تبليغاتX
شکست غم روزگاران خوش است...
دختر کوچولوی دوستم یه نسبت دوری با کلاغ داره!! هردفعه میومدن پیشمون وقتی برمی گشت و من می رفتم سراغ وسایلم می دیدم تمام چیزای براقم غارت شدن! بعد فرداش مامانش زنگ می زد و با کلی خجالت و کوچیک بزرگ شدن می گفت که فلان چیزت تو وسایل دخترم جا مونده و حالا برات میارم. رومم نمی شد بهش بگم خوب عزیز جان تو که اخلاق بچه اتو می دونی قبل از ترک مهمونی بی زحمت جیب و کیفشو بگرد که بعدشم اینجوری با این راه دورت تو زحمت نیفتی! بالاخره بچه کوچیکه متوجه نیست چی کار می کنه دیگه! والا!! به خاطر همین ایندفعه با خودم قرار گذاشتم وقتی اومدن پیشم قبل از رفتنشون یواشکی کیف دخترکو بگردم که زحمت مامانشم کم کنم!(هر کی گفت چه بی شرم درست گفت!!!) حالا سرشبی که اینجا بودن قبل از رفتنشون با هزار جینگولک بازی کیف دختره رو زودی بردم تو اتاق و توشو گشتم و دیدم بـــه!!! یه انگشتر گل درشت براق و یه جا سوییچی نگین دار و یه برق لب و یه خودکار سیلورمو بلند کرده!! زودی برداشتمشون و راضی و خشنود از فتحم برگشتم تو سالن و کیفو دادم دست بچه و بدرقه اشون کردم دم در که تو چارچوب در دیدم یا حضرت عباس! بچه هه داره در کیفو باز می کنه!! تقریبا هولشون دادم بیرون و با نیش باز هی می گفتم "قربان شما!! خداحافظ!" که یهو دخترک ونگش درومد که "ring ام نیست!!! مامان خاله ring منو steal کرده!!!" قیافه ی منم اون لحظه احتمالن شبیه اسب خوش خنده شده بود بس که هی سعی می کردم هرهر بخندم! بالاخره هرجور بود فرو(!) کردمشون تو آسانسور و در همون حال به سوت زدن هم ادامه می دادم! ولی فهمیدم زرنگ تر از منم هست گویا!! چسقل بچه دزدمونم کرد!!!

*سر کلاس دینامیک استاد مشغول حل کردن یه سری مساله ی سخت بود و دیگه کم کم مخمون داشت می رفت به سمت لنت و روغن سوزی که یکی از پسرای ایرانی برگشته خیلی جدی می گه "sir! my hands on your skirt! my father came out!!!!" قیافه ی بچه ها که اول همه باهم سراشون برگشت طرف پاهای استاد که دامن احتمالی رو پیدا کنن و بعدم شلیک خنده ی نصف کلاس که ایرانی بودن هنوزم به خنده ام میندازه!

**تو ساختمونمون دارن یه عالمه نوسازی و رنگ و نقاشی انجام می دن که از چند وقت پیش از طبقه ی پایین شروع کردن و حالا هم رسیدن به طبقه ی ما. جدای از سر و صداها که حالا بماند اونطرف، گرد و خاک شدیدی که از سمباده کشی درا و دیوارا یه سره تو خونه پخش می شه اونطرف تر!! هی همه جا رو گرد گیری و تمیز می کنیم دو ساعت بعد دوباره به قد من خاک نشسته رو وسایل خونه! حالا قرار شده با داداشه شیفتی وایسیم جلوی در فوت کنیم بلکه کمتر خاک بیاد تو خونه! فوت اضافه ندارین بفرستین طرف ما احیانن؟!

+ نوشته شده در جمعه 27 اردیبهشت1387;ساعت 23:57; توسط یارا; |

یعنی این هوای جیگر و خوشگل آفتابی رو فقط باید گازید و بلعید و بغلید و لذتید و زندگید!! این درختای خوشگل و سرسبز نارنجی و صورتی و گلای لاله ی زرد و قرمز رو هم که همه ی شهرو رنگی رنگی کردن رو هم باید قورتید! این مردمی رو هم که دیگه از اول می تا آخر آگوست یه سره لخت می شن و کف پیاده رو دراز می کشن آفتاب بگیرن یا یه توی کافه های خیابونی پلاسن باید ریخت تو دریا کلهم اجمعین! والا حیفه کنار این همه گل و بلبل و نقش و رنگ و طرح یه گردن کلفت پشمالو لخت کف خیابون در حال گرفتن حمام آفتاب نشسته باشه و تصویرش چشتو بزنه! اصلا هارمونی منظره رو بهم می ریزن اینا!

* دوستم دیروز می گه "تمام زمستونو آدم غصه ی هوای سردو می خوره، تابستونم که می شه آدم باز غصه ی زود تموم شدن هوای گرمو می خوره!" می گم " قسمت اول که تو زمستون غصه ی هوای سردو می خوری طبیعیه و نشون از آدمیزاد بودنت داره! منتها قسمت دومش که تو تابستونم غصه ی زود تموم شدن گرمارو می خوری نشون از داشتن ژن ایرانیت داره!!"

** سر یکی از درسا راجع به سیاست امریکا و انتخابات ریاست جمهوری بحث بود که یهو یکی از پسرای ایرانی کلاