطلب مذکور... نوشته قطب نما اولین بار توسط چینی ها در ۱۳ قرن قبل از میلاد استفاده شده و مبدا عربی یا هندی داره!!! حالا باز هندیشو آدم می تونه با کلی ایش و اوش و پشت چشم نازک کردن یه جوری به خودش تنقیه کنه و بقبولونه..!!. ولی عربیشو اصلا راه نمی ده!!! آخه این عربا همین الانشم مورد استفاده اشون از قطب نما دیگه خیلی علمی و سطح بالا بخواد باشه همون قبله نما می شه!! اونوقت قطب نمارو اختراع کرده باشن؟؟ جل الخالق! آدم می مونه حیرون!! همچین به آدم زور میاد و تپش قلب و افت فشار خون و سرگیجه و سیاهی رفتن چشم نصیبت می شه از ناراحتی که درس خوندنو ول می کنی و پا می شی میای وبلاگ می نویسی!!!

* داداشه برام یه کم از برنامه ی دیشب هادی خرسندی و صمدو ضبط کرده بود. با اون چیزی که فکر می کردم تفاوت داشت. من پارسالم یه استند آپ کمدی از هادی خرسندی رفته بودم و اونو خیلی خوشم اومده بود، قبلا یکی از برنامه های پرویز صیاد رو هم دیدم و اونم بد نبود. ولی این یکی جوری که بقیه تعریف می کردن و خودم صداشو شنیدم بیشتر حالت نمایشنامه و مناظره ی دو نفره داشته. ولی چیزی که برام قابل توجه بود بعضی از شوخیا و حرفای طنزشون بود که از مسیر پاستوریزه و هموژنیزه گاهی خارج می شد و صدای خنده های فریاد گونه و غش و ریسه رفتن مردم هم پس زمینه ی صدای این شوخیا بود که خوب کاملا هم حق داشتن و کلا شوخی و طنز هرچی بی تربیتی تر باشه خنده دار ترم می شه! من خودمم اصلا با اینجور شوخیا مخالف نیستم و به نظرم بد نیست گاهیم همچین چاشنی هایی به زندگی اضافه بشه. ولی یاد یه نمایش کمدی افتادم که پارسال یه عده که اتفاقا از بازیگرای معروف قبل از انقلاب هم بودن اومدن اینجا و اجراش کردن و توش برای خندودن مردم از هیچ شوخی رکیک و اروتیک و پایین تنه ای نگذشتن!! خوب اینم تو جای خودش بد نبود هرچند که من خودم زیاد خوشم نیومد! اما یه چیزی به نظرم رسید...اونم مقایسه ی همچین کارهای طنزی با طنز کارگردنای داخلی بود که هرچی حساب کتاب کردم دیدم وزنه ی کاریه داخلیا بدجوری سنگین تره! یعنی یه کسایی مثل مهران مدیری یا مرضیه برومند و یه عده دیگه که با وجود اون همه ممیزی و فیلترهای ارشادی صدا و سیما بازهم کارهایی میسازن که مردمو از ته دل به خنده میندازه و هیچ نکته ی انحرافی هم توش پیدا نمی کنی واقعا باید سرتاپاشونو طلا گرفت!! من کاری به حرفای سیاسی و جبهه گریایی که مثلا علیه مهران مدیری می شه ندارم ولی طنزشو واقعا دوست دارم و به نظرم جزو باهوش ترین و زرنگ ترین کارگردانای ایرانیه!
حالا همه ی اینارو گفتم اینم بگم که چند روز پیش تو فارس نیوز دیدم نوشته جدید ترین ساخته ی مهران مدیری به اسم "گنج مظفر" داره میاد تو بازار! خدا وکیلی اگر خواستین ببینینش هی از رو هم دیگه کپی نکنین و هرکدومتون عین بچه های خوب برید یکیشو بخرید که شما هم در طلا گرفتن سر تا پای این شخص سهیم باشید!!! با تشکر....امضا: مدیر فروش کارهای مهران مدیری!!!

** یه کم سرتو بالا کن! نه.. یه کم بیشتر..! حالا خوب نگاه کن...! اونیو که چارچنگولی مونده تو هوا و داره باهات بای بای می کنه رو می بینی؟؟؟ آهان!! اون منم که با این آهنگه رفتم تو فضا!!!

conquest of paradise (فتح بهشت)

دانلود کنید
*** عشق یعنی وقتی من می گم عصبانیم و تو می گی "خب عیب نداره، عصبانیتتم می خوام!"
+ نوشته شده در شنبه 24 آذر1386;ساعت 19:51; توسط یارا; |

 

تو ماشین نشستی... تمام شیشه ها یخ زدن و تقریبا هیچی از منظره ی بیرونو نمی تونی ببینی... نه می تونی ببینی کنار دیوارا قد یه کوه برفای پارو کردس و دوباره هم داره برف ریز ریز از آسمون میاد... نه اون پیرزنی رو می تونی ببینی که سگشو اورده برای پیاده روی و با خودت بگی "وای که چقدر اینا سگاشونو تحویل می گیرن! حتی تو این هوا!!" ....نه اون آقایی رو می تونی ببینی که تو این سرما هم لباس ورزشی پوشیده و یه شالگردنو سفت دور صورتش بسته و داره می دوئه و همشم مواظبه رو یخا سر نخوره ... و نه حتی اون دختری رو می تونی ببنی که شلوارشو کرده تو چکمه ی ساق بلندش و سرخوش داره برای خودش قدم می زنه زیر برف... ولی انگار این تصاویر به زور خودشونو از پنجره ی یخ زده رد می کنن و تو گرمای ماشین سرک می کشن و کم کم بخار می کنن و می رن هوا... بازم می تونی سایه ی محو حرکت مردم بیرونو ببینی و یادت بیاد که سنگم از آسمون بباره اینا هیچ کاریشون تعطیل نمی شه... اینکه دیگه برفه...! از تصور جنب و جوش آدما ذوق و شوقشون لبخند میاد رو لبت و خودتو بیشتر گوله می کنی و همه ی باد تند و گرم بخاری رو می بلعی و سعی می کنی زودتر وجودت گرم شه و سرمای ۲۲- درجه ای که از پیاده روی نیم ساعته رفته تو تنت کم کم در بیاد بیرون.... خودتم نمی دونی چرا دیونه شدی و تو این هوا این همه راهو پیاده اومدی... ولی دیگه قدرت فکر کردنم نداری... چشمات کم کم بسته می شن و از گرمای مطبوع ماشین مست می شی و می ری تو خلسه... خلسه ای که فقط بعد از رد شدن از یه سرمای زیاد و فرو رفتن تو یه گرمای لذیذ میاد سراغت...تو اعماق خلسه ات غرقی و داری ازش لذت می بری که با صدای بوقای بلند و آهنگ و جیغ و شادی و دست یه عده همه ی مستیت از سرت می پره! به زور چشماتو باز می کنی و به بیرون یه نگاه میندازی... اما تشخیص لباس قرمز بابانوئل و کارناوال شادیش که داره از خیابون می گذره و همه رو به خوشحالی دعوت می کنه حتی از پشت شیشه های یخ زده و مه گرفته هم راحته... تصور اینکه دونه های ریز و سفید برف دارن تند تند می رن لابه لای ریش بلند و سفیدش قایم می شن و اونم برای همه بای بای می کنه به هیجانت میاره... یادت می افته اگر کمی ماشینو جابه جا کنی بهتره و با لبخند دست به کار می شی... اما موقع عوض کردن دنده دیگه حواست اینجا نیست... انگار یه چیزی ته دلته...یه حس خاص... یه خاطره ای در آینده...!!! دلت می خواد توام می تونستی یه بار در آستانه ی شروع سال نو و عیدت تو خیابون از خوشی جیغ بکشی... همینجوری الکی....ولی...
به خودت می گی "ای بابا! تو دیگه چقدر پرتی! خانه از پایبست ویرانست... خواجه در فکر نقش ایوان است!!" فعلا بهتره همه فکر چکمه های ساق بلندشون باشن که به خاطرش نیفتن زندان!!
راستی میگم این جیغ کشیدن تو خیابونم از مصادیق تبرج حساب می شه آیا به نظرتون؟؟؟ اگر آره که پس جای سردار تارزان خالی که بیاد همه ی این منحرفای اینجارو نهی از تبرج کنه!!

* همین یک ساعت و نیم پیش یه پرده دریده شد! (امان از فکر بعضیا!! منظور من پرده ی علم بود بابام جان!) میرزا همیشه درس خوندن منو به شکافتن پرده های علم تشبیه می کنه! وقتیم که امتحان دارم که دیگه می شه جـَــــریدن ِ (احتمالا ترکیبیه از جر واجر کردن و دریدن!!) پرده های علم! لاکردار این یکی ازین پرده های سرتاسریه کاخ شاهیم بود که برای جَریدنش فقط قیچی و ابزار معمولی به کار نمیومد و باید به دست و پا و دندونم متصول می شدی بلکه یه کم کوکش شل شه!! اینقدرم سر این امتحان مارو زقرنجمون کردن و هر روز یه بامبولی از یه جاییشون دراوردن که دیگه همه شاکی شده بودن. آخرین بیانیه اشون هم این بود که ماشین حسابای معمولی که دست همه هست و نمی شه ببریم سر جلسه ی امتحان و باید بریم از فروشگاه خود دانشگاه ماشین حساب بخریم! ای که تو روح دزد روحشون! همچین همه رو سلفیدن و یه پاتیل آبم روش که خودمونم مونده بودیم هاج و واج که چرا اینقدر راحت خر اینا شدیم و رفتیم این همه پول بی زبونو برای ماشین حساب ریختیم تو حلقشون که الهی تو همون گلوشون سرب بشه بره پایین!
حالام فقط مونده یه پرده ی سرتاسریه دیگه که هفته ی دیگه اس و فکر کنم وقتی دریدنش تموم شه همون خودشو کفن کنن بپیچن دور من و علیه راجعون فاتحه مع الصلوات!!!

** سوالای امتحان امشبمونو یه استاد ایرانی مطرح کرده بود که خوشبختانه من باهاش کلاس برنداشته بودم اما چون یحتمل اگر از وجود ذی وجود ایشون فیض نمی بردم می مردم!!! سوالای امتحانشون نصیبم شد! من که تا اسمشو بالای ورقه دیدم تنم لرزید! تجربه ای که از استادای ایرانی دارم اینه که شدیدا تلافی پفک نخریدن ماماناشون براشون تو بچگی رو سر دانشجوهای بینوای خارجی می خوان در بیارن!! حالا استاد ما هم یه خانم خیلی باحال بود که کلا همه ی مبحثارو رو بر مبنای کشک و دوغ و پنیر قرار داده بود و یه سره می گفت این بخش مهم نیست... اون بخش اهمیتی نداره... این یکی بخش تو امتحان نمیاد و همیجوری بگی برو تا آخر! ماهام هرچی یاد گرفتیم دست رنج خودمون بود! این استاد ایرانیه هم که انگار بهش گفته بودن بشین برای کنکور سوال طرح کن که اینقدر هوا گرفته بودش!! وقتیم داشتن ورقه هارو پخش می کردن دست به سینه وایساده بود و داشت قند تو دلش آب می شد که الان همه عین کرگدن می مونن تو گل! ( من همه رو تو یه نیگا فهمیدم!!!)
وقتی کارتامونو چک می کردن اسم منو دید و فهمید ایرانیم. آخر جلسه موقع تحویل دادن برگه ام برگشته می گه "چطور بود؟" عمدا می گم "افتضاح بود!" می گه "دست شما درد نکنه!! منظورتون سوالاشه؟؟" می گم " بله!" می گه "خوبه حالا منظورتون طراحش نبود!" دیگه روم نشد بگم طراحش ایفتضاح تره!! 

*** چند وقت پیش تو روزنامه ی ایرانی شهر تبلیغ کردن که هادی خرسندی و صمد(پرویز صیاد) برای اجرای یه تاتر دارن میان اینجا، اونم بعد از ۷-۸ سال! ماهم بدو بدو رفتیم بلیطشو خریدیم و هی این دله رو لیف صابون زدیم و کیسه کشیدیم و چرک انداختیم برای دیدن یک طنز سیاسی باحال!! انوقت فکر می کنید چند درصد امکان داره که یه برنامه ای فقط یه شب در سال اونم ۸ تا ۱۱ شب باشه و شما هم امتحانتون بیفته ۷ تا ۱۰ همون شب؟؟ بعد اونوقت به نظرتون چند درصد امکانش هست که امتحانتون اول ساعتش صبح بوده باشه و بعد یهو چند روز مونده به امتحان، ساعتشو تغییر بدن؟؟ بعدم این تغییر ساعت هم چیزی باشه که هر ده سال یه بار ممکنه تو دانشگاه اتفاق بیفته و به خاطر قاطی کردن یکی از کامپیوترای برنامه ریزی باشه!!! خوب من شماهارو نمی دونم! اما برای من که اتفاق افتادن همچین چیزی اصلا ممکن نیست!!! قطعیه!!!!
اینم از امشب ما!

+ نوشته شده در جمعه 23 آذر1386;ساعت 8:42; توسط یارا; |

 

در اتوبوس باز می شه و یه خانم خوشگل جوون و شیک پوش با یه پسربچه ی سرتق میان بالا. همینطور که به من نزدیک می شن صدای تند تند حرف زدن بچه به انگلیسی و جوابای فارسی مامانش توجه امو جلب می کنه. چند دقیقه که می گذره مکالمه اشون برام جالب می شه، خصوصا تلاشی که خانمه در جهت راه انداختن فارسی بچه اش می کنه و هرطور شده می خواد همه ی کلماتو به فارسی به بچه تنقیه کنه! همچنان در حال محظوظ شدن ازین شیوه ی تربیت و تلاش برای حفظ فرهنگ و ادب فارسی هستم که یهو خانمه در جواب یکی از سوالای بچه در کمال لوندی و با خنده می فرماین "it's not ok پدر ســـــــــگ!!"
کاراکتر بامشاد تو سریال نقطه چین مهران مدیری یادتونه؟؟ هروقت می دید هرکی داره یه کاری می کنه با اون لحن مضحک و خنده دارش دستشو می ذاشت رو شکمش و می گفت "من واقعا لذت می برم می بینم این جوونا اینجوری تلاش می کنن...!"
منم ایضا!!! واقعا لذت می برم می بینم این مردم اینطور در غنی سازی فرهنگ و منتقل کردن زبان پارسی به نسل جدید جان می فشانن!
توضیح نوشت: من خیلیارو دیدم که این کلمه ی لطیف جزو قربون صدقه هاشونه!! این خانم محترم هم منظورشون دقیقا همون قربون صدقه بود از بیانش!

* آی شماهایی که از وسایل نقلیه ی عمومی استفاده می کنین وقتی تو حرکتین تا برسین به مقصد مطالعه هم می کنین آیا؟؟؟ من که به هیچ وجه نمی تونم تو حرکت و تکون خوردنای ماشین کتاب یا روزنامه بخونم. هروقتم می بینم این مردم اینجا چطوری حتی اگه تو مترو سرپا وایساده باشن و از مشرق و مغرب و بالا و پایین و مرکز بهشون فشار بیاد بازم یه چیزی باید بخونن شدیدا عذاب وجدانم به خارش می افته! راستش بیشترم ترجیح می دم تو حالتا و برخوردای مردم دقیق شم و با حرکات و رفتارشون یه کم تفریح کنم! یهو دیدی بعدشم اومدم راجع بهش یه پست نوشتم!! ( خودم می دونم چقدر مایه ی ننگم!!!) ولی جدا عین تجربه اش عین گذروندن یه درس جامعه شناسی می مونه!

** امروز باید می رفتم دانشگاه برای انتخاب واحد ترم جدید و مشاوره و این قرتی بازیا. فایلمم مشکل داشت و خودم نمی تونستم آن لاین ثبت نام کنم و باید خودشون برام انجامش می دادن. بعد از دو ساعت بالا پایین کردن درسا و ساعتا و روزاشون بالاخره انتخابشون کردم و خودشون برام واحدای جدیدو برداشتن. حالا اومدم خونه یهو به سرم زده که جای یکی از کلاسارو عوض کنم و یه ساعت بهتر بگیرم. اینبار خودم دیگه رفتم رو سایت و خواستم ساعت یکی از درسامو عوض کنم و جاش یه کلاس دیگه بگیرم که دیدم نمی شه و کلاس جدیدی که می خوام بردارم با یکی از کلاسای دیگه ام تداخل پیدا می کنه. به خاطر همین اول مجبور بودم اون کلاسه رو کنسل کنم و بعد کلاس جدیدو بگیرم. زرتی زدم کنسلش کردم و بعدم که که رفتم سراغ اون یکی کلاسه که انتخابش کنم دیدم می گه این پره و فعلا نمی شه انتخابش کنید! بدو بدو و نفس زنان برگشتم تو صحفه ی اصلی و همونی رو که کنسل کرده بودم دوباره انتخاب کردم که حداقل ازینجا رونده ازونجا مونده نشم که دقیقا همین بلا سرم اومد و اونم پر شده بود در عرض همون چند دقیقه!!! ای تو روح روح روحتون با این سیستم آن لاینتون!! من کتبا از همین جا اعلام می کنم که به شخصه جنبه ی سیستم ثبت نام اینترنتی رو ندارم و وقتی فایلم جلوی روی خودمه و قابل تغییره اینقدر می رم بهش ور می رم و انگشت تو چش و چارش می کنم تا آخر یه تری بزنم توش! ولی وقتی دیگه همه ی این کارا رو کاغذ انجام شده باشه و غیرقابل تغییر باشه دیگه هیچ خری(!) نمی تونه دستکاریش کنه و گند بزنه بهش! اووووف!

*** آهنگ امروز سفارش آمیرزاس..ایشون از شیفتگان و جان نثاران رضا صادقی هستن و اوشون رو فقط کمی کمتر از بنده دوست می دارن! نقل به مفکور!!( یعنی من اینطور فکر می کنم!!!)

اینم یه لینک از اجرای زنده ی صادقی تو رادیو با فرزاد حسنی... برای کسایی که دوست دارن...

دانلود کنید

رضا صادقی... ممنونم

 **** الهام جان در مورد سوالی که کرده بودی هیچ آدرس و مشخصاتی برای من نذاشتی عزیزم... لطف کن دوباره پیغام بذار و آدرس ایمیلتو بده که جوابتو بتونم بدم..
+ نوشته شده در دوشنبه 19 آذر1386;ساعت 20:6; توسط یارا; |

عزیز جون یا همون قرمه سبزی!

امروز ازون روزا بود که اعضای خونه ی ما قرعه ی پرداختن کفاره ی گناهاشون به گردنشون افتاده بود و باید دستپخت من رو می خوردن!!!
کلا از صبح که بیدار شدم احساس خود آشپز بینیم زده بود بالا! وقتیم تنها باشی و میرزا هم روز پرمشغله و گرفتاریش باشه و حوصله ات سر رفته باشه و مهمتر از همه امتحان هم داشته باشی بدون همون وقت بهترین زمان برای آشپزیه!! چند وقتیم بود که هوس ِ به زبان بیگانگان قرمه سبزی(!) و به زبون خودمون همون عزیزجون(!) رو کرده بودم و دم رو غنیمت شمردم و دست به کار شدم. شکرخدا مراحل اولیه ی کار رو هم کاملا بلد بودم و فقط آخرین مرحله رو یه کم ناوارد بودم که اونم با توجه به استعدادی که در خوردم سراغ دارم می دونستم از پسش بر میام!!
خب طبیعتا برای شروع اول باید می رفتم تو آشپزخونه! بعد در کابینتارو باز کردم و دو تا قابلمه ی بزرگ و متوسط در اوردم و گذاشتم کنار گاز. بعد ازون رفتم سراغ سطل برنج و چندتا پیمونه ریختم تو ظرف و بعدم ظرفو گرفتم زیر شیر آب و برنج خیس خورده رو هم گذاشتم کنار قابلمه ها. پیشبند و کلاه آشپزی رو هم بستم و گذاشتم!!! و آخر سر هم دستامو شستم و دیگه آماده ی آماده بودم!
خب این از مراحل اولیه! گفتم که.. مراحل اولیه رو کاملا خوب بلد بودم!! فقط می موند مرحله ی آخر که همون پخت و طبخ غذا بود که من از بیخ و بن بیل می رفتم (و همچنان می رم)!!!
سعی کردم یه نفس عمیق بکشم و کاملا به خودم و اعصاب و روان و ذهن و مغز و نــِـــروَم مسلط باشم و اصلا هول نکنم! چیزی که زیاده دستور آشپزی تو اینترنت!! بدو بدو رفتم سراغ لپ تاپ و اوردمش و روی همون گاز گذاشتم جلوم و با چشمی مملو از اشک شوق شروع کردم به سرچ پخت قرمه سبزی در اینترنت!
ای آل ببره این سایتای آشپزی رو که فقط دستور غذاهای چیتان فیتان و سوسولی این کفارو رو دارن و محض نمونه یه غذای وطنی رو هم آموزش ندادن!! خوب درسته که حتی این گربه ی همسایه بغلی ما هم احتمالا می دونه قرمه سبزی رو چه جوری می پزن اما شماها باید به فکر اون یک در بیلیونیم آدمی هم باشید که حتی از مواد اولیه ی قرمزه سبزی هم خبر نداره!! آخه چقدر بی فکری؟ چقدر تبعیض؟ چقدر بی توجهی؟؟ ای بابا!
خلاصه بعد از کلی دخیل بستن به ضریح گوگل و یاهو و بالا پایین کردن این سایتای آشپزی یهو اون وسطا چشمم به مواد لازم یکی از غذاها افتاد که فهمیدم خودشه!! آره! همینه!! با ذوق هی دونه دونه مواد لازم رو می خوندم و ازین ور آشپزخونه به اونور می دویدم و فراهمشون می کردم:
لیمو عمانی ۴ عدد... بدو رفتم سراغ کابینت..
لوبیا چشم بلبلی ۱۰۰ گرم... شتابان رفتم طرف اون یکی کابینت...
گوشت سردست ۸۰۰ گرم.... واویلــــــــــا!! گوشت سردست دیگه چه صیغه ایه؟؟ رفتم سر فریزر و گوشتارو زیر و رو کردم و سعی کردم با استفاده از قدرت تجسم یادم بیارم گوشتایی که تو خورشت همیشه می خوریم چه شکلین! خدارو شکر قدرت تجسمم هم اینبار منو شرمنده ی خودش نکرد و کاملا درست به یادم اورد که تو قرمه سبزی از گوشت چرخ کرده استفاده می کنیم!!
خوب گوشتم رفت پیش مواد قبلی...
شمبلیله ۱۰۰ گرم.... دوباره به تاخت رفتم سراغ سبزی خشکا و یه مشت شمبلیله که تازه خیلیم از ۱۰۰ گرم بیشتر بودو برداشتم و اوردم پیش مواد قبلی... اما یه حسی بهم می گفت این مقدار سبزی برای یه دیگ قرمه سبزی یــُــــخوده کمه!!! "اونم تازه فقط همین یه نوع؟؟؟ قرمه سبزی که چندجور سبزیه مختلفه!!"
قیافه ام رفته بود تو هم و لب و لوچه ام آویزون شده بود اما گفتم "تو بهتر می دونی یا این نویسنده هه؟؟" و اینطور بود که رفتم سراغ مواد بعدی!
زردچوبه، فلفل، رب گوجه فرنگی... "قدرت خدا! ببین چی چیا تو قرمه سبزی می ریزن و ما بعد ۲۰ سال قرمه سبزی خوریه حرفه ای تازه داریم می فهمیم!!" رفتم سر ماده ی بعدی...
پیاز یک عدد... اینو که خوندم دیگه نزدیک بود گریه ام بگیره! "یعنی منی که اینقدر از پیاز متنفرم همه ی مواقعی که قرمه سبزی می خوردم توش پیاز بوده؟؟؟"
اینبار با چشمانی مملو از اشک تاسف رفتم بالا سر مواد اولیه ی تلنبار شده روهم و یه کم نگاشون کردم و خواستم دست به کار بشم که خدا رحم کرد به سرم زد یه بار دیگه تیتر این غذارو یه نگاه بندازم که شاید این دستور پخت قرمه سبزی مکزیکی باشه مثلا! با نگاه گذرای کوتاهی که به تتیر غذا انداختم دیدم بـــــــــــــله! درست حدس زدم! این مواد برای پخت قرمه سبزی مکزیکیه که ...البته... خوب... ما بهش می گیم آبگوشت بزباش!!!!!!


میرزا جانم تو یه نفس عمیق بکش که اعصابت آروم شه... حالا چشماتو ببند عزیز دلم... کاملا ببند عزیزم! اصلا اینجوری نمی شه... یه دقه برو اون پشت مبلو نگاه کن ببین اون جوجوهه چی می گه تا من یه چیزی در گوش بقیه بگم! آباریکلا..!

شنیدین می گن مادرو ببین دخترو بگیر؟؟؟ نه عزیز جان! ایشتیباه رخ داده!! می خواسته بگه مادرو ببین دخترو نگیر زبونش نچرخیده گفته بگیر!! من گارانتی می کنم که مادر هرجور باشه دختر چانصد و هشتاد درجه برعکسشه!! حالا از ما گفتن بود.... دیگه خود دانید!

میرزائکم تموم شد...بیا اینجا عزیزم...

 

* میگم هیشکی نیست یه کمکی برسونه در ادای نذرایی که من کردم برای قبولی در اون امتحان کذایی!؟!؟ آخه یکی نیست به من بگه بی جنبه! تو که عقل درست حسابی نداری و نذرو با مهریه اشتباه می گیری و یهو ۱۳۶۵ تا دونه!!! نذر مختلف می کنی که جواب امتحانت مثبت باشه، فکر ادا کردنشم بکن! خلاصه نیازمند یاری نذوراتیتان هستیم!!! اجرتون با جنیفرلوپز و برد پیت!

** کسایی که تو کامنت دونی یه وقت یه سوالی می کنن من همونجا جواب می دما...


*** عشق یعنی وقتی که می گی اگر قهرم هستی بازم باید حرف بزنی باهام...!


+ نوشته شده در یکشنبه 18 آذر1386;ساعت 18:10; توسط یارا; |

داریم با میرزا حرف می زنیم... اون در حال خط و نشون کشیدن و من در حال غرغر کردن و چونصد تا چونصدتا جواب دادن که یه وقت عقب نیفتم ... اون در حال نصیحت کردن و به کار بردن جدیدترین روش های تربیتی برای کودکان زیر ۱ سال!!!! و من باز در حال غرغر کردن و جواب پس دادن! میرزا در حال ابراز محبت از لای دندونهای به هم فشرده با احتمالا، نگاه های غضب آلود و سعی در تنبیه نکردن کودک یک ساله اش!! و من باز در حال غرغر کردن! اون در حال سعی بیشتر برای فهموندن منظورش به من و من نگاه سربه هوام به لپ تاپ جلوی روم! اون در حال تغییر لحن ِ بارز ازینکه فکر می کنه من در حال تعمق و تفکر تو حرفاش هستم و داره می گه "آفرین عزیزم که جای تیربارون من با غرغرات داری گوش می کنی و تو حرفام دقیق شدی!" و من با نگاه وحشت زده می بینم برام از دانشگاه همین الان یه ایمیل رسید! اون خوشحال و راضی از احساس ِ تاثیر حرفاش تو من و من لال شدم و دارم فکر می کنم یعنی این ایمیل جواب همون امتحانمه که اینقدر منتظرش بودم؟؟؟
میرزا دیگه راضی و خشنوده و کاملا حرفاشو زده و تمام روش های تربیتی ِ نوین نوزادان چند ماهه رو، روی من پیاده کرده بلکه یه کم من بچه ی خوبی بشم و ازون ور می گه "خوب.. حالا تو بگو عزیزم!" که من دیگه نمی تونم جلوی خودمو بگیرم و احساساتم برون ریزی می کنه که "واااااااااااای! جواب امتحانم اومد!"
خوب من شدیدا خدارو شکر می کنم که اون لحظه دم دست و دمپر میرزا نبودم که زحمت به دنیا اوردن یه دختر دیگه گردن مامان من بیفته به خاطر دختر ِ بزرگ ِ به قتل رسیده اش!!
اون طفلک دو ساعت داشته برای من کنفرانس در باب نکوهش اعمال ناشایست می داده و من آخرش نشون دادم که با چه دقتی تو حرفاش دقیق شده بودم!!!
ولی خوب...! اگر می خواست عصبانی بشه و یا حتی کوچکترین اعتراضی کنه که "ورنپریده من دارم برای تو حرفا می زنما!!!" دیگه میرزا نبود که....
بالاخره با ترس و لرز و زور میرزا که هی می گفت "زودتر بازش کن ببین نتیجه چیه" بعد از چونصدجور ورد و دعا خوندن و فوت کردن به خودم و لپ تاپ و ایمیلم و رسیدن هرچیزی به ذهنم به عنوان نذر!!! بالاخره بازش کردم... اون چند لحظه ای که داشتم ایمیلو می خوندم نفسم بند اومده بود و فقط دنبال یه کلمه می گشتم! اونم کلمه ی "قبول" بود که وقتی دیدمش اصلا نمی دونستم چی کار باید بکنم! آمپر ذوقم همچین با سرعت رفت بالا و دَنگ(!) خورد به اون مقدار نهاییش که حتی محض ظاهر سازی یه "آخ جون" ناقابلم نگفتم و خیلی بی احساس فقط اعلام کردم "قبول شدم!"
میرزا از خودم بیشتر ذوق کرده بود و هی پشت هم تبریک می گفت و تشویقم می کرد تا کم کم خودمم اومدم تو باغ و چشمم که به چهارتا درخت و گل و بلبل و چمن افتاد فهمیدم نه بابا! انگار یه خبرایی هست و بالاخره نتیجه ای رو که اینقدر منتظرش بودم گرفتم!
خب... اینم از این! بالاخره اون امتحانی رو که اینقدر براش زحمت کشیده بودم و برای ورود به رشته ام به قبولیش احتیاج داشتمو قبولیدم!! الان دیگه خیلی راحتم... خیالم واقعا راحته...فعلا عین یه آدم سبک و بی وزن هستم که انگار هرکاری تو دنیا داشته انجام داده!
میرزا هم هی می گفت "خدا رحمم کرد قبول شدیا!!" تازه یادم افتاد به تهدیداتی که کرده بودم و بهش گفته بودم "اگر قبول نشم تو می دونی و من و طوفان غرغرا و شکایات و زجه مویه هام!!!" خوب تقصیر خودشه که به من قول داده بود قبول می شم...! البته قول که نداده بود... یعنی می دونی... با یه حالت دوستانه ی کمی ملایم ِ مایل به اندکی خشونت ِ همراه با تهدید و تحریم و تقبیح و تنفیذ(!) ازش قول گرفته بودم!!! حالا اینم که قبول شدن یا نشدن من تو امتحان چه ربطی به میرزا و قولش داشت مشکل خودش بود!!


* هفته ی دیگه امتحانای پایان ترمه و تو بگو من حتی یه انگشت کشیدم رو جلد این کتابا که خاکشونو بـــــزُدایم، نزداییدم!!! دیشبم یه ایمیل از استاد فیزیکم گرفتم که در نهایت شورانگیزی اعلام کرده بود امتحان فاینال از ۳۰۰ صحفه کتاب و ۱۲ فصل به صورت اپن بوک برگزار می شه و فقط شامل ۶ تا سواله!! یعنی رسما می خواد دق مرگمون کنه! معلوم نیست چه سوالای مزخرفی و سختی می خواد بده که اینقدر دست و دلبازی کرده و حتی گفته کتاب بیارین!

** می گم شماها هم دچار این حالت می شین که یه وقتایی تلفن زنگ می زنه و با توجه به شماره ای که افتاده ترجیح می دین جواب ندین ولی یارو هم ازونور خط انگار بهش الهام می شه که شما عمدا گوشی رو برنمی دارین و معامله رو ول نمی کنه و هی پشت هم زنگ می زنه؟؟ انگار می خواد ثابت کنه که "من می فهمم هستی و خر خودتی!"
من که این جور موقع ها از رو می رم و دیگه وقتی به دفعه ی سوم و چهارم می کشه جواب می دم! واقعا که چقدر سست عنصرم! اه اه اه !!!

*** دوستان گل و ماه و عزیز و ناز و جیگر طلای با نشاط...!!!! میرزا خان جان ما هنوز همسر بنده نشده انـــــــــد...! نقطه سر خط!
البته هیچ فرقیم نمی کنه ها...! شوما هرجور راحتید ماهم همونجور! ولی گفتم یه وقت خدای نخواسته نکنه من اطلاع رسانی غلط کردم که بعضی از دوستان گمراه شدن!

**** خدا جون مرسی...شکرت...شکرت...شکرت....

*****آهنگ روز...

#FFFFFFعلیرضا افتخاری...صیاد


دانلود کنید
+ نوشته شده در جمعه 16 آذر1386;ساعت 21:56; توسط یارا; |

 

اگر به تاریخ و خصوصا تاریخ معاصر ایران علاقه دارین یکی از کتابای مفرح و در عین حال مستندی که می تونید بخونید کتاب ناصرالدین الدین شاه زن ذلیل نوشته ی ایرج بقایی کرمانیه. شدیدا هم احتمال می دم ازون کتاباس که وزارت ارشاد هیچ گونه نظارتی بر چاپ و انتشارش نداشته و نویسنده هم تا تونسته پشت ِ سنگر ِ حمله به قاجارها قرار گرفته و هرچی دلش خواسته به در (یعنی پادشاهان بی لیاقت و مملکت برباد ده قاجار) گفته تا دیوار (همون دولت ج.ا) بشنوه!
ظاهرا داره راجع به ۲۰۰ سال پیش و سلسه ی مزدور و خونخوار قاجار و فجایعی که بر سر ملت اوردن حرف می زنه ولی در باطن راجع به همین روزها و سالها و ظلم و ستمی که به ایران ِ در حال حاضر می شه اشاره می کنه. بیشترشم با طنز و زبان عامیانه اس و اصلا حالت کسل آور و خسته کننده ی کتابای تاریخی رو نداره.
نویسنده هم به طور پیوسته خوانندگان جوان احتمالی کتابو به تفکر و اندیشه در تاریخ دعوت می کنه و مدام خاطر نشان می شه که اگر همچین سلسه ی بی کفایتی به مدت ۲۰۰ سال به مردم سلطنت کردن فقط و فقط از بی عرضگی و بی حالی مردم اون موقع بوده و هر مردمی که یه حکومت مزدور بهشون سلطه می کنه تقصیر خودشونه و باید پاشن قیام کنن!!
پاشید قیام کنید دیگه بابا!! آخه چقدر شماها بی حالید؟؟؟

 
* این روزا همش کاتالوگای فروشگاها که تبلیغ هزار مدل اسباب بازی مختلفو کردن میاد در خونه ها به قصد خونه خراب کردن جیب مادر پدرا و انداختن بچه ها به جونشون برای هدیه ی کریسمس! همچینم تو این مملکت  این مردم پس انداخته( یه چیزی تو مایه های بچه و مشتقات آن!!!) های بی فرهنگشو تحویل می گیرن و بهشون بها می دن که من ِ لوس گنده حسادتم خارش می گیره و هوس بچه شدن می کنم! ازونور همه جا آدمایی رو می بینی که با خیال راحت و پول کافی به پیشواز سال نوشون می رن و هیچ غمی بابت خیلی از چیزا ندارن. با دیدن این چیزا هی امر بهم مشتبه می شه که باید بشینم و علت ها و معلول هارو کنار هم بذارم و یه دور زندگی اکثریت اینجایی ها رو از جنینی تا مرحله ی آمادگی برای سوت شدن به دیدار حق بررسی کنم تا به یه نتایجی برسم! هر دفعه هم به نتیجه نمی رسم و به ناچار با خدا دست به یقه می شم!!!
آخه یعنی چی که اینا از همون بچگی باید اینقدر تو رفاه و لذتای زندگی غرق بشن و بهترین امکاناتو داشته باشن و به طور خودکار ۲-۳ زبونه بزرگ بشن و اصلا نفهمن معنی کمبود یا نداشتن آزادی چی چیه و حتی طبیعتم باهاشون از در آشتی دربیاد و هزار تا چیز دیگه؟؟؟
حالا من هی می خوام این دو هفته ای که منتظرم تا جواب اون امتحان کذاییم میاد و قراره قبول شم بنده ی خوبی باشم و بذارم خدا با خیال راحت حواسش به تصحیح کننده ی برگه ی امتحانی من باشه که یه وقت اشتباهی نمره از من کم نکنه(!!!)، اما بازم نمی شه که نمی شه! وقتی این چیزارو می بینم و ناخواداگاه با مملکت خودم مقایسه می کنم آی حرص می خورم آی حرص می خورم که به مرز خشک شدگی می رسم! نیاین بگین که این مقایسه ها اشتباهه و نباید صورت بگیره ها!! یه وقتایی آدم مجبوره! می فهمی؟! مجبور!!( حکایت همون جوکه اس که یارو مجبور بود!!!) مثلا اینکه حتی نمی دونن زلزله چی چیه و کشور به این گندگی محض رضای خدا حتی یه اپسلونشم رو گسل نیست خوب آدمو عصبی می کنه دیگه! این دیگه نه ربطی به سیاست داره نه بی حالی مردم نه بی کفایتی دولت! شما جای من! حرص نمی خورین؟؟؟ اونوقت تو ایران  هرروز یه جایی می لرزه و آوار می شه رو سر مردم!
ببین از تبلیغات هدیا برای کریسمس به کجا رسیدما!!! کور شن این کسایی که با تبلیغاتشون اینجوری جوونای مردمو به ورطه ی قاطی کردگی میندازن!!


** یه کسی (بینی بین الهی نه من می شناسمش نه شما!!!!) به میرزاخان عزیزتر از جان بنده یه شوک ناجور وارد کرده و شدیدا حرصش داده و اذیتش کرده که الهی خیر از جوونی و زندگی و دنیا و آخرت و برزخ و دوزخش نبینه اگه این پسری دسته گل من به حالت عادی بازنگرده و ازون شوک خارج نشه!


*** عشق یعنی وقتی که دارم با هیجان از اون خواب خوشگلی که دیدم تعریف می کنم و تو با اون حالتی که دل منو آب می کنه می گی "به منم خواباتو قرض می دی؟؟"

+ نوشته شده در چهارشنبه 14 آذر1386;ساعت 20:2; توسط یارا; |

 

دیشب داشتم با دوستم تلفنی حرف می زدم و در همون حین هواشناسی سایت یاهو رو چک می کردم که دیدم نوشته ۱۰ سانتیمتر بارش برف انتظار می ره. بهش گفتم که گفت "نه بابا! یاهو همیشه چرت و پرت می گه!!! باور نکن!"
امروز صبح از خواب پاشدم دیدم منظره ی بیرون خونه این شکلیه و شکلیه! چند دقیقه بعد دوستم اس ام اس زده که "دیدی گفتم یاهو چرت و پرت و می گه! ۱۰ سانتیمتر برف نیومده که! بیشتر از ۴۰ سانتی متره!!"
ایشون ازون لحاظ منظورشون این بوده که یاهو چرت و پرت می گه!!
حالا خدا به خیر بگذرونه وقتی که این برفا یخ بزنن! خیابونا کلهم تبدیل می شن به پیست پاتیناژ! هرچقدرم این برفارو می روبن و با ماشینای بزرگ میان جمعشون می کنن و بعدم نمک و شن و ماسه می ریزن کف خیابون اما باز یه عالمه برف اینور اونوره و همه اشونم یخ می زنه! منم که قربون خلقت خدا برم روی این برفا عین گربه ای که سبلیشو زده باشن مدام سکندری می خورم و اینقدر کوبیده می شم رو زمین که فقط کافیه به سیخ بکشنم و بذارنم رو منقل کبابم کنن!! هرچقدرم که این شن و ماسه هایی که کف زمین می ریزن مفیدن برای اینکه مردم رو برفا سر نخورن برای من مضرن چون من که چه با شن چه بی شن یه سره کف خیابون در حال سینه خیز رفتنم! فقط این شن ریزه ها با هربار زمین خوردن عین تیغ می ره کف دستم و حسابی حالمو جا میاره!!!
دیشب هم اخبار مژده داد زمستون امسال توی ۱۵ سال گذشته نسبت به شروع و میزان سرما و مقدار بارش برف بی سابقه بوده و فصل سختی رو در پیش خواهیم داشت! خوب دیگه! من الان کاری ندارم جز اینکه برم سرمو بذارم زمین و بمیرم با همچین خبر خوشی!!
اینم از اوضاع زمستونی ما!

 * هر سال از اول نوامبر همه جا چراغونی می شه و درختای تزیین شده ی کاج از هرجایی سر در میارن و این ندید بدیدای الکی خوش(!) از آسمون و زمین و در و دیوار و پنجره و پل هوایی و زمینی و زیرزمینی و جوب و چاه کف خیابون گل و بته آویزون می کنن و همه جا سبز و نقره ای و طلاییه تا یکی دو ماه بعد که همه جا قرمز و صورتی می شه برای ولنتاین و همین جور بگیر برو تو تا آخر سال که هر موقعی یه بهونه ای برای شادی کردن و هدیه دادن و کادو گرفتن، دارن. حالا من موندم چرا شادی کردن حتی اگر تو ایرانم نباشیم اما بازم برای خیلیامون سخته و همیشه انگار یه غمی داریم ماها؟؟ چرا خوشیای اینا برای ما عجیبه؟؟
تو یه کتاب می خوندم ما ایرانیای طفلکی(!) ۲۵۰۰ سال( حالا خیلی که بخوایم منصف باشیم ۲۵۰۰ سال منهای یکی دوسال!)  زور و ظلم و ستم بالاسرمون بوده و توی بدبختی و فشار بودیم! همیشه یه حکومت جلادی بوده که خون مردمو تو شیشه کنه و آزارشون بده و برای مملکت تنش و ناراحتی ایجاد کنه. همیشه هم فقط یه عده ی خیلی اندکی می تونستن ازین بدبختیا و غم و غصه ها خودشونو جدا کنن و بچسبن به حکومت وقت و خودشون و اطرافیانشونو برای یه مدتی از هرچی غم و غصه و رنج و سختیه دور کنن وگرنه بیشتر مردم تو سختیا و بدبختیشون دست و پا زدن و همیشه دلای شکسته و روح های آزرده داشتن. برای همینم هست که همیشه می گن خندودن و شاد کردن ایرانیا جزو سخت ترین کارای دنیاس و این مردم خون و روحیه و ژنشون انگار فقط با غم و غصه خو گرفته!
به نظر من که این حرف جدا درسته! همیشه فقط خودمونو مسخره می کنیم که همه امون عشق عزاییم و هرجا گریه و زاری باشه تو صف اولیم و با خوشی و خندیدن رابطه ی خوبی نداریم! اما هیچ وقت نمی گیم چرا اینجوریه و دلیلش چیه!!
یه بار تو تلویزیون دیدم که یه دامپزشک داشت تعریف می کرد در سال چند مورد مشابه دارن که مردم به اورژانس مراجعه می کنن و می گن سگ با وفا و دوست داشتنیشون یهو حمله کرده و بهشون آسیب رسونده. 
اونم به طرز خیلی جالبی این مساله رو توضیح داد. می گفت بیشتر از ۱۰۰ سال پیش اون موقعی که مردم با حیوناشون معرکه می گرفتن و حیوونارو مینداختن به جون هم که با دعواشون سرگرم شن، سگی هست (که اصلا در مورد اسم نژادش مطمئن نیستم به خاطر همین ترجیح می دم اسم نبرم که اگر اشتباه بود مسخره ام کنین!!) که می گن پای اصلی معرکه گیریای اون موقع ها بوده. و برای اینکه خوی جنگجویی و درندگی این سگارو تقویت کنن دماشونو جوری می بریدن که سگ بی نوا همیشه احساس درد و آزردگی تو بدنش داشته و میزان حمله وری و خشونتش همیشه بالا بوده! حالا هنوزم که هنوزه بعد از سالیان سال که دیگه این معرکه گیریا ور افتاده و کسی به دم این سگا کاری نداره اما هنوز این خوی درندگی رو دارن و وحشی گریشون انگار با ژنشون منتقل شده! بیشتر مواقع ساکت و بی آزار و مهربونن ولی ممکنه یه بار در زندگیشون اون خصلت جنگجوییشون بروز کنه و به اطرافیان و حتی صاحبشون صدمه بزنن.
حالا فکر نکنین من خواستم ایرانیا رو بلا نسبت چشمم کور زبونن لال روم سیاه از سقف برو بالا(!) با این سگا مقایسه کنما!! فقط هویجوری احساس کردم اینا به هم یه ربطایی دارن!! فقط می خواستم بگم همونجوری که ژن خشونت و وحشی گری تو اون سگا نسل به نسل منتقل شده انگار ژن افسردگی و ناراحتی و غم هم تو خیلی از ماها سینه به سینه منتقل شده! (آخر سرم من این دو گروه رو با هم مقایسه کردم!!! شمام زیاد سخت نگیرین! از قدیم گفتن در مثل مناقشه نیست!!)
حالا خارج از همه ی این بحثا من شدیدا دارم سعی می کنم مثل این آدما از هر شرایطی لذت ببرم و خوش باشم! دوست دارم بدونم اینکه اینا از دوماه قبل به پیشواز هر مراسمیشون می رن و شادی هاشونو طولانی می کنن چه لذتی داره؟! خصوصا اگه تو یه محیطی باشی که فضا هم شاد و پرانرژی باشه کار خیلی راحتیه و اونوقته که دیگه دیگران به نظرت الکی خوش نمی رسن!!!



*** امروز از صبح سرگیجه ی زیاد داشتم. سرگیجه و سیاهی رفتن چشم برای من یه چیز عادیه و بهش عادت دارم ولی امروز دیگه خیلی ناجور بود که مجبور شدم دوتا قرص بخورم. قرصای ضدتهوع و سرگیجه هم که همه اشون خواب آورن! شدم عین این شیره ایا!! یه سره هم با سر می رم تو در و دیوار! زبونمم اینقدر سنگین شده که اصلا تو دهنم نمی چرخه! تازه حس اینایی که قرصای اعصاب و آرام بخش می خورنو درک کردم!

 

*** عشق یعنی لذت گوش کردن به آهنگی که برام فرستادی...

**** ازین به بعد آهنگا رو لینک دانلودشونم می ذارم برای هرکس که می خواد... اون آهنگ عروسی رو هم تو همون پست لینکشو گذاشتم.

دانلود کنید
+ نوشته شده در دوشنبه 12 آذر1386;ساعت 21:39; توسط یارا; |

 

* بعد از کلاس با دوست عربم رفتیم تو مرکز خرید نزدیک دانشگاه و داریم عطرارو دید می زنیم که چشمم به عطری می افته که میرزا چندماه پیش بهم هدیه داده. می بینم براش تبلیغ کردن که هرکی بخرتش یه شالگردن خوشگل هم باهاش میاد. به تبلیغ عطره اشاره می کنم و به دوستم با کم چسی اضافه(!) می گم: "اینو میرزا خیلی وقت پیش به من کادو داده ها!" با بلاهت تمام لبخند می زنه و می گه "آخی! شال گردنشو؟؟!" چپ چپ نگاش می کنم می گم "نه! جعبه اشو!!" با تعجب نگام می کنه می گه "جعبه ی خالی؟!!!"
خب من واقعا زبانم قاصر بود از ادامه دادن این بحث! فقط شد وسیله ای برای اینکه با عذاب وجدان کمتری وقتایی که حرص دارم و غم دوری وطن خـِـــرمو چسبیده بالا و پایین عربهارو یکی کنم و بگم هرچی مصیبت می کشیم از دست این عرباس!!

* تو مترو نشستیم و همون دوستم داره از فیلم مستندی که از کاخ باکینگهام و زندگی ملکه ی انگلستان دیده صبحت می کنه و با هیجان تمام از گردنبند ( که البته اونجوری که اون تعریف می کرد گویا یه زین و افسار مزین به الماس و زمرد بوده!!) عریض و طویل جواهر نشانی که تو یکی از جشنا به گردن ملکه بوده تعریف می کنه و هی می گه "نمی تونی تصور کنی گردنبنده چه الماسایی داشت!" در نهایت بی حواسی و مضحکی بر می گردم می گم "حالا یعنی گردنبنده اصل بود؟؟؟" البته بعد زود خودم پیش خودم گفتم "آفرین ماری کوری! از کجا فهمیدی ملکه ی انگلیس گردنبندشو از دلاراما(فروشگاهی که همه ی اجناسش یه دلاریه!) خریده بوده؟!!" 
خوب اینبار دوستم بود که زبانش از ادامه ی بحث قاصر بود و احتمالا بهانه ی خوبی به دست اورد که ازین به بعد راحت تر به ما ایرانیا بد و بیراه بگه و جمیعا  هر بدبختی(کدوم بدبختی؟؟) که عربا می کشن رو بندازن گردن ما! 

* جلسه ی آخر کلاسه و از بچه های دیگه خداحافظی می کنیم و با همون دوستم از کلاس خارج می شیم. می ریم سمت پله ها و هر ۸ طبقه رو عین همیشه با پله می ریم پایین و مثل تمام ۳ ماه و نیم گذشته (از شروع ترم تا آخرش) از خودمون نمی پرسیم بقیه ی بچه ها چرا می رن سمت راهروی غربی و همیشه هم وقتی ما می رسیم پایین همه ناپدید شدن!
وقتی می رسیم طبقه ی همکف بچه های دیگه رو می بینیم که زودتر از ما رسیدن پایین و برخلاف وقتای دیگه وایسادن باز دارن از هم خداحافظی می کنن که یهو مارو می بینن. با تعجب می گن "شماها از پله اومدین؟" می گیم "آره! شماها مگه با چی چی اومدین؟" با تعجب بیشتر می گن "خب چرا از پله برقیا استفاده نمی کنین؟" که می گیم " آخه پله برقیای راهروی شرقی که فقط به سمت بالاس!" می زنن زیر خنده و می گن "خب پله برقیای راهروی غربی هم به سمت پایینه! یعنی نمی دونستین بعد از این همه مدت؟؟؟"
اینم یه بهانه ی خوب به دست کاناداییا که همش بگن هرچی بدبختی(بازم کدوم بدبختی؟؟!) می کشیم تو کشورمون از دست خنگی مهاجرای ایرانی و عربه!

 

** واحد بغلیم تو آپارتمان یه خانم میانسال خوشگل که کمی هم حواس پرتی داره زندگی می کنه. باهاش یه سلام علیک گرم دارم و اونم اگر حواسش سر جاش باشه و تو حال و هوای تخم مرغی نباشه تا منو ببینه کلی می گیرتم تو بغلش می چلونتم و حال و احوال می کنه و از تمام اتفاقات روز بیرونی و درونی و هوایی و زمینی و شخصی بهم دست اول ترین اطلاعاتو می ده! بزرگترین غمش هم تو دنیا نداشتن یک همراهه! هراز گاهیم یه از خدا بی خبری میاد این طفلکو می ذاره سر کار و بهش قول ازدواج می ده!
دیروز تو راهرو دیدمش که با خوشحالی تمام گفت "با دوست پسرش قرار داره امروز!" و ازم خواست وقتی داره می ره بیاد من براش رژ لبشو بزنم! اومد و بنده هم در نقش میک آپ آرتیست ایشون رو کمی خوشگلتر کردم و فرستادمش به خونه ی بخت! یک ساعت نشده بود که برگشت و در خونه رو زد و تا منو دید زد زیر گریه "که طرف سر کارم گذاشته و نیومده!"
هم از حالت و سوز و گدازش خندم گرفته بود هم کلی براش ناراحت شده بودم! البته بعید نیست که از بی حواسی خودش بوده و در مورد قرار یا ساعتش اشتباه کرده باشه. منم کلی در باب اینکه مردا همه اشون پست فطرت و سر کار گذار و بی خاصیتن (!) داد سخن دادم و راهیش کردم بره خونه لالا!
حالا قابل توجه آقایون ایرانی! یه خانم کانادایی الاصل خوشگل و سفید و بور و چشم آبی با خونه ی مستقل و حقوق ماهیانه ی دولتی شدیدا به یک همدم نیاز داره. مورد ازین مناسب تر نمی تونین گیر بیارین! اگر می خواید که بجنبین! فقط یه کم حواس پرتیش مشکل سازه که مثلا نصف شب یهو از خواب پرید و شروع کرد به جیغ و داد کردن که "این مرتیکه ی نره خر کیه تو تخت من خوابیده!!" و بعدم شوتتون کرد از خونه بیرون دیگه پای خودتون!


*** تنگه.... دله رو می گم... 
(شوما به خودت نگیر عزیز جان! مخاطب خاص داشت!)

+ نوشته شده در یکشنبه 11 آذر1386;ساعت 15:59; توسط یارا; |

 

 امروز ازون برفای دونه ریز خوشگل خوشگل اومد که با دیدنش یخ زدن و لرزیدن از سرما یادت می ره و دلت می خواد وایسی زیرش که سرتا پات سفید شه و عروس شی...! از صبح منم رفتم تو حال و هوای عروسی!!
اصلا می دونین چیه؟ هم من یه آخر هفته ی مفرح نیاز دارم هم شماها یه اول هفته ی شاد...پس اینم از آهنگ امروز... بی ربطم خودتونین!!!

اول پاشین یه کم قر بدین.... پاشو دیگه عزیزجان! آهان..! بیشتر...! حالا، حالا حالا حالا...!!! آها آها...!

(آهنگ عروسی... خواننده نریمان...) لینک دانلود

 خب دیگه... بسه. بیا بشین سرجات!



* داداشه داره با مامان اختلاط می کنه و احوال چندتا از همسایه های ایرانو می پرسه. مامان بانو هم در حال تبادل اطلاعات دست اوله:
-خانم منصور اینا که ازونجا رفتن... امیدم که ازدواج کرده...
- ئه! جدی؟ کــِــی ازدواج کرده؟
- فکر کنم یه سالی می شه...
- با زنش تو همون خونه زندگی می کنن؟
- نه! خانمش گفته دوری و دوستی!
داداشه گل از گلش می شکفه و می گه "ایول! عجب زن توپی!" مامان با تعجب می گه "وا...ا !!! چه ربطی داشت؟" می گه "خوب خیلی زن باحالیه دیگه! گفته دوری و دوستی! یعی امید سی خودش زنه هم سی خودش!" مامان می زنه زیر خنده و می گه "بچه ی خنگ منظور ِ دختره از دوری و دوستی این بوده که یه خونه ی مستقل برای زندگی بگیرن و پیش خانواده ی شوهرش و خونه ی پدری امید نباشن! دوری و دوستی یعنی این! نه اینکه از شوهرش دور باشه!" دوباره می گه "فهمیدی پسر؟؟ حواست کجاس؟؟"
ولی داداشه هنوز تو فکره و جواب نمی ده. معلومه ادامه ی حرفای مامان بانو رو هم نشنیده! گوشامو تیز می کنم و می شنوم داره با خودش تکرار می کنه "زن یعنی این!!!" 

نمردیم و معیار داداشه رو هم برای انتخاب همسر فهمیدیم!! عروس محترم ما باید از ایشون دور باشن و فقط در مواقع لزوم(!) باهاشون دوستی کنن!


