تبليغاتX
شکست غم روزگاران خوش است...
 

داریم با یکی از همکلاسیام حرف می زنیم که ازش می پرسم "از فلانی خبر داری؟" می گه "آره.. خیلی مریضه، کبدش مشکل داره." کلی ناراحت می شم که می گه "نگران نباش! حتما تاحالا خوب شده!" با شک می پرسم "چطور مگه؟" با خنده می گه "آخه بهش یه روش درمانی توپ معرفی کردم! گفتم تو ایران هرکس یرقان می گیره یا کبدش مشکل پیدا می کنه ازین ماهیای کوچولو زنده زنده می خوره! خیلیم سریع جواب می ده! توام برو ماهی فروشی ازین ماهی کوچیکا بخر بخور خوب می شی!" چشمام گرد شده بود از تعجب! با حرص می گم "خیر نبینی احسان! به این دختره ی کانادایی ِ سیت و سماقی و پرافاده گفتی ماهی زنده زنده بخوره بعدم تازه افاضات فرمودین که روش ایرانیاس؟؟ بزنم مقطوع النسلت کنم الدنگ؟؟" غش می کنه از خنده و می گه "نمی دونی وقتی داشتم بهش می گفتم چه جوری لب و لوچه اش آویزون شده بود! نزدیک بود حالش به هم بخوره! هی می گفت باورم نمی شه شما ایرانیا ماهی رو زنده زنده بخورین!!" احسان همونطور داشت می خندید و از شاهکارش تعریف می کرد و من یاد تمام سخنرانی ها و نطق های غرایی می افتادم که برای این دختره در وصف کمالات داشته و نداشته ی ایرانیا و فرهنگ چانصد هزار ساله ی ایران کرده بودم!! ای چیز تو دهنت احسان که اینجوری احساسات و عواطف ناسیونالیستی و وطن پرستی منو لگد مال کردی!! ببین چه جوری جیش کرد تو تمام زحمات من! حالا طرف دیگه تره هم برای حرفام خورد نمی کنه!! ای که الهی عقیم شی!!
هنوز داشت به شاهکار خودش می خندید! با حرص برگشتم بهش گفتم "مرگ" و رومو کردم اونور. چند دقیقه بعد دوباره اومده طرفم و می گه "حالا عصبانی نشو! این نشد یکی دیگه! چیزی که زیاده آدم بیشعور ایرانی نشناس که می تونی تربیتش کنی! حالا ازین به بعد برای یه نفر دیگه لکچر(!) بده خوب!!" بعدم خودش با خنده و به طور آهنگین اضافه می کنه "حالا از فردا همه تو دانشگاه می گن ایرانیا خر و با خور می خورن! مرده رو با گور می خورن! ماهی رو زنده می خورن!!"
بهش می گم "مرده شور ترکیبتو ببرن" و راهمو می کشم می رم! راستش خودمم دیگه خندم گرفته!! یاد حرف یه نفر می افتم که می گفت "ایرانیای خارج از کشور یه شغل دوم ثابت دارن که اونم تشریح و توضیح تاریخ غنی و فرهنگ و ملیتشونه و در کنارشم ماست مالی گندایی که اعمال حکومتی می زنن!" راست می گفت... شده حکایت ما!! والا...


* امروز اولین برف امسال قدومشون رو بر سر فرق شهر ما گذاشتن! البته خیلی زیاد نبود و فقط یوخده در حد سفید کردن زمینا و گل و شل راه انداختن بود فقط. ولی دیگه سرش باز شد و از یکی دو هفته ی دیگه یه سره برف می بینیم تا چهار پنج ماه بعدش! بدم نیست.. تغییر ذائقه ایه باس خودش! البته آخراش که می شه دیگه شدیدا احساس می کنی این همه تغییر ذائقه داره دلتو می زنه و شدیدا احساس شکوفه زدگی بهت دست می ده!!


** دیشب حدودای ساعت ۲ نصفه شب اینترنتمون یه کم مشکل پیدا کرد و بنده هم که در حال انجام فریضه ی الهی وبلاگ خوانی و ایمیل نگاری و چت اندازی(!) با دوستان اونور آبی بودم یهو دیدم به کل قطع شد. اول فکر کردم اشکال از وایرلس هستش ولی هرچی صبر کردم درست نشد و بعد دیدم نه خیر مثل اینکه کل اینترنت مرکزی و خط تلفن دچار مشکل شدن. فوری از جام پریدم و رفتم شماره تلفن شرکتی رو که ازش سرویس می گیریم پیدا کردم و بعد از کلی بالا پایین پریدن و بــــَل بل کردن بالاخره تونستم با یکی از پشتیبانها صحبت کنم. بردار گرام هم که در تمام این لحظات نظاره گر تلاش های بی وقفه ی من بودن افاضات فرمودن "شرط می بندم اگر من الان رو به موت بودم این دختره اینجوری کک به تنبونش نمی افتاد و بالا پایین نمی پرید که برای وصل اینترنتش داره خودکشی می کنه!!"
راست می گه؟؟؟ نه عزیز جان!! اغراق کرد!!! شما چه ساده ای که باور می کنی!!


*** شماهام قد من عاشق و دل خسته ی انار هستین؟؟ من که مورد علاقه ترین میوه ام اناره! اونوقت بیشترین شکنجه ی زندگیم هم اینه که افتادم این گوشه ی یخبندون و سردسیر دنیا که خودشون که اصلن نمی دونم انار دمپاییه یا آفتابه! فقط تو فروشگاهای ایرانی دارن که اونم ۲ تا دونه رو می فروشن ۵ دلار! خوب آدم زورش میاد دیگه! این در حالیه که دوتا خوشه ی بزرگ موز ۵۰ سنت یا یه کیلو سیب یا پرتغال ۸۰ سنته! فرقو می بینین توروخدا؟؟؟ آخه این چه سرنوشتیه من دارم!!
حالا خیلی خودتونو ناراحت نکنید... بالاخره مشکلات زندگیه دیگه!!! هرکسی یه جورشو داره! ماهم اینجوریشو!!!
شماها فکر نمی کنین من این پاراگرافو حداقل می ذاشتم یه شبی می نوشتم که قبلش دوتا دونه انار بزرگ دونه قرمز ترش و شیرین نخورده باشم؟؟؟ خودم که اینطور فکر می کنم!!

+ نوشته شده در چهارشنبه 30 آبان1386;ساعت 0:27; توسط یارا; |

 



*می گم " خیلی بدی!"
می گه " عوضش تو خیلی گلی!"
می گم " ازت حسابی عصبانیما، خر نمی شم!"
می گه "حالا من چیکار باید بکنم بانو؟"
می گم " فعلا صدات در نیاد!"
می بینم ساکت شده و چیزی نمی گه! با حرص می گم"خوب یه چیزی بگو!"
با صدای شیطون می گه " دوست دارم!"
یهو دلم آب می شه! می گم" من که گفتم خر نمی شم!"
می گه " من هیچ وقت خرت نمی کنم!!" 
می گم " پس چطوری عاشقتم؟"
می گه " چون خودت خری!!!"

**همیشه سر اینکه بعد از ازدواج چرا خانمها با فامیلی همسرشون خطاب می شن بحث داشتیم! هرکدومم دلایل خودمونو داشتیم و سعی در متقاعد کردن اون یکی! اون میگه جدای از مسائل قانونیش یه حس تعلق شیرین برای مرد داره من می گم شخصیت حقوقی زن توی این مساله نادیده گرفته می شه، یکی که خودش نام خانوادگی داره ازشم راضیه چرا باید از یه نام دیگه استفاده کنه؟( خصوصا اینجا که به طور رسمی فامیلی خانمها بعد از ازدواج تغییر می کنه.)
چندماه پیش با هم یه رستوران رفته بودیم و چون شلوغ بود باید اسممونو می دادیم تا به نوبت صدامون کنن و دم در هم از قضا و اتفاقی من فامیلیمو به آقاهه گفتم و اونم نوشت یارایی( مثلا!) بعد از چند دقیقه صدا زد آقای یارایی! ماهم همینطور نشسته بودیم و طبق روال همیشگی درحال تشریح کردن دل و قلوه بودیم! بعد از چند لحظه دوباره صدا زد باز ما به روی خودمون نیوردیم! دیگه وقتی برای بار سوم با عصبانیت و لحن تهدید آمیز داد زد" آقای یارایی" من با تعجب گفتم " نکنه مارو می گه؟" میرزا هم اهن و اوهونی کرد و گفت "عمرا!" تو همون حال آقاهه چشمش به ما افتاد و با چشم غره گفت "آقای یارایی تشریف نمیارید؟!" قیافه ی درهم میرزا و خنده های یواشکی من دیدن داشت! ازون موقع تاحالا تا حرفامون می رسه به این بحث می گم " فعلا تو یکی حرف نزن که هنوز هیچی نشده فامیلی من اومده روت! زیادی حرف بزنی اسمتم عوض می کنم!!"


***می گه "دلم تنگ شده!"
با حال گرفته می گم "منم همینطور!"
می گه "تعطیلات کریسمس نمیای اینورا؟"
می گم "آخه تعطیلاتش خیلی کوتاهه بدتر دلم خون می شه اگر بیام، بعدم ممکنه خودمون مهمون داشته باشیم تا اواخرش"
می گه " حوب حداقل سیزده به در کریسمسو بیا!"

**** می گم "تو که خسیس نبودی، خوب بده بهش!"
می گه "خوشم نمیاد، لپ تاپ یه چیز شخصیه!"
می گم "حالا عیبی نداره که!" 
می گه " ۲ ساعت می خواد زل بزنه به مونیتورش!"
می گم "خوب مگه چه اشکالی داره؟!!!"
با حرص می گه "نمی خوام عکستو از رو دسکتاپ بردارم!"

***** مامان بانو می فرماین "بیا دیگه! دیر شد."
می گم "وایسا ساعت و انگشترمم بردارم و بیام."
تا می بینتم می گه" سلیقه ی میرزا هم خوبه ها!"
 می دونم که به خاطر مدل آرایش و لباس جدیدمه!! با اعتماد به نفس لبخند می زنم و می گم "بله، معلومه!"
اشاره به دستم می کنن و می فرماین "منظورم ساعت و انگشتریه که کادو بهت داده!" 

****** آهنگ روز...

********قالب وبلاگ به نظرتون چطوره؟؟ قبلیو خیلی بیشتر دوست می داشتم ولی متاسفانه دیگه قابل استفاده نیست...حالا دارم سعی می کنم اینم دوست بدارم!

+ نوشته شده در یکشنبه 27 آبان1386;ساعت 22:34; توسط یارا; |

 

 امروز صبح تو آسانسور آذینو دیدم و بعد از یه سلام و عیلک کوتاه زودی از دستش در رفتم.

دختر خوبیه و ۳-۴ سالی می شه که با خانوادش اینجا زندگی می کنن ولی بزرگترین

مشکلی که داره اینه که با ۲۶ سال سن فوق العاده ساده اس و می تونم بگم تقریبا هیچ

اطلاعاتی تو هیچ زمینه ی سیاسی اجتماعی فرهنگی ادبی هنری ورزشی و حتی

سک*سی (!) نداره! تحصیلات عالیه نداره و از وقتی اومده فقط هر ترم یکی دو تا درس

برای خالی نبودن عریضه تو کالج بر می داره. زیبایی چندانی هم نداره و شدیدا هم تو رژیمه

که حداقل(!) یه چونصد کیلویی از وزنشو کم کنه!

حالا با این اوصاف همین چند وقت پیش با یه پسری که تو ایرانه نامزد کرده! وقتی عکس

پسره رو نشونم داد قولنج روده کردم از شوک! یه چیزی تو مایه های بهرام رادان با همون

چشمای آبی و صورت جذاب! فوق لیسانس فلسفه و تک پسر یه خانواده با سطح مالی

خوب!!

والا منم شاخام داشت از چشمام می زد بیرون وقتی اینارو فهمیدم و هیچ جوری نمی

تونستم یه رابطه ی منطقی برای این شرایط پیدا کنم! خوب شما باشید چی فکر می کنید؟

پسری با این شرایط چرا با همچین دختری می خواد ازدواج کنه؟ مطئنا نه عاشق جمال پری

روی دختره شده و نه شیفته ی کمالات نداشته اش! از قبلم هیچ آشنایی با هم نداشتن و

به صورت کاملا سنتی خانواده هاشون به هم معرفی شدن! حالا همچین ازدواجی غیر از

نقشه کشیدن ِ پسره و وارد شدنش از راحت ترین راه برای خروج از ایران چی می تونه

باشه؟؟؟ چرا آدما -دخترا- گاهی اینقدر ساده می شن و نمی فهمن داره چه اتفاقاتی

براشون می افته؟ چرا اینقدر کور و احمق می شن که شرایط خودشونو یادشون می ره و یه

کمم فکر نمی کنن که این اتفاقی که داره می افته یه ذره غیر عادیه؟! هروقت این دخترو

می بینم دلم می خواد بهش بگم یه کم چشماتو بیشتر باز کن اونقدرا هم که فکر می کنی

طرف عاشقت نشده! ولی باز با خودم می گم شاید من اشتباه می کنم و خدا زده پس کله

ی پسره و بالاخره یه چیزی تو این دختر دیده که از راه دور و ندیده(!) عاشقش شده! اصلا

اگرم داره سرش کلاه می ذاره به من چه؟ همچین آدمایی که اینقدر ساده لوحن استحقاق

دارن هر بلایی سرشون بیاد. نمی دونم، ممکنم هست جدی جدی جریان اونقدرا که من

فکر می کنم پیچیده و پلیسی نباشه ولی منطق این موضوع می لنگه!

حالا شاید جالب باشه بگم چه جوری این همه شناخت از آذین به دست اوردم.

چند وقت پیش یه مدت بعد از ظهرها موقع برگشت به خونه مسیرمون از یه جایی یکی می

شد و کلی فرصت به دست می اورد برای تعریف کردن از ذوق مرگیاش برام! اون موقع ها

هم شدیدا مشغول مراسم خواستگاری تلفنی و در گیر و دار شناخت دورادور پسره بود!

مثلا می گفت شادوماد ازش پرسیده "به نظرت چرا عدد ۲ دوئه، عدد ۳ سه؟؟" یا " فکر می

کنی نظم جهان با چه برهانی اثبات می شه؟" بعد خودش غش می کرد از خنده می گفت

"من نمی فهمم این سوالای تخ*می رو از کجاش در میاره این پسر!" وقتی گفتم"مگه نگفتی

فلسفه خونده؟ خوب این چیزاییم که ازت می پرسه یه جورایی فلسفیه دیگه!" با چشمای

گرد شده و قیافه ی متعجب نگام کرد و گفت" راست می گیا!! اصلا حواسم نبود!" یا مثلا

می گفت پسره باهاش راجع به سک*س بعد از ازدواج صبحت کرده و بعدم از من می پرسید

فلان(!!) چیز چه جوریه! منم که فداکار!!! مجبور می شدم برای یه دختر ۲۶ ساله کلاس

تشریح آناتومی بدن بذارم!!! احساس عمو اسدالله تو دایی جان ناپلئون بهم دست می داد!!

حالا اینا دو سه تا نمونه ی ساده بودن در اثبات سادگی آذین! ولی یه مورد سوپر و استثنایی

هم هست که حیفم میاد اونو تعریف نکنم!

یکی از دفعه هایی که داشت از حرفاشون برام می گفت لابه لای صحبتش اشاره کرد که

دیروز راجع به لیلی و مجنون حرف زدن و آخر حرفاشم پرسید " جریان لیلی مجنون چیه؟"

خوب همچین سوالی از آذین با توجه به شناختی که بهش پیدا کرده بودم بعید نبود!!

حسابیم خسته بودم و رو صندلی قطار وار رفته بودم و حرفاشو یکی در میون می شنیدم.

یه کم لای چشممو باز کردم و گفتم " تو یعنی حتی تو کتابای مدرسه هم راجع به لیلی

 مجنون نخوندی؟" جواب داد "چرا! یه چیزایی می دونم ولی آخه عماد می گفت چندجور

داستان داره!" در همون حال خمیازه کشیدن گفتم "آره، خیلیا راجع بهشون شعر گفتن. لیلی

و مجنون نظامی داریم، لیلی و مجنون مولوی داریم..." که یهو وسط خطابه ی من برگشت

گفت " نظامی فامیلیشونه؟؟؟"

نه! بینی بین الهی شما جای من بودین چیکار می کردین و چی جواب می دادین؟؟ دیگه این

یکیو منم ازش انتظار نداشتم! فقط تونستم برای پسره صبر الیم و عاجل بخوام از درگاه

عبودیت!!

ازون روز به بعدم هروقت می بینمش فوری با یه سلام علیک کوتاه سر و ته حرفارو هم

میارم و فلنگو می بندم چون فهمیدم این دیگه خیلی از دنیا پرته و با توضیح دادن یکی دو تا

مساله براش مشکلاتش حل نمی شه و فقطم اعصاب خوردیش برای خودم می مونه!




* امروز عصر یه دوربین مخفی خیلی بامزه تو تلویزیون دیدم. یه پیرمردی وسط خیابون زیر یه

پنجره وایساده بود و به هرکی که رد می شد می گفت کلید خونه اشو یادش رفته بیاره و اگر

می شه شما ازین پنجره برید تو و در خونه رو برای من باز کنین! همه هم احساس دهقان

فداکاری بهشون دست می داد و فوری از پنجره می رفتن بالا و می پریدن تو خونه که یهو می

دیدن تو خونه یه آقا و خانم برهنه رو تخت خوابیدن و مثلا مشغول انجام عملیات(!) هستن و زنه

هم تا یارو رو می دید شروع می کرد به جیغ زدن! ازونورم پیرمرده از زیر پنجره فرار می کرد!!

