تبليغاتX
شکست غم روزگاران خوش است...
 

وای که همیشه اولین روز هفته برای من شکنجه اس! تو تمام دوران مدرسه که شنبه ها

برای من کابوس بود و همیشه یه جور کرختی و بی حالی خاص توام با اضطراب داشتم تو

این روز. حتی اگر درسامم خونده بودم و ترسی از امتحان و درس پرسیدن ِ معلما نداشتم،

بازم شنبه ها برای من حکم روز ِ مرگو داشت! حالا هم که اینور دنیا هستم و روز اول هفته

امون دوشنبه اس، این حالتها تو دوشنبه اتفاق می افتن! حتی با اینکه جوری واحدمامو

برداشتم که دوشنبه ها کلاس نداشته باشم و تو خونه باشم باز هم صبح ها با دلشوره

و نگرانی از خواب پا می شم و تا ظهر این حالتای مُـــذمــَـهل ( زیاد به خودتون فشار نیارید!

این کلمه هیچ معنی نداره و کاربرد شخصی بنده اس!) در من وجود دارن!!!

 

* اره ی ۲ رو هم دیدم! خب می دونین... اینا همه اش فیلمه! آدم که نباید زیاد تحت تاثیر قرار

بگیره! یه عده نویسنده و کارگردان نشستن دور هم و افکار و تخیلات مذمهلشونو ریختن رو هم

و یه فیلم ساختن که ماها رو ۲ ساعت سرگرم کنن! اصلا می دونی؟ وقتی فکر می کنی

همش فیلم بوده و کلی آدم پشت صحنه وایسادن و اینا بازیگرن و واقعا این اتفاقات براشون

نمی افته دیگه نه تنها تحت تاثر قرار نمی گیری بلکه خنده اتم می گیره! تازه در ثانی، اصلا

وقتی فکر می کنی این یارو با اون سرطان و حال بدش که جون داره از کو*نش در میره چطوری

هی به این همه آدم حمله می کنه و تنهایی همه اشونو کول می کنه و برمیداره میاره تو اون

زیرزمین زندانی می کنه، بیشتر می فهمی چقدر این فیلم تخیلیه! تازه بازم اگر به این فکر

کنی که این آدم این همه وسایل عجیب و غریب شکنجه رو از کجا میاره و چه جوری طراحیشون

می کنه بیشتر پی می بری که اصلا نباید تحت تاثیر همچین فیلم مسخره ای قرار بگیری!!!


وقتی من از حال رفته بودم و دقیقا احساس می کردم عین همون دختره آماندا تو یه گودال پر از

سرنگ و سوزن افتاده ام و باید دنبال کلیده بگردم و از اعماق وجودم(!) در حال همزاد پنداری با

شخصیت ها بودم، اینا حرفایی بود که برادرم در نهایت شورانگیزی و در حال باد زدن ِ رنگ و روی
پریده ی من تند تند بهم تحویل می داد !!!! 

 

** عشق یعنی وقتی که با عصبانیت می گی نباید تنها می رفتی و باید صبر می کردی منم

میومدم تا حداقل سرتو می گرفتم تو بغلم که تنهایی درد نکشی...

+ نوشته شده در دوشنبه 30 مهر1386;ساعت 20:16; توسط یارا; |

 

 

* امروز میرزا خان جان ما از صبح زود پاشده بودن رفته بودن دانشگاه برای ثبت نام ترم جدید.

من که دیگه تقریبا ساعت ۱۰ صبح از خواب پاشدم ( حدود ۵:۳۰ عصر به وقت ایران) رسیده بود

خونه. یعنی حدود ۷-۸ ساعت سر پا بوده و بدو و بدو داشته برای برداشتن چندتا واحد. باهاش

که تلفنی حرف می زدم حسابی خسته بود و شاکی از بی برنامگی و هردمبیلی ِ مراحل ثبت

نام. تازه می گفت بهشون گفتن فعلا بعضی کلاسا نه معلومه کجا تشکیل می شه نه زمان

شروعشون مشخصه! اولش خندم گرفته بود از چیزایی که می گفت اما بعدا که بیشتر فکر

کردم ناراحت شدم. حساب کردم برای انتخاب ساده ی چندتا واحد از صبح تا بعد ازظهر معطل

شده و آخرشم جواب درست حسابی نگرفته، کاری که من خودم اینجا ظرف نیم ساعت و با

اینترنت انجام می دم و واحدارو انتخاب می کنم و به همون صورت آن لاین هم پول رو پرداخت

می کنم و همون لحظه ی ثبت نام هم دقیقا می دونم چه کلاسی کی و تو کدوم اتاق کدوم

ساختمون تشکیل می شه!

برقراری همچین سیستمی به صورت همه گیر و تو تمام نقاط سرزمین من حداقل به ۲۰ سال

وقت نیاز داره احتمالا!

** تو ماه هایی که هوا گرمه و همه لباسای باز و خنک می پوشن یکی از تفریحات من اینه که

مدام دنبال حرکت های چشم ِ آقایون محتلف به دنبال خانمایی که لباسای باز پوشیدن باشم.

یعنی مدام دور و اطرافمو به طور ناخوداگاه چک می کنم که ببینم کدوم پسری چشمش دنبال

 کدوم دختریه که لباس باز و لختی پوشیده! وقتی خودم شلوارک یا دامن کوتاه یا تاپ تنمه و

سوار اتوبوس یا مترو می شم، باز هم به طور ناخوداگاه منتظر اینم که ببینم چندتا سر ِ مذکر به

طرفم برمیگرده، پاها و دستای لختمو دید می زنه و با یه لبخند کریـــه تو چشمام زل می زنه و

سرتاپامو برانداز می کنه.

همچین صحنه هایی خیلی کم اتفاق می افته... خیلی کم. چه در مورد خودم چه خانوم های

دیگه که ناخوداگاه (!) حواسم بهشون هست که ببینم مردی نگاشون می کنه یا نه! چیزی که

تو سرزمین من در طول یک روز برای یک خانم حتی با ظاهر معمولی بارها و بارها اتفاق می

افته و با هر بار رفتن توی خیابون از زیر تیغ نگاهای هرزه و متلک های آنچنانی ِ خیلی از آقایون

باید بگذره.

*** تمام فروشگاه های زنجیره ای بزرگ خصوصا فروشگاه های پوشاک و مواد

آرایشی معمولا شعبه های اصلیشون توی مرکز شهر (Down Town) هست و کسایی هم

که تو شعبه های اصلی کار می کنن به نسبت سخت گیری بیشتری برای استخدامشون می

شه و شرایط بهتری برای استخدام شدن باید داشته باشن.

چند وقت پیش برای خریدن یک کرم مرطوب کننده ی صورت رفته بودم تو یکی ازین فروشگاه ها

که بعد از تموم شدن خریدم یه سر هم رفتم به قسمت عطر فروشی. آقای متصدی فروش

پشتش به من بود و داشت با یه مشتری دیگه حرف می زد که بعد از تموم شدن کارش رفتم

جلو وقتی برگشت طرفم که جواب منو بده یه لحظه ی گذرا جا خوردم. موهای کوتاه پسرونه،

ابروهای برداشته و کاملا نازک شده، صورت صاف و تراشیده بدون یک تار موی اضافه، آرایش

کامل چشم با سایه و ریمل و خط چشم، رژگونه و رژ لب قرمز با برق لب، عینک ظریف زنونه،

پیرهن، شلوار، کمربند، کفش واکس خورده و هیلکی کاملا مردونه و چهار شونه داشت. یعنی

ترکیبی کاملا نامتجانس و عجیب. ازین دست اشخاص که تغییر جنسیت دادن یا در حال این

تغییر هستن به وفور اینجا دیدم و بدون هیچ مشکلی در سطح جامعه عین همه ی مردم

عادی رفت و آمد می کنن. البته هرچند این موردی که گفتم برای خودم از همه عجیب تر بود،

چون معمولا همه ی کسایی رو که دیدم یا تمایل کامل به زنان داشتن یا به مردان و این یکی یه

جورایی اون وسط گیر کرده بود. اما با این حال باز هم برام آنچنان ( به خاطر کثرتشون تو اجتماع

و هر روز دیدنشون) تعجب برانگیز نبود و حتی وقتی خیلی محترمانه مثل همه ی فروشنده

های دیگه باهام برخورد کرد و کارمو راه انداخت ناخوداگاه تو دلم براش احترام زیادی قائل شدم.

اما چیری که برام بیش از اندازه جالب بود استخدام همچین شخصی تو اصلی ترین شعبه ی

یک فروشگاه بزرگ بود. سیاست اون مدیر برای استخدام همچین شخصی هرچی که بوده،

مهمترین وجه اش برای هرکسی که تو اون فروشگاه برای خرید می ره اینه که می فهمه

همچین اشخاصی با افراد عادی هیچ فرقی از نظر جایگاه اجتماعی ندارن و حتی می تونن تو

یک شغل خیلی خوب استخدام بشن. چیزی که تو سرزمین من حتی از تصور بیشتر مردمش

هم خارجه و همچین آدمایی رو نه تنها اجتماع طرد می کنه که حتی خانواده هاشون هم از

داشتن همچین فرزندانی شرمزده هستن و هرجور که هست می خوان وجودشونو انکار کنن.