** استاد ریاضی به مناسبت تموم شدن کلاس همه رو به صرف یه قهوه دعوت کرده و برای اولین بار داره با همه ی بچه ها گپ خارج از درس می زنه و ازشون راجع به چیزای مختلف سوال می کنه تا اینکه می رسه به من. ازم می پرسه کجایی هستم و قبلا از اینکه جواب بدم خودش می گه "بذار حدس بزنم!" مطمئنم مثل همیشه اینم نمی تونه ملیت منو از روی چهره ام تشخیص بده و به خطا می ره! بعد از چندتا حدس با خنده بهش می گم همه رو اشتباه گفته و ایرانی هستم! با این حرفم صدای" no way" استاد و چند تا "هیــــــــــــــن" فارسی کلاسو پر می کنه و طبق معمول یه لبخند حاکی از رضایت و لذت رو لب من نقش می بنده!! نمی دونم چرا اینقدر همیشه ازین موضوع که چهره ی من بقیه رو به اشتباه میندازه لذت می برم و قند تو دلم آب می شه! آره! خودمم می دونم خیلی مزخرفه که من گاهی خودمو اینقدر دوست دارم و قربون خودمو می رم! شماهام بیکار نشینین... اگر دارویی درمانی روانگردانی چیزی سراغ دارین تجویز کنین!

*** خواننده ی این آهنگ نریمان هستش...

 

 

+ نوشته شده در جمعه 9 آذر1386;ساعت 18:39; توسط یارا; |

 

*من پوست حساسی دارم! یعنی حتی دستمو بخارونم جای انگشتام روش قرمز می شه. حالا فرض کنین یکی بزنتم! خوب بدجور کبود می شم اگر، اگر، اگر کتک بخورم!!!


*اینکه آدم بدون دادگاه و قضاوت ِ درست و فرصت ِ دفاع از خودش محاکمه شه عین کتک خوردن می مونه!

*دارم جای کبودیاشو رو تنم می بینم...ساده اس! حتی اینقدر ساده که کتک خوردنو ترجیح می دم...

 

**جمعه ها دلگیره... یه جورایی روز جدایی و دلتنگیه انگار! حتی اگر تو ایران نباشی و جمعه ات یه روز شلوغ کاری و درسی باشه...


***عشق یعنی، دلتنگی عصرای جمعه...


*** آهنگ روز...

#FFFFFFاحسان خواجه امیری....آهنگ این قرارمون نبود...


 



 
+ نوشته شده در پنجشنبه 8 آذر1386;ساعت 23:35; توسط یارا;

 

چندوقت پیش تصمیم گرفتم یه کم بیشتر ورزش کنم و از نرمش و قرو قنبیل اومدن ِ معمولی برسم به سمت ورزش نیمه حرفه ای! اول خواستم شروع کنم به دویدن منتها هرکی فهمید کلی غر زد چون من خودم همینجوری لاغر هستم و اگرم می خواستم برم بدوام قبل از اینکه ماهیچه هام سفت بشه گوشت تنم آب می شد یحتمل! هوای سرد اینجا هم باعث شد به کل قید دویدنو بزنم، باشگاه رفتنم که اصلا تو راسته ی کار من نیست به خاطر کالیبر بالا! از وقتیم اومدم ۲ بار استخر رفتم که اونم بعدش کلی عوارض نصیبم شد! کلا هم دلم برنمیداره تو آبی برم که ببینم یه موجود نر هم توشه و پشم و پیلیای تنش رو آب شناورن!! (خوب حالتونو به هم زدما!)
به همین دلایل تصمیم گرفتم برم دوتا دمبل بخرم و حداقل به ماهیچه های شونه و بازوم یه کم حال بدم و سفتشون کنم تا بعدا برسم به سفت کردن عضلات قسمت های دیگه!
موقع خریدن دمبل ها از فروشنده کمک خواستم که پرسید "چه وزنی مد نظرته؟" منم گفتم "هرکدوم ۵ کیلو!" ابروهاشو داد بالا و با لبخند و یه نگاه به هیکل و قد و بالای نحیف (!) من گفت "مطمئنید؟ فکر نمی کنید براتون زیاد باشه؟" گفتم "بــــَه! پوف! پیــــــــــش! آقارو! من حالا چون اولشم می خوام رو ۵ کیلو کار کنم! شما کاریت نباشه داداش من! برو دمبلارو بیار!" اونم یه خنده ای کرد و رفت پشت قفسه ها برام دو تا دمبل آهنی اورد که رو هرکدومشون یه ۵ که نشونگر وزنشون بود حک شده بود. گفت "بیا امتحان کن ببین خوبه یا سنگین تر می خوای." منم که انگار می خوام کلنگ بردارم همچین دورخیز کردم و با شدت دمبلارو رو از دستش گرفتم که نزدیک بود از دستم در بره بخوره تو سر خودم و نا کجای آقاهه!! همچینم سنگین بود که احساس کردم تاندونای دستم داره کش میاد. یارو با خنده گفت "یه کم تکونش بده ببینم! اصلا می تونی ببریشون بالا؟" دیدم اینجا دیگه پای غیرت و زنیت در میونه و هرجوری شده باید روی این مرتیکه رو کم کنم! یه نفس عمیق کشیدم و یه یا علی و یا امام حسن و یا حسین و رضا و تقی و نقی و محمد گفتم...بعد باز یه نفس عمیق کشیدم و ایندفعه به کل چهارده معصوم متوسل شدم...  بعد باز برای اطمینان یه نفس عمیق دیگه کشیدم و به صد و بیست و چهار هزار پیامبر قسم دادم...بعد بازم یه دونه نفس از اون تهای وجودم کشیدم و می خواستم ایندفعه دیگه خود خدارو به یاری بطلبم که دیدم کار داره به جاهای باریک می کشه و اگر یه کم دیگه زور بیارم ممکنه یه چیزی از یه جایی در بره! به خاطر همینم همونجا هر امام و پیغمبری رو که ظاهر کرده بودم سپردم دست حضرت ابوالضل و  بی خیال دمبل زدن در ملا عام شدم!! تازه چشمم افتاد به فروشنده هه که داشت بهم می خندید! گفت "دیدی گفتم!" یه نفسی تازه کردم و گفتم "عیب نداره! اگر از همینا شروع کنم زودتر نتیجه می بینم!" مرتیکه خیر ندیده برگشته می گه "می دونی چیه؟ اینا ۵ پوند بود! نه ۵ کیلو! اول اشتباهی برداشتم بعد گفتم همینارو برات بیارم ببینم می تونی بزنیشون یا نه! حدس می زدم که حتی بلند کردشونم برات سخت باشه!" دوباره دمبلارو برداشتم روشو نگاه کردم می بینم راست میگه ۵ پونده (تقریبا ۲ کیلو و نیم!)!! بهم بر می خوره اگر فکر کنین بهم بر خورده بودا! اصلا!! ابدا!! فقط احساس کسیو داشتم که بالای یه سن ایستاده و همه هم دارن نگاش می کنن که یهو لباساشو باد می بره! نمی دونستم به خنگ بازیم بخندم یا ازش حرص بخورم!
ولی از رو که نرفتم! همونارو خریدم. البته کلک رشتی می زنم و جای اینکه جفتشو باهم بزنم فقط یه دونه اشونو استفاده می کنم و هی همون یه دونه رو این دست اون دست می کنم! اون یکیم فقط شده دکور اتاقم که هر کی می بینه بفهمه ماهم ورزشکاریم و آره و اینا!! خلاصه این روزا اگر در حال متوسل شدن به امام و پیغمبری بودین و دیدین جواب نمی گیرین بدونین موقعیه که من دارم دمبل می زنم!!!

* چند شب پیش چند قسمت از سریال خانه ی سبزو دانلود کردم و نشستم به دیدنش. چقدر این سریال لطیف و قشنگه. جدا که نظیرش تو تلویزیون ایران دیگه خیلی کم ساخته شد. خصوصا حرفای خسرو شکیبایی با همسرش. یه کشفم کردم! اینکه میرزا گاهی به من می گه "دختره ی ۴۵ کیلویی!" از همین سریال اقتباس کرده احتمالا!!
سریال حلقه ی سبزم دارم می بینم. جدا از حاتمی کیا بعید بود همچین چیزی! سوژه اش هر چند تکراری اما قشنگ و جالبه ولی کارگردانیش بدجوری ریپ می زنه! من که فقط به خاطر بازی فرخ نژاد نگاه می کنم! از همینجا هم اعلام می کنم ایشون اگر بیان خواستگاری بنده صد در صد جوابم مثبته!! بس که شخصیتشو تو ارتفاق پست دوست داشتم.( میرزاجانم حالا چرا عصبانی می شی؟؟من گفتم اگر!!! اون که لیلا حاتمی رو ول نمی کنه بیاد منو بچسبه فدات شم!!)

** تو همچین روزی ۲ سال پیش بنده با قدوم خودم کشور شهید پرور کانادا رو ارج نهادم! باشد که این روز در تاریخ چس مثقال ساله ی این کشور ثبت شود و آیندگان بدانند و آگاه باشند این نوگول شکفته و درخشان باغ امید زندگانی چه راه طولانی رو طی کرده و منت بر سرشون نهاده و از مواهب کشور خودش چشم پوشی کرده تا در زمره ی سازندگان این ولایت کفر قرار بگیرد!

یادمه همچین که از هواپیما پیاده شدم و از ترانزیت گذشتم از شیشه های فردوگاه چشمم به هوای تاریک و ظلمات بیرون افتاد. ساعتم تازه ۴ عصر بود! نمی دونم چرا اینقدرم منظره ی کوهای بیرون به نظرم دهشتناک اومد که اگر مردم هولم نمی دادن از همونجا بر می گشتم می رفتم میشستم تو هواپیما! هی عین این خاله خانباجیا دم گرفته بودم و مدام با خودم می گفتم "ای یارای بیچاره! دیدی اومدی کجا؟؟ اینجا که عین بیابون می مونه بدبخت! حالا اگه گرگا بگیرن تیکه تیکه ات کنن می خوای چه گلی به سرت بگیری؟! این چه غلط زیادیی بود تو کردی؟؟ دیدی آخر طعمه ی گرگا شدی؟ دیدی به چه فلاکتی افتادی؟! ای ای ای ای!!!"
اینم صحنه ی ورود ما به مملکت جدید!

*** قالب وبلاگو بازم عوض کردم! اون قبلی به نظرم خیلی لوس میومد. هرچقدرم خودمو چلوندم که دوسش داشته باشم نشد و آخر سر هم کارمون به جدایی کشید، راستش از همون اولم حس می کردم ما باهم نمی سازیم! حالا تا ببینم کارم با این یکی به کجا می رسه!

 

+ نوشته شده در چهارشنبه 7 آذر1386;ساعت 20:28; توسط یارا; |

 

تاحالا چندین بار برام پیغام گذاشتن یا ایمیل دادن و راجع به شرایط تحصیل و به خصوص مخارجش تو کانادا پرسیدن به خاطر همین گفتم جای اینکه هربار ایمیل بدم یه پست بذارم که هرکی می خواد استفاده کنه. (مرجان جون روم سیاه که دارم پا تو کفش تو می کنما!! قول می دم همین یه بار باشه! ایندفعه هم چون متقاضی زیاد بود ما جسارت کردیم!)

اولین چیز مهم اینه که وضعیت اقامتتون تو کانادا چطور باشه. اگر برای مهاجرت اقدام کرده باشید و اینجا مقیم دائم ( permanent resident) باشید هزینه ی تحصیلیتون خیلی کمتر از کسای دیگه اس. هر درس ۳ واحدی تو دانشگاه حدود ۳۰۰ دلاره که به نسبت ِ مهم بودن و تخصصی بودن و پیش نیاز بودن یا نبودن درسا این قیمت هم کمی متغییره. هر ترمم بیشتر دانشجوها حداکثر ۴ یا ۵ تا درس ۳-۴ واحدی بر میدارن چون باید درسا جوری باشه که فرصت کافی برای خوندنشون باشه و نمره ی خوب گرفت ازشون و مثل ایران نیست که یهو یه نفر بره ۳۰ واحد درس تو یه ترم برداره! بر همین اساس هم هزینه ی هر ترم تحصیلی بین ۱۰۰۰ تا ۱۳۰۰ دلار هستش.
مضاف بر اون کسی که اینجا مقیم دائم هست می تونه از دانشگاه و دولت وام و بورس بگیره و تقریبا همه ی هزینه ی تحصیلیشو اینجوری پرداخت کنه. بعد از تموم شدن درستون و پیدا کردن کار مرتبط با درسی که خوندید وامی رو که گرفته بودید قسط های سبک می بندن براتون و باید پسش بدید!( بین خودمون بمونه اینجا همه می گن وام تحصیلی مثل مهریه می مونه! کی داده کی گرفته!!!) بورس هم که اصلا نیازی به پس دادنش نیست و هرچقدر گرفتید نوش جونتون و گوشت بشه بچسبه به تنتون!

راه دوم اینه که از طریق دانشجویی(international student) اقدام کنین که مراحلش به این صورته:
اول دانشگاهی که تصمیم دارید توش درس بخونید رو مشخص می کنید و از روی وب سایت رسمی دانشگاه تقاضای ثبت نام (apply ) می کنید و رشته ای که می خواید انتخاب می فرمایید و مدارکی که مورد نیازه و تو خود فرم تقاضا برای ثبت نام ذکر شده رو با پست به آدرس دانشگاه می فرستید. ( مهمترین بخش مدارک هم نمرات ۲ یا ۳ سال آخر تحصیلی هست که باید ترجمه شده باشه و اگر هم کسی رو اینجا داشته باشید که اون شخص از طرف شما فرمهای ثبت نام اینترنتی رو پر کنه و مدارکتونو از همیجا بفرسته به تبع خیلی سریع تر جواب می گیرید و کارتون انجام می شه.)
بعد ازینکه دانشگاه مدارکتونو دریافت کرد و نمراتتونو با رشته ای که انتخاب کردید بررسی کرد و مطابقت داد اگر جواب مثبت بود براتون تاییدیه ی پذیرش تو دانشگاه رو می فرستن( که اکثر دانش آموزای ایرانی به خاطر نمرات نسبتا خوبی که دارن برای پذیرش مشکلی ندارن).
وقتیم که برگه ی پذیرش دانشگاه رو دریافت کردید که دیگه باید برید سفارت کانادا و بر اساس اون برگه، تقاضای ویزای دانشجویی کانادارو بکنید. تا همین یکی دو سال پیش گویا خیلی راحت ویزای تحصیلی می دادن به دانشجوهای ایرانی اما الان یه مدته که به خاطر مسائل سیاسی و این مرتیکه میمون جمهمور(!) متاسفانه سخت گیری ها هم بیشتر شده.
وقتیم که ویزای تحصیلی رو گرفتید که دیگه مشکلی نیست. بلیط هواپیماتونو می خرید و بار و بندیلتونو می بندید و تشریف میارید ور دل ما.
ولی چیزی که مهمه هزینه ی تحصیل دانشجویی تو کاناداس که نسبت به کسایی که اقامت دائم دارن ۳ تا ۴ برابر بیشتره!! یعنی هر ترم برای همون تعداد واحد و دروس مشابهی که بالا گفتم یه دانشجوی اینترنشنال حدود ۴۰۰۰ تا ۴۵۰۰ دلار هزینه اش می شه که خب نسبتا زیاده و پشتوانه ی مالی خوبی می خواد. و باز هم متاسفانه کسانی که با ویزای دانشجویی اومدن و دارن تحصیل می کنن هیچ وامی بهشون تعلق نمی گیره و هزینه ی تحصیلیشونو تماما خودشون باید از جیب مبارک پرداخت کنن.

برای وارد شدن به دانشگاه هم یه امتحان انگلیسی نسبتا سخت رو باید بگذرونید که اگر تافل یا آیلتس داشته باشید گذروندنش راحته. پس بهتره اگر تصمیمتون برای اومدن جدیه قبلش زبانتون (چه انگلیسی چه فرانسه) رو تقویت کنید.

خب...اینا هزینه ها و موارد مربوط به تحصیل بود. هزینه های خورد و خوراک و خونه هم نسبت به خرج و مخارج ایران تقریبا یکیه. یه سوییت کامل و تر و تمیز تو مرکز شهر (down town) که دسترسی به همه چی داشته باشه و تو یه منطقه ی خوب و رو به بالا بین ۴۰۰ تا ۵۰۰ دلار در ماهه. خورد و خوراک و کارت اتوبوس و مترو و هزینه های جانبی دیگه هم برای یه نفر دانشجو که بخواد خوب بخوره و تا حدودیم بریز بپاش کنه حدود ۱۵۰ تا ۲۰۰ دلار در ماهه.
همه ی کسانی هم که تو کانادا زندگی می کنن بیمه هستن و برای هر نوع دکتر( به غیر از دندان پزشکی) و بیمارستان و بیشتر داروها نیاز به پرداخت پولی نیست.

اینا چیزایی بود که به نظر من رسید. سعیم کردم تا حد امکان مختصر و مفید باشه. فقط اینکه پروسه ی اقدام برای ادامه تحصیل برای دکترا( phd) کاملا با اینی که گفتم متفاوته و مسیرش فرق می کنه اما برای کارشناسی ارشد تقریبا همینه. و اینکه تمام هزینه هایی که من اعلام کردم مختص مونترال و استان کبک( Quebec) هستش. من راجع به ونکور و شرایطش هیج اطلاعاتی ندارم. در مورد تورونتو هم اطلاعات کاملی می تونید تو وبلاگ مرجان خانم گل کسب کنید.

لینک ۳ تا از دانشگاهای معتبر و معروف مونترال هم می ذارم اینجا.

اولی دانشگاه مگیل( Mcgill ) که جزو بهترین دانشگاهای انگلیسی زبان کاناداس خصوصا رشته های پزشکیش. رشته ی حقوقش هم با هاروارد امریکا و سوربن فرانسه برابری می کنه (می گن!!).
http://www.mcgill.ca/

دومین دانشگاه انگلیسی زبان کنکوردیا ( Concordia) هستش که تو رشته های مهندسی بیشتر قویه و صد البته یه ویژگی بسیار عالی و مثبت و بی بدیل(!) هم داره اونم اینه که بنده هم اونجا درس می خونم!!!
http://www.concordia.ca/

سومین دانشگاه، دانشگاه مونترال که فرانسه زبان هستش و بیشتر تو رشته های موسیقی و هنر حرف اولو می زنه و تا همین چند وقت پیش هم جزو ۱۰ دانشگاه برتر دنیا بود.
http://www.umontreal.ca/english/

فقط لطفا هروقت شماره ی پرواز و خط هواییتون و ساعت فرودتون مشخص شد اطلاع بدید بیام فرودگاه خدمتتون!
موفق باشید و سفرتون بی خطر...


 

+ نوشته شده در سه شنبه 6 آذر1386;ساعت 18:8; توسط یارا; |

 

تابستون که ایران بودم همش با میرزا اینور اونور بودیم و مشغول خدمات رسانی به شهرداری در متر کردن طول و عرض خیابونا و پاساژها و رستوران های شهر! خیلی از جاها هم از قبل از رفتنم تاکید کرده بودم که حتما باید بریم که بیشترتشم به خاطر تجدید خاطرات بود. یه دو سه جای جدید هم بود از بس که اینور اونور راجع بهشون شنیده و خونده بودم می خواستم حتما برم ببینم چی چی هست که اینقدر در وصفشون مردم جانفشانی می کنن! یکی ازون جاها هم صبحونه ی اردک آبی بود (آخ که بی اردک آبی بشم)!!!
از روزیم که رسیدم غردونی میرزا رو دراوردم بس که بهش نق زدم که یه روز صبح منو ببره اونجا هر روزم یه اتفاق غیرمترقبه از تو پیشونیمون می زد بیرون که نمی شد من به مراد دلم برسم! تا اینکه دقیقا دو روز مونده به پرواز ِ برگشتم، صبحش برنامه امون جور شد که بریم و منم بالاخره صبحونه ی اردک آبی نخورده از دار دنیا نرم!
ازونجا که اومدیم بیرون ساعت حدود ۱۰-۱۰:۳۰ صبح بود و جای خاصی هم بعدش قرار نبود بریم. صبح روز جمعه هم بود و همه جا بسته و مورچه پر نمی زد تو خیابونا! به خاطر همینم تصیمیم گرفتیم رومانتیک بازی در بیاریم خیر سرمون یه کم تو کوچه باغای اطراف تجریش قدم بزنیم که حداقل به خاطر ماشین سواری های متوالی یه کمم گشادی بعضی نقاط بدنمون کوک بخوره و هم بیاد! دست جفتمونم دوربین بود و هی عین این خوشحالا از هم و در و جرز دیوار و آسمون عکس می گرفتیم و بالا سرمونم احتمالا ازین قلبای ابری ظاهر شده بود و داشت می تپید که یهو در طی همون مراسم رومانتیک تپونی من یه پله ی کوتاهو ندیدم و روی پای چپم ناجور خوردم زمین! چون میرزا هم چند قدم عقب تر از من بود و داشت از پس زمینه ی من(!) عکس می گرفت وقتی که دیگه کامل رو زمین ولو شدم و از درد کبود شده بودم به من رسید و رو هوا منو قاپید که یه وقت نخورم زمین!!!
خودم که قشنگ صدای قرچ کردنو پامو شنیدم موقع زمین خوردن و مطمئن بودم یه بلایی سرش اومده. میرزا که بیشتر از خودم ترسیده بود و خودمم از درد نفسم گیر کرده بود و نمی تونستم جوابشو بدم که حداقل ذوق نکنه فکر کنه راحت شده و من لال شدم! خلاصه یه ده دقیقه ای من همون کف خیابون نشسته بودم و میرزا هم هی پامو می مالید و هی معاینه می کرد و بالا پایینش می کرد و بعد از تحقیقات وسیعی که به عمل اورد گفت " نه! نشکسته خدارو شکر! ببین یه ذره ام ورم نکرده" منم برگشتم در نهایت مظلومیت می گم "میرزا جانم دردت تو سرم حالا می خوای این یکی پامم یه نگاهی بنداز! چون رو پای چپم خوردم زمین و موند زیرم! نه پای راستم که تو دو ساعته داری وارسیش می کنی!!"
نخند عزیز جان! بچکم هول کرده بود خوب! همون پای چپمم در عرض چند دقیقه همچین ورم کرده بود که فهمیدم کارش تمومه! اینقدرم درد می کرد که حتی تا نزدیک ماشین نمی تونستم برم ولی با این حال هرچی میرزا گفت صبر کن برم ماشینو بیارم گوش نکردم و سرتق بازی دراوردم رو همون پا تا خود میدون تجریش رفتم پایین! تو ماشینم که نشستم دردش یادم رفت و یهو هوس کردم بریم پارک ملت! تو پارکم کلی راه رفتیم و قدم زدیم و بازم هرچی میرزا اصرار کرد بریم بیمارستان گفتم درد ندارم و بعدم من اصلا اهل این سوسول بازیا نیستم! تا ظهرم چرخیدیم و بعدم من رفتم خونه. عصرشم با دوستمام رفتیم بیرون و یه جایی منو بردن که کلی صخره و کوه و تپه ماهور داشت و منم که عین ملخ از همه جا می رفتم بالا و سر می خوردم پایین و به کتفمم نبود که پای بدبختم یه طوریشه! آخر شب که دوستام پامو دیدن نزدیک بود دارم بزنن اینقدر که جیغ و داد کردن و باهام دعوا کردن که چرا نگفتم بهشون پام مشکل داره! با همون پا هم رفتم خونه و برای اینکه مامان بانو نفهمن جریان چیه و به زور مرحمت نکن و نبرنم دکتر زود رفتم خوابیدم که دیدم نصف شب عین.... عین یه... عین یه اژدهای خوش اخلاق(!) بالا سرم وایساده بود و با وحشت داشت به پای ورم کرده و کبود من نگاه می کرد! همونجا فهمیدم خودیا منو به دشمن فروختن!! یا میرزا یا دوستام خبرگذاری کرده بودن که هنوزم لو ندادن کدومشون بودن! دیگه تا صبح کلی اقدامات پزشکی به جا اوردیم بلکه این پای لاکردار باد و بودش بخوابه و ما روز آخر سفرمون بتونیم به کار و زندگیمون برسیم که نشد که نشد! آخرشم رفتیم بیمارستان و دکتره تا پای منو دید گفت باید گچ بگیری!! داشتم دق می کردم! حالا از یه ور اعصابم تخم مرغی بود به خاطر اینکه روز آخری هنوز میرزا رو ندیده بودم و غم این دنیا و اون دنیا و برزخ و آخرت و بهشت و جهنم تو دلم بود که باید باهاش خداحافظی می کردم از یه ورم همون شب پرواز داشتم و نمی دونستم چه جوری با پای گچ گرفته باید ۱۵ ساعت بشینم تو هواپیما!( اینجاس که باید بگن تیغ بخوری الهی دختر جای صبحونه ی اردک آبی!)