اینقدر قیافه ی اونایی که می پریدن تو و اون صحنه رو می دیدن وحشت زده و متعجب و خنده

دار می شد که اگر فوری بهشون نمی گفتن دوربین مخفیه همونجا از ترس سکته می کردن!




** عشق یعنی هیجان و انتظار برای شنیدن صدات و گرم شدن همه ی تن و بالا رفتن ضربان

قلب موقع گوش کردن به حرفات...

 

*** آهنگ روز... 

+ نوشته شده در چهارشنبه 23 آبان1386;ساعت 23:22; توسط یارا; |

 

شهری که من زندگی می کنم دو زبانه اس و زبان اصلی هم متاسفانه فرانسه اس! یعنی با

اینکه زبان رسمی کشور انگلیسیه ولی تو این استان زبان اول فرانسه هست و شدیدا هم

روش حساسیت و تعصب دارن جوری که اگر قسمت های فرانسه نشین شهر باهاشون

انگلیسی حرف بزنی می خوان بزننت و کلا یه قوم و خویشی دوری با دایی جان ناپلئون دارن

تو دشمنی با انگلیسا! خلاصه که دونستن فرانسه اینجا خیلی خوبه و کمک می کنه ولی من

خیلی برای یادگیری فرانسه تلاش نکردم چون دانشگاه های بزرگ و خوب اینجا انگلیسی زبون

هستن و منم تو محله ی انگلیسا زندگی می کنم و خیلی ازین لحاظ تو فشار نبودم تاحالا

( بهم بر می خوره اگر بخوای فکر کنی اینارو گفتم که رو تنبلیم سرپوش بذارما!!)

تو همه ی فروشگاه ها هم افرادی که استخدامن دوتا زبان رو باید بتونن صحبت کنن برای

جواب دادن به ارباب رجوع ولی خیلی وقتا هم پیش میاد به خاطر همون تعصبات مزخرفشون

فروشنده ها اصلا انگلیسی صحبت نمی کنن و بلدم نیستن که صحبت کنن!منم که مار(!)

دارم و وقتی می بینم طرف تعصب داره همون یوخده و نصفی جمله ی فرانسه هم که

بلدمو به کار نمی برم و این می شه که جفتمون با ایما اشاره با هم صبحت می کنیم!!

حالا اینو داشته باشید تا عارض شم خدمتتون!

دیروز سر راه خونه رفته بودم برای خودم غذا بگیرم. ساعتیم بود که رستوران و سر فروشنده

ها حسابی شلوغ بود. غذایی که می خواستمو سفارش دادم و رفتم تو صف صندوق ایستاده

ام که پولشو حساب کنم که شانسم زد و طرف فرنچ دو آتیشه از آب درومد! به فرانسه گفت

"غذارو برای اینجا می خوای یا می بری بیرون؟" خیلی ساده گفتم " to go"! اینقدر بیغ بود که

حتی اینم نفهمید و با شک و اشاره به طرف در رستوران اشاره کرد و گفت " یعنی برای

بیرون؟" منم با حرص یه "yes" غلیظ و آبدار نثارش کردم و یه ایش و اوشیم کردم و  برگشتم

دستمو بردم بالا و خواستم به تقلید از خودش به طرف در رستوران اشاره کنم برای تاکید حرفم

که یهو دستم شتلق خورد به یه چیزی!!! اولش نفهمیدم چی شده و فقط صورت یه آقایی رو

دیدم که با چشمای گرد شده تو فاصله ی چند سانتی متری صورتمه و آدمای دیگه که همه

کله کشیده بودن و کارد چنگالای دستشون تو هوا مونده بود و داشتن تو سکوت منو نگاه می

کردن! خودم اینقدر جا خورده بودم و یهو جو همچین ساکت و بی صدا شده بود و کل جمعیت

بهم زل زده بودن که گفتم الان همه اشون می ریزن سرم و ترتیبمو می دن!!!

تازه فهمیدم چیکار کردم! همون موقع که دستمو برده بودم بالا و می خواستم به طرف در

اشاره کنم به معنی اینکه غذارو برای بیرون می خوام یه آقاییم پشت سرم وایساده بوده و

دست منم زارپ خورده تو صورت یارو! اینقدر هول شده بودم که اول یه سری پرت و پلا به

فارسی گفتم و بعدم تند تند یه کم به انگلیسی یه چیزایی توضیح دادم و غذارو زدم زیر بغلم و

زدم به چاک!

حالا از دیروز یه سره دارم قربون صدقه ی خودم می رم که زودتر راضی شم برم کلاس فرانسه

تا به جرم ضرب و شتم بازداشت نشدم!!

 

* به نظرتون اینکه من گاهی شدیدا مارم می لوله که با میرزا دعوا کنم و بعدم بذارم تاقچه

بالا که اون هی ناز بکشه و مراسم آشتی کنون راه بندازه نشونه ی چیه؟ آره آره! دقیقا!!!

 خودمم شدیدا معتقدم نشونه ی عقل سلیم و روحیه ی صلح پذیرمه

 





 

+ نوشته شده در سه شنبه 22 آبان1386;ساعت 22:17; توسط یارا; |

 

۲۳ نوامبر یه امتحان سخت انگلیسی دارم که دیگه فکر کنم تا اونروز برسه و خود امتحانو بدم

شب هفتمم گذشته باشه!!! بس که دارم حرص می خورم و یه سره در حال فرو کردن

کلمات جدید تو مغزمم.

جزو امتحانای ورودی ِ دانشگاس ولی می شه در طول درس خوندن پاسش کرد. مثلا یه

نمونه ی ساده شده ای از کنکور ایران در نظر بگیرید. ( فکر کنم یه کم بی انصافی کردم!

خوب شما خیلی ساده تر از کنکور ایران در نظر بگیرید، نه یه کم!!! البته از لحاظ تعداد درس و

فشاری که رو بچه ها هست منظورمه! وگرنه که امتحانش امتحان سختیه.) دو بخشم

هست که بخش اول سوالای چهار گزینه ایه و بخش دوم باید یه مقاله ی ۵۰۰ کلمه ای آدم

حسابی راجع به موضوعات جفنگی که نمی دونم از کجاشون در میارن و از کدوم سوراخی به

مخشون می رسه بنویسیم. یه مدت زمان خیلی محدودیم برای جواب دادن داره.

حالا برای بخش اول که سوالات چهار گزینه ایه ازخیلی وقت پیش دارم یه عالمه کلمه با جی۵

( G5) حفظ می کنم. به جون بچه ام(!) کلماتین که خود انگلیسی زبونا نصفشو نمی دونن!
 
چند روز پیش دوستم - که انگلیسی زبونه-  اومده می گه بده ببینم چی حفظ می کنی! چند

تا از کارتارو برداشته می بینم هی داره زور می زنه و یه اصواتی از دهنش در میاد ولی کلمه

رو تلفظ نمی کنه! می گم " چته تو! نکنه داری پشت کارتو می خونی که معنی فارسیشه؟"

بعد رفتم می بینم نه بابا! داره خیر سرش زور می زنه انگلیسیشو بخونه! وقتی دید من هاج

و واج دارم نگاش می کنم برگشته می گه " مطمئنی این انگلیسیه؟" فکر کن!!! حتی

نمی تونست بخونتش!!! اونوقت ماها باید اینارو برای امتحانه بلد باشیم! البته من خودم

خیلی خوشحالم که یه توفیق اجباری نصیبم شده و دارم دایره ی لغاتمو زیاد می کنم،

خصوصا با این روش که خیلی راحت حفظ می شم و زیادم سختم نیست، اما غصه ام ازینه

که زیاد کاربردی ندارن و یه سری لغات چپ اندر قیچیه قلمبه سلنبن که فقط تو امتحان به درد

می خورن!

حالا من فقط می خوام ببینم کی بوده گفته هرچی بیشتر حافظه رو پر کنید بیشتر فعال می

شه؟ من خودم برم از مرکز ثقلش آویزونش کنم! ( نه برادر! شوما چرا فکر هرز می کنی؟
 منظورم اون مرکز ثقل نبود که!!!) ولی جدا دیگه مغزم کش اومده! فکر می کنم

یه سری اطلاعاتو باید از توش بریزم بیرون تا جدیدارو بتونم توش منتقل کنم! آخه این انصافه؟؟

 

+ نوشته شده در یکشنبه 20 آبان1386;ساعت 19:10; توسط یارا; |

 


امروز ازون روزا بود که من باز دچار خودشیفتگی حاد شده بودم و احساس می کردم به خاطر

لطفی که به خدا می کنم و در حال زندگی کردن تو دنیا هستم باید از خودم قدردانی کنم!!!

اول به قصد خریدن یه دونه پلیور رفتم تو مغازه. بعد دیدم فروشنده می گه اگر دوتا بگیری

دومی نصف قیمت می شه. منم که صرفه جو!!! با خودم گفتم خوب حالا که نصف قیمته حیفه

و من که تا آخر زمستون چونصد تا پلیور می گیرم خوب اینم روش و اگر بخرم سود کردم و حالا

بذار بخرم اصلا میدمش کادو و.......! خلاصه اینقدر شیره مالیدم سر خودم تا بالاخره خودمو

خر کردم جفت پلیورارو بخرم!!! 

از مغازه که اومدم بیرون رفتم یه مرکز خرید آرایشی بهداشتی. از ردیف لوازم آرایشی به

سلامت گذشتم و بر نفس اماره ام فائق اومدم ولی قسمت بهداشتی دیگه پاهام شل شد!

هرچقدر منتظر شدم یکی ازین فروشنده های خوشرو و مودب و اتو کشیده بیاد سراغم دیدم

نه خیر خبری نشد و می خواستم برگردم بیرون که در ادامه ی همون پروسه ی خود خرکنی(!!)

گفتم خوب اونا منو ندیدن! من که اونارو دیدم!!! بعدم رفتم و از یکیشون راجع به کرم

مرطوب کننده ی معمولی پرسیدم. حالا ازون انکار که می گه تو مرطوب کننده نمی خوای و

همون ضد آفتاب برات کافیه از من اصرار که به جدت قسم من بهتر از تو می دونم که مرطوب

کننده لازم دارم! آخر سرم همون مارک ضد آفتابمو گرفتم و خوشحال و خندان اومدم بیرون.

اینقدرم خوبه که از صبح تاحالا همون یه ذره ای که زدم هنوز پوستم مرطوبه و الانم شدیدا

احساس شادابی و نشاط پوستی دارم!

بعدشم رفتم ۳ تا تاپ خریدم و درست موقعی که دیگه با فحش و کتک گوشمو گرفته بودم و

خودمو داشتم از مرکزخرید مینداختم بیرون یهو چشمم به یه جفت کفش قرمز بدون پاشنه

افتاد که عین هیپنوتیزم شده ها سرجام خشکم زد! لامصب اینقدرم خوشگل و راحت بود

وقتی پوشیدمش که دیگه هیچ راهی جز خریدنش برام باقی نموند!

پاکت کفشو که گرفتم دستم دیگه چشمامو بستم و بدو از پاساژ زدم بیرون که بیشتر ازین

آتیش نزنم به مالم! تازه جای آخر نزدیک بود کردیت کارتمم جا بذازم که خدا خیر بده فروشنده

رو!

 

* حذف شد...

 

**  این فیلمو دیدین؟ زیاد جدید نیست اما اینقدر لطیف و قشنگه که به دیدنش می ارزه. اگر

دختر هستین( یا دارین!) و پدرتونم احساساتیه ( یا راجع به دخترتون خیلی احساساتی

هستین!) دیدنشو حتما توصیه می کنم...


 

+ نوشته شده در شنبه 19 آبان1386;ساعت 23:23; توسط یارا; |

 

یکی از حواس پنج گانه ی من که همانا حس بویاییم باشه به طرز فجیع و هاپو واری(!!) قوی

هستش و حساسه! تا حدی که برام تبدیل شده به عذاب الیم و وسواس شدید! کافیه تو

قطار و مترو یه نفر تا شعاع ۲ متریم بشینه که کمی خودش یا لباساش بوی ناجور داشته

باشن، اونوقت دیگه یا حتما باید تو ایستگاه بعدی واگنمو عوض کنم یا اگر تو اتوبوس باشم که

به کل پیاده می شم و با اتوبوس بعدی می رم! اگرم رو صندلی کنار دستیم بشینه که تا

ایستگاه نفسمو تو سینه ام حبس می کنم و تا مرز شتافتن به دیدار حق پیش میرم!

حتی چندین بار با اینکه اینجا بردن ِ ماشین طرف مرکز شهر بزرگترین دردسره تصمیم

 گرفتم ماشین ببرم برای دانشگاه رفتن اما اونجوریم یه مدل دیگه ستم بود!

دیگه سر کلاس درس که محیط بسته تره و واگنی هم نیست که عوض کنم و از بدبختی

ایستگاهیم وجود نداره که توش پیاده بشم وضعم به مراتب اسفناک تره! عین این خانه به

دوشا تو هر کلاس کیفمو می گیرم رو کولم و دستک بندیلمو جمع می کنم و مدام ازینور

کلاس می رم اونور و جامو عوض می کنم! البته بیشتر اوقات هم از همه طرف با انواع و

اقسام بوهای وحشتناک محاصره می شم و دیگه مجبورم به این قضاو قدر بدبو تن در بدم! ۳ تا

از ملیت ها هم هستن که یکیشون برای یه کلاس ۴۰ نفره ی بزرگ کافیه! هندیا و پاکستانیا

که بیشترشون با اون ادویه های تند و تیزی که به غذاشون می زنن تا کتاب دفتراشونم بو

می ده!!!  چینیا هم بس که ترب و سیر و پیاز می خورن حتی اگر فقط دم کنن و بازدم ندن

هوا معطر می شه!!! عرب ها هم (بعضیاشون البته) برای عطر و گلاب پاشیدن به هوای یه

دانشگاه کافین! اونوقت من با این حس بویایی مزخرفم که تو سرمای منفی ۳۰ درجه ی

زمستونای اینجا هم باید هر صبح تمام پنجره ها و درای خونه رو باز کنم تا بو و هوای تو خونه

عوض بشه، با همچین افراد خوش بویی هر روز سر و کار دارم!

البته قبول دارم نصفشم به خاطر حساسیت و نفطه ضعف خودم رو این موضوعه! ولی به

هرحال بدجوری عذابم می ده! به قول میرزا ما تو ایران اینقدر به همون جامعه و فرهنگ و

رفتارای قابل قبول خودمون عادت کردیم که اصلا بلد نیستیم خودمونو با آدمای یه دنیا و

جوامع دیگه وفق بدیم و کلی باهاشون مشکل داریم!

این مشکل منم ریشه در بچگیم داره و از همون بچگی هم دردسر کشیدم سر این قوم و

خویشی با هاپوهای عزیز!

دختر جوون همسایه امون که خیلیم منو دوست داشت و هروقت می دیدم تا دو سه دور منو

نمی مالوند و نمی چلوند رضایت نمی داد، همیشه بوی پیاز داغ و سبزی قرمه می داد!

دفعه ی آخری که اومد جلو و با زبون بچه گونه گفت " میای بغلم؟" گفتم " نه " و وقتی

با نیش باز پرسید " چرا؟" گفتم " چون بو می دی!!!" همچین بهش بر خورد که دیگه نیومد

سراغم! البته بماند که بعدش مامانم چه دعوای مفصلی کرد منو سر این موضوع! اون موقع

همش ۴ سالم بود!!

دیگه شوما خودت حدیث مفصل بخوان ازین مجمل!

 

* تاحالا ناز آقایونتونو ( دوست پسر یا همسرانتونو) کشیدین؟

 چند روز پیش میرزا می گه " چرا همیشه چه حق با تو باشه چه نباشه، در هرصورت بعد از

بحثا و ناراحتیامون من باید ناز تورو بکشم؟" کلی فکر کردم و به مغزم فشار اوردم و آخر سر با

یه لبخند فاتحانه می گم " چون دوسم داری!" بعد گفت " یعنی شما بنده رو دوست نداری آیا؟"

ایندفعه دیگه همه جامو تحت الفشار قرار دادم وقتی دیدم جوابی ندارم گز اضافی خوردم و

گفتم" خب حالا منم ایندفعه ناز تورو می کشم!" اونم نامردی نکرد و گفت" یالا همین الآن

بکش!"

جدا عجب کار سختیه ها!!! ناز دونیم کش اومد تا یه کم نازشو بکشم! بعد از دو دقیقه هم

گفتم " برای امروز بسه دیگه!" از شدت خنده تلفن از دستش افتاده بود! هی می گفت

"همین؟؟؟" واقعا هم بیشتر بلد نبودم! جدا این آقایون کار سختی می کنن اینقدر گاهی اوقات

ناز و منت می کشن! دیگه ازون روز تاحالا دلم نمیاد زیاد ناز و ادا بیام و سر به سرش بذارم!

خوب تنبیه ام کرد!

** یه فیلم ایرانی جالب دانلود کردم و دیشب دیدمش به اسم "چه کسی امیر را کشت"!

تاحالا فیلم این مدلی ندیده بودم! همش ۷ تا بازیگر داشت و همگی هم معروف. هیچ

کدومشونم مقابل همدگیه بازی نمی کردن و فقط تو دوربین و با مخاطب حرف می زدن!

یه مدل جدید بود که تاحالا مشابه اشو ندیده بودم. البته خیلی ممکنه سرگرم کننده نباشه

اما به یه بار دیدنش می ارزه به خاطر سبک جالبش.


*** تاحالا یه قالب بزرگ پنیر موزارلا یا چدار رو خالی خالی با کورن فلکس( کورن فلکس خشکا!

نه با شیر!) خوردین؟ من که چند ساعتی می شه عین این کولیا نشستم یه گاز از پنیره می

زنم و یه مشتم از کورن فلکسا می ریزم دهنم! خوشمزه می شه، گارانتی می کنم!!


*** عاشقتم...

+ نوشته شده در پنجشنبه 17 آبان1386;ساعت 21:32; توسط یارا; |

 

همین الان خوندن این کتاب رو تموم کردم. هنوزم درگیر هیجانات میانی کتاب و غافلگیری

قسمت پایانیش هستم! به قدری گیرا و جذاب بود که صبح گرفتمش دستم و شروع به

خوندنش کردم و ساعت ۱۱ شب تموم شد. خوشحالم که از چند فصل اول که حسابی بی

سر و ته به نظر می رسید و نمی فهمیدم جریان چیه، گذشتم و از خوندنش دلسرد نشدم و

تازه اواسط کتاب مشخص شد جریان ۲-۳ فصل اول چیه! 

تابستون که ایران بودم هم خودم چندتایی کتاب گرفتم هم دوستم برام کلی کتاب اورد. 

"سپاه گمشده ی کمبوجیه " هم جزو کتابای اهدایی بود و هروقت چشمم بهش می افتاد و

وقت نداشتم شروع به خوندنش کنم کلی حرص می خوردم!

موضوع اصلی کتاب راجع به ترو*ریسم در خاورمیانه و شیوه ی افراطی مسلمونها در مقابله

با غرب هستش، ولی نویسنده به قدری قشنگ مطالب باستان شناسی و تروریستی رو

باهم ادغام کرده و داستان رو حول یک محور عشقی بین دختر و پسر ماجرا چرخونده که به

هیچ وجه خسته کننده نیست. خصوصا برای یکی مثل من که جان نثار تاریخ و باستان

شناسی هستم خوندنش مثل خوردن یه پاکت پر اسمارتیز m&m بود!!! یکی دیگه از چیزایی

که شدیدا باعث شد ازین کتاب خوشم بیاد این بود که در عین حال که چهره ای کریه و منفور

از بزرگترین تروریست کشور مصر که یک مسلمان خر مذ*هب افراطی بود ارائه می داد

( بدمن اصلی ماجرا)، دقیقا به موازاتش هم یک چهره ی دوست داشتنی از یک پلیس

مسلمان میانه رو و وظیفه شناس نشون می داد و کاملا این موضوع رو القا می کرد که الزاما

همه ی مسلمونا افراط گرا و تروریست نیستن!

خلاصه که اگر به باستان شناسی و رمز و رموز مصر قدیم که با تاریخ باستان ایران تلفیق

شده علاقه دارید خوندن این کتابو حتما بهتون توصیه می کنم! در ضمن من هیچی از ماجرا

رو لو ندادم، خیالتون راحت.

سپاه گمشده ی کمبوجیه... نویسنده پل ساسمن.... ترجمه ی هما ارژنگی... انتشارات

عطائی... قیمت ۳۹۰۰ تومان

* می دونم خیلی کتاب جدیدی نیست پس نیاین بگین خودتون ۲ سال پیش که چاپ شده

خوندینش! با توجه به تیراژ کم کتاب مشخصه افراد زیادی نخوندنش!

** اسم دختر اصلی ماجرا " تارا " بود و من مدام یاد دختر یکی از دوستام می افتادم که اونم

همین اسمو داره. همش ۴ سالشه و خیلیم بامزه حرف می زنه. چند وقت پیش می گم " تارا

حسابی تپل شدیا!" برگشته با کلی ناز و ادا می گه " آره... ماشالا (!!) شدم شدم ۳۰

کیلومتر!!!"

*** برای اینکه بار فرهنگی این پست از مرز ۳۰ کیلومتر (!!) هم بگذره بگم که اگر فیلم

تعطیلات مستر بین رو ندیدین حتما ببینین. خیلی خنده دار و سرگرم کننده اس.

+ نوشته شده در یکشنبه 13 آبان1386;ساعت 0:22; توسط یارا; |

 

امروز تقریبا اولین روز سرد امسال بود و می شه گفت دیگه زمستون شروع شد. این

سومین زمستونیه که اینجام و امیدوارم سرمای امسال از سالای قبل برام قابل تحمل تر

باشه.

خدا هم بیامرزه پدر این " گلوبال وارمینگ" رو که هی داره بیشتر این کره ی زمین گرم می

شه! البته نباید وجود ِ ذی وجود ( اصلا نمی دونم این کلمه چه معنی می ده! همینجوری به

علت تنگ اومدن قافیه استفاده اش کردم!) بله... داشتم می گفتم... نباید وجود ذی وجود

من رو هم در این کشور نادیده گرفت! از وقتی اومدم اینجا هرسال دارن اعلام می کنن

نسبت به سال قبل سرمای کمتری بوده تو کانادا و همین خودش فکر می کنم یکی از

حسنای ورود من به این کشور باشه! حالا نشستم تا ببینم کی بالاخره میان و ازم یه تقدیری

به عمل میارن!

تو این ۲ سال گذشته ماه اکتبر هوا کاملا خوب بوده که همچین چیزی کم سابقه اس! البته

یه مشکلی هم این موضوع داره که انگار هرچی ازینور سرما دیرتر شروع می شه ازونور

بیشتر کش میاد و دیرتر هم گرم می شه هوا! حالا که فکر می کنم می بینم احتمالا به

همین علته که تاحالا ازم تقدیر نشده!

حالا یه کمم از سرمای اینجا بگم... جونم براتون بگه اونطورا هم که فکر می کنین ناجور

نیست! فقط یوخده ازونجوری که فکر می کنین ناجورتره!!!

( برای اینکه تشویش اذهان عمومی نشه(!!) و یه وقت روزی روزگاری کسانی که می خوان

مهاجرت کنن به کانادا احیانا گذارشون اینجا افتاد و این پستو خوندن وحشت نکن، بگم که نه

عزیز دل خواهر! این خبرا هم نیست! تمام مکان های عمومی و حتی اتوبوس و متروها قوی

ترین سیستم های گرم کننده رو دارن و به محض اینکه تو فضای بسته قرار بگیرین از شدت

گرما می خواید لخ*ت شید! من در مورد جاهای سرباز صبحت می کنم که مثلا باید ۲-۳ دقیقه

یه مسافت کوتاهی رو طی کنید تا به ایستگاه اتوبوس و امثالهم برسید! آره عزیز جان...

اینجورا هم نیست! نرو چمدوناتو وا کن و بلیطتو پس بده!)

ولی خب جدا" سرده!!! ( چیه آقاجان؟ خب منظورم همون ۲-۳ دقیقه اس!)

اصلا بهتره من این بحث سرما رو بیخیال شم و دیگه این همه درفشانی نکنم... می دونم که

الان همتون کاملا متوجه شدید که زمستون اینجا هواش چه جوریه و اصلا هم ...گیجه

نگرفتید که بالاخره سرد و طاقات فرساس یا سرد ولی قابل تحمل!!!


 

+ نوشته شده در شنبه 12 آبان1386;ساعت 1:33; توسط یارا; |

 

halloween

 

امشب اینجا هالوین بود و مردم هم با شکل و قیافه های عجیب غریب شدیدا در حال فراری

دادن روح ها بودن! من و دوستمم در راستای امداد رسانی ویژه به شهرداری در تخمین زدن

طول و عرض خیابونای شهر یه کم فعالیت کردیم و کلی هم اشکال عجیب غریب دیدم. روح

دونیمون دیگه کاملا تخلیه شد و تا سال دیگه به امید خدا هیچ روح و جن پری سراغمون نمیاد!

( فلسفه ی این جشن کلا دور کردن ارواح خبیث از زندگی و محل کار و فعالیته خصوصا تو مزارع

کشاورزی که سالها قبل این مراسمو اجرا می کردن و امروزه هم به صورت یه جشن سالانه ی

سرگرم کننده ادامه داره).

بعضیا هم اینقدر ماسکها و گریمای عجیب غریب و ترسناک داشتن که جدا وحشت می کردیم.

اول که رسیدیم داشتیم با دوستم بحث می کردیم که کدوم طرفی بریم که یهو از بیخ گوش من

یه کله ی خونی و صورت درب و داغونِ جذامی اومد جلوی صورتم! هنوز جفتمون داشتیم از

ترس جیغ می زدیم که یهو یه چیز شبح مانند سرتاپا سفیدم از پشت خودشو انداخت رو

دوستم و مثلا شروع کرد به خفه کردنش! اینقدر یه لحظه غافلگیر شده بودیم جدی جدی فکر

کرده بودیم توسط مردگان محاصره شدیم که نزدیک بود زنگ بزنیم پلیس!  خلاصه که یه چند

دقیقه ای هنوز شوکه بودیم و انواع و اقسام ارواح و شیاطین و آدمای له و لورده بهمون حمله

کردن و جیش بندمون کردن تا بالاخره یه کم عادت کردیم! هر چند دقیقه هم یکی می افتاد

دنبالمون و تا قبض روحمون نمی کرد دست بر نمی داشت!

این عاشق دوستم شده بود و هرجا می رفتیم باهامون میومد! هرچیم می گفتیم حداقل رخ

بنما ببینیم چه شکلی هستی می گفت نه! یه وقت ماسکمو بردارم قیافه امو ببینین وحشت

می کنین!!!!

 این خانم هم در پی تحقیقاتی که به عمل اوردیم فهمیدیم گویا از شوهرش تمکین نمی کرده

که این بلا سرش اومده! خدا همه رو به راه راست هدایت بفرماید!

اینم یه تصادف ساختگی جالب بود که تو لحظه ی اول خیلی واقعی به نظر رسید و باز ما

جوزدگیمون زد بالا و نزدیک بود زنگ بزنیم به پلیس گزارش بدیم!

اینم از مراسم هالوین ما!

* برادرم اومده می گه " یه خبر خوب برات دارم! saw 4 هم از شب هالوین اکران می شه!

میای بریم؟"

 اون قمه ی منو شماها ندیدین احیانا؟

**امروز قبل از امتحان دوتا از بچه های ایرانی کلاس که نمی دونستن منم ایرانیم اتفاقی

پشت سر من نشسته بودن و داشتن درمورد تقلب کردن حرف می زدن. برگشتم به شوخی

بهشون می گم " باید به منم برسونین وگرنه لوتون می دم!" چپ چپ نگام می کنن می گن"

زکی! تازه می خواستیم از شما خواهش کنیم یه جوری بشینی ما از روت بنویسیم!" به قول

یه بنده خدایی " مارو بگو با کیا می خواستیم بریم سیزده به در!"

وقتیم برگه هارو گرفتیم دیدم بیشتر سوالارو بلدم! قشنگ رو ورقه ام سنگر گرفتم و دراز

کشیدم شروع کردم به حل کردن. اصلا هم به روی خودم نیوردم که هموطنای عزیزم نیاز

به امداد غیبی دارن و دریغ از رسوندن حتی یه سوال بهشون!

لطف دارید! پست فطرتی از خودتونه!

+ نوشته شده در چهارشنبه 9 آبان1386;ساعت 22:53; توسط یارا; |