 

ازین دست مثال ها زیاده.... تا دلت بخواد. اما می دونی؟ همه ی اینارو گفتم ولی بازم دلم

آروم نمی گیره... باز هم وقتی دلم برای کشورم، شهرم، محله ام، دوستا و آشناها و عزیزام

تو ایران پرپر می زنه هرچقدرم که این تفاوت ها رو به خودم یاداور می شم باز هم دلم آروم

نمی گیره. نمی تونم خودمو گول بزنم و بگم که من به خاطر این چیزا بود که مهاجرت کردم.

از وقتی اومدم اینجا فکر می کردم که بعد از تموم شدن درسم بر می گردم ایران... و می

دونی جالبش چیه؟ اینکه بعد از دوسال زندگی کردن تو این مهد تمدن باز هم وقتی روراست با

خودم فکر می کنم می بینم دلم می خواد بعد از تموم شدن کارهای مهمم برگردم.

وقتی وارد این کشور شدم همه بهم می گفتن این احساسات مال یه سال اوله و یک سال که

بگذره همچین به همه چیز اینجا عادت می کنی و اینجارو "خونه" ی خودت می دونی که دیگه

محاله فکر برگشتو بکنی... سال اول که گذشت گفتن حالا که بعد از این مدت برگردی ایران و

زندگی اینجا و اونجا رو مقایسه کنی و تفاوت هارو که از زمین تا آسمونه ببینی دمتو می ذاری

رو کولتو برمی گردی همینجا... و من بعد از یک سال و نیم، تو اوج بگیر و ببندهای حجاب و

طرح امنیت اجتماعی رفتم ایران... رفتم و برعکس تمام پیش بینی هایی که اطرافیان می

کردن وقتی از هواپیما پیاده شدم حس " تو خونه بودن" بهم دست داد... حسی که انگار یک

سال و نیم بود که گمش کرده بودم... البته من عاشق هم بودم و برای دیدار دوباره ی

معشوق هم می رفتم... اما با خودم اگر صادق باشم حسی که نسبت به ایران دارم به این

خاطر نیست که معشوق من اونجاس... اون دیر یا زود و به راحتی می تونه بیاد اینجا... اما

حس " خونه و وطن" چیزی نیست که بتونه پرواز کنه و بیاد اینجا...

این بحثیه که همیشه با میرزا باهم داریم و تاحالا هم تو این زمینه به توافق نرسیدیم... اون

می گه تو الان داری اونجا زندگی می کنی و همه ی این افکار یه سری احساسات نوستالژیک

و فانتزی هستن و دیگه نمی تونی برگردی و تو این مملکت زندگی کنی... می گه دیگه شرایط

و مشکلات زندگی تو ایرانو نمی تونی تحمل کنی...دروغ چرا؟ تا قبل ازینکه چند ماه پیش برم

ایران فکر می کردم این حرفش درسته و وقتی برم لابد تفاوت ها خیلی بیشتر تو چشمم

میان...اما وقتی رفتم، چون می دونستم دارم کجا و با چه خصوصیاتی می رم به هیچ وجه جا

نخوردم...نمی دونم... شاید کسایی هم که تو ایرانن این متنو بخونن با میرزا جان ما

هم عقیده باشن...اما خودمو که نمی تونم گول بزنم؟ من هنوزم دلم پیش اون گربه ی ملوسه

که بدجوری گیر شغالای بی رحم افتاده و دارن رگ و ریشه اشو می خشکونن... دلم هنوزم

پیش اون سرزمنیه... سرزمین من...

+ نوشته شده در دوشنبه 30 مهر1386;ساعت 0:45; توسط یارا; |

 

saw

 

برادر من یه آرشیو نسبتا خوب از فیلم های قشنگ و دیدنی داره و خودشم زندگیش به دو

قسمت ِ زنده بودن و فیلم دیدن یا مردن، تقسیم شده!!! من خودم هرچی فکر می کنم که

بفهمم آدم در یک روز چندتا فیلم مگه می تونه ببینهُ به هیچ نتیجه ای نمی رسم جز این که

این داداش ما جزو آدمیزادهای معمولی نیست!

چند وقت پیش هم حوصله ام سر رفته بود هم چند روز پر استرس و سخت رو گذرونده بودم و

شدیدا به تمدد اعصاب احتیاج داشتم. بهش گفتم یه فیلم لطیف و ملایم به من بده برم بشینم

نگاه کنم. حتی اینقدر حالم گرفته بود که گفتم اگرم رومانتیک و عشقی و هندی هم باشه می

بینم! سگ خور! اونم گفت یه فیلم هیجانیه قشنگ هست بیا بشینیم باهم ببینیم. منم که

ترسو!!! کلا فیلم روم زیاد تاثیر می ذاره اگر ترسناک باشه. هنوزم تاثیر فیلم ترسناکی که چند

وقت پیش دیده بودم روم بود! ولی نمی دونم این چه مرضیه که بازم وسوسه می شم برای

دیدن همچین فیلمایی! گفتم " ترسناک که نیست؟" گفت "نه! فقط یه کم اعصاب خورد کنه!"