هرچند که روز خیلی بد و مزخرفی بود و حتی درست حسابی نشد میرزا رو ببینم و بعدشم ۱۵ ساعت پرواز و ۸ ساعت معطلی تو فرودگاه بین راه پدرمو دراورد ولی خودش شد یه خاطره!
البته باز کردن همین گچ پام اینجا هم کلی دردسر شد! بعد یه ماه رفتم بیمارستان که گچمو باز کنن. اول رفتم پیش پرستار بخش و براش کلی توضیح دادم که الان وقتشه که گچ پام باز بشه. می پرسه "همینچا گچ گرفتی؟" می گم "نه خیر! اصلا تو کانادا گچ نگرفتم!" خیلی شیک می گه "ما اجازه نداریم بازش کنیم! باید بری همونجایی که گچ گرفتی بازش کنن برات!" منم عین بچه های خوب پاشدم و کارت بیمه امو برداشتم و می گم "باشه! پس من با اجازه اتون یه تک پا برم ایران گچمو باز کنم دوباره برگردم خدمتتون!" تا چند ثانیه ماتش برده به من و بعدم یهو غش کرده از خنده می گه "وای ببخشید! من اصلا متوجه نشدم که گفتی ایران گچ گرفتی!" چپ چپ نگاش می کنم و می گم "ماری کوری من که گفتم اصلا تو کانادا گچ نگرفتم! حالا چه فرقی می کنه کجا!!"
خلاصه این جریان شکستن و باز کردن گچ پای من بود اونم تو بیمارستانای اینجا که همه می دونن هرچیز این مملکت خوب باشه ولی نظلام پزشکیش مفت گرونه و پدر آدمو در میارن وقتی می خوان یه کار پزشکی انجام بدن!
حالا با همه ی این تفاسیر همین چندروز پیش رو پارکتای خونه یه لحظه لیز خوردم و دوباره رو همین پای بینوا خوردم زمین! ۲-۳ روز هی محلش نذاشتم و به روی خودم نیوردم اما دیروز دیگه دیدم انگاری قد یه میلیمتر( حالا یه نیم متر بیشتر که فرقی نداره! داره؟؟) باد کرده که دیگه پاشدم رفتم بیمارستان. اتفاقا همون پرستار اوندفعه ایه بود و تا منو دید شناختم و زده زیر خنده می گه "تو همونی نبودی که اوندفعه می خواستی بری ایران گچ پاتو باز کنی؟؟" می گم " آره آره! خودشم! شناختی؟ دمتو تکون بده!!"
حالا دیگه براتون تعریف نمی کنم قیافه ی دکتره رو بعد از باز کردن پای منو دیدن ماده ی خوشرنگ و خوش ظاهر و خوش بویی که رو قوزک پام زیر بانداژ گذاشته بودم که ورمش بخوابه!( اگر گفتین چی بود؟؟؟ )
ولی جدا که کارساز بود و ورم پای منو کامل خوابوند. حیف که دیر یاد این معجون افتادم!
کلیم با دکتر کشتی گرفتم و قربون صدقه اش رفتم که گچ نگیره و به همون بانداژ رضایت بده و اونم در کمال متانت و احترام حرفمو قبول کرد و از بیمارستان سوتم کرد بیرون!

+ نوشته شده در دوشنبه 5 آذر1386;ساعت 21:52; توسط یارا; |

 
آهنگ روز..
 
 
 
دیروز از صبح استرس داشتم و به خودم می پیچیدم برای امتحان عصرم. اعصابمم که کرکره اش کاملا پایین بود و هرکی میومد دم پـَــرم یه شوت می زدم زیرش و می فرستادمش تو زمین حریف!! دیگه از استرس درسم نمی تونستم بخونم و فقط الکی حرص و جوش می خوردم  یا هی با میرزا حرف می زدم و اونم مدام دلداریم می داد که همه اشو بلدی و نترس و خونسردیتو حفظ کن که منم اینقدر حفظش کردم که از بر شدمش!! این اوضاع ما بود تا بعد از ظهر که دیگه کم کم حاضر شدم و راه افتادم به طرف قربانگاه! اول می خواستم با اتوبوس و مترو برم که دیدم وضع هوا حسابی خرابه و برفای رو زمین که شدید یخ زده بود و برفم دوباره گل نم گل نم داشت می بارید! گفتم با ماشین می رم تا ایستگاه مترو و ازونجا هم با مترو می رم که راحت تره. از شانس تــَـخمینی(!) من هم ماشین بنزین نداشت و سر راه رفتم که بنزینم بزنم.
تو پمپ بنزین پشت یه ماشینه  وایساده بودم که کارش تموم شه و خودم برم جاش که یهو از بغلم یه راننده ی دیگه مثلا خواست زرنگی کنه و بپیچه جلوی من که منم سرم بره راه مفتی به کسی نمی دم پامو گذاشتم رو گاز و رفتم جلوتر که این یارو نپیچه جلوم. همون موقع هم ماشین جلوییم کارش تموم شد و نشست پشت فرمون و رفت و منم کاملا رفتم تو جایگاه وایسادم. این وسط هم اون ماشینی که می خواست بپیچه جلوم چون من گاز داده بودم فرمونشو منحرف کرده بود که نماله به من که ازونور با یه ماشین دیگه که داشت وارد پمپ بنزین می شد سپر به سپر شدن و یه ذره خوردن به هم! ( چقدر ماشین تو ماشین شد! اگر متوجه نشدین چه اتفاقی افتاده عیب نداره! دوباره برید از اول بخونید حتما متوجه می شید!!)
خلاصه این دوتا ماشینه که خوردن به هم یهو همون راننده هه که می خواست بپیچه جلوی من از ماشینش با عصبانیت پیاده شد و منم همون موقع شیشه رو کشیدم پایین و خیلی آروم بش گفتم "من قبل از تو وایساده بودم و تو خواستی زرنگ بازی در بیاری" که یهو شروع کرد به من فحش دادن که چرا گاز دادم و نذاشتم بپیچه جلوم! خاک برسر حتی یه خالم رو ماشینش نیفتاده بود و اون یکی راننده هه هم حتی پیاده نشد از ماشینش که ببینه چی شده اینقدر که ضربه جزیی بود و بدون اینکه چیزی بگه گاز داد رفت منتها این یکی پیاده شده بود داشت حرصشو سر من خالی می کرد! اول خواستم خانوم باشم و جوابشو ندم و بذارم هرچی می خواد بگه! چون حق با من بود و همه هم شاهد بودن اما ول کن نبود و مدام داشت بلند بلند فحشهای رکیک می داد! ماها هم که از بچگی بهمون یاد دادن نباید دهن به دهن آدم دیونه گذاشت و هرکی هر چرتی گفت نباید جواب داد بهش و اگر جواب بدی شخصیت خوت می ره زیر سوال و ازین حرفا! ولی بعد از چند لحظه احساس کردم داره به شعور و شخصیتم توهین می شه و اگر همینجور وایسم هیچی بهش نگم بدتره! راستش من با تموم تربیت شرقی که دارم و همیشه هم بهم دیکته شده که شنونده باید عاقل باشه و یه دختر شخصیتش خیلی بالاتر ازین حرفاس که دهن به دهن یه مرد بی تربیت بذاره اما اصلا نمی تونم وایسم و فحش بخورم و اینجور موقع ها اگر جواب بددهنی یارو رو ندم بیشتر احساس حقارت می کنم خصوصا که مرد هم باشه! ( واضح و مبرهن هست انشاالله که این فقط نظر منه و هیچ اصراریم بر درست بودنش ندارم؟؟)
برگشتم اول با عصبانیت یه خفه شو بهش گفتم که یهو دوید سمت من! اول یه لحظه یاد صحنه های دعوا تو ایران افتادم که یارو از تو ماشینش قفل فرمون یا زنجیر در میاره و حمله می کنه به طرف مقابلش خصوصا اگر زن باشه که بیشترم قلدر بازی در میاره! اما فوری یادم افتاد که اینجا خیر سرش کاناداس و حق هم همه جوره با منه! راستش خیلی خودمو تحسین می کنم که نترسیدم و عقب نرفتم! دقیقا فاصله ی دماغش با دماغ من ۲ میلیمتر بود! کاملا اومده بود تو شکمم و دوباره خواست دری وری بگه که ایندفعه من سرش هوار کشیدم و هرچی از دهنم درومد بهش گفتم و کاملا خودمو تخلیه ی روحی رووانی مثانه ای روده ای کردم سرش!! خودشم جا خورده بود که من اول اونجوری آروم بودم و حالا هار شده بودم! دقیقا نفسامون می خورد تو صورت هم و می دیدم که چقدر دلش می خواست منو خفه کنه ولی حتی جرات نمی کرد دستشو بیاره بالا و منو هل بده عقب یا بهم آسیبی بزنه! آخر سرم اون بود که ساکت شد و برگشت رفت طرف ماشینش. نمی تونم بگم چه لذتی بردم ازین برخورد! ازینکه مثل ایران نباید به خاطر یه همچین اتفاقی با وجود اینکه حق باهام بود اما از ترس جونم عذرخواهی هم بکنم و فرار بکنم که آسیبی بهم نزنه! اینجا همه جوره حق با من بود و طرف هم خودش می دونست. همه ی پمپ بنزین ها هم دوربین مدار بسته دارن و می دونست که حتی تا همونجاشم غلط زیادی کرده و پاش گیره اگر ازش شکایت کنم! وقتیم دیدم داره عقب عقب می ره داد زدم الان زنگ می زنم پلیس