بعدم نشست و فیلم زیبا و دیدنیه اره (Saw) رو برای من بخت برگشته ی اعصاب تعطیل

گذاشت! البته ترسناک نبود، ولی ازون مدلا بود که به شدت می رفت رو اعصاب و ذهنو به

خودش مشغول می کرد. منم از اول تا سه چهارم نهایی فیلم چهار چنگولی مونده بودم و یه

ریز به خودم فحش می دادم که چرا نشستم دارم همچین فیلمی رو می بینم! دیگه نزدیک

آخراش شده بود که برادرم برگشته می گه " ازینجا به بعدش یه کم اعصاب خورد کن می شه!"

با قیافه ی زار و نزار برگشتم می گم " یعنی تا اینجاش ملایم بود و ازین به بعد تازه می خواد

اعصاب خورد کن بشه؟" باور کنین تنها دلیلم که نشستم و تا آخر فیلمو دیدم این

بود که ببینم بالاخره قاتله رو دستگیر می کنن یا نه! که بدبختانه دستگیر نشد! دیگه وقتی به

اره کردن ِ پای یارو رسید و بعدم فیلم تموم شد من یکی دو کیلو لاغر کرده بودم بس که حرص

خورده بودم و جیگرم آب شده بود!

برای میرزا که تعریف می کردم کلی بهم خندید و گفت" حالا برو ۲ و ۳ اشو ببین، تو ۳ بالاخره

یارو رو دستگیر می کنن دلت خنک می شه!"

حالا الآن می خوام برم بشینم شماره ی دومشم ببینم! کرمم خودتون دارین !!! خیر نبینن
این کارگردانایی که اینجوری با روح و اعصاب جوونای مردم بازی می کنن.

+ نوشته شده در شنبه 28 مهر1386;ساعت 19:8; توسط یارا; |

 

 

  

  

آخـــــیش! بالاخره این قالبو اینقدر دست کاری کردم تا تقریبا اون چیزی شد که می

 خواستم. عکسشو خیلی دوست دارم. شبیه پاییز کاناداس. اینجا پاییز خیلی قشنگی داره،

فوق العاده رنگ وارنگ و شاد. برعکس چیزی که آدم از پاییز انتظار داره اصلا دلگیر و غم زده

نیست.

الانم چندروزه که پشت سر هم داره بارون می باره و برگای درختا از خیسی برق می زنن و

انگار یکی با روغن جلا  رنگشونو برق انداخته. خصوصا که هوا هم زیاد هنوز سرد نشده و

لذت ِ دیدن مناظر قشنگ با حرکات ناموزون بدن ناشی از بید بید لرزیدن ضایع نمی شه!

البته لازم به ذکر و توضیحه که وقتی تو یه جای سردسیر و تو مایه های قطب زندگی می

کنید و تقریبا دارید از رو کره ی زمین می افتید بیرون (!) کمی معانی کلمات هم عوض می

شن! مثلا اینکه من می گم زیاد هنوز سرد نشده یعنی هنوز نرفته زیر صفر و نفست تو هوا یخ نمی زنه و جیشت بین زمین و هوا قندیل نمی بنده!

 

* میرزا خان ما امروز بسی خوش اخلاق و گشاده رو هستن و از هم صحبتی باهاشون بسی

دلمون باغ باغ باز گشت و اصلا و ابدا هم فکر نکنین که کلی باهم گیس و گیس کشی کردیم و

الآنم هیچ کدوممون اون یکی رو نچلوندیم و بر آقتاب پهن نکردیم! اصلا آفتابی نیست که

 بخوایم برش پهن شیم! حالا باید همینجوری خیس خیس بشینیم تا خودمون خشک شیم!

 

+ نوشته شده در شنبه 28 مهر1386;ساعت 11:25; توسط یارا; |

حذف...

+ نوشته شده در جمعه 27 مهر1386;ساعت 17:47; توسط یارا; |

حذف...

+ نوشته شده در جمعه 27 مهر1386;ساعت 17:45; توسط یارا; |

حذف...

+ نوشته شده در جمعه 27 مهر1386;ساعت 17:43; توسط یارا; |

حذف...

+ نوشته شده در جمعه 27 مهر1386;ساعت 17:40; توسط یارا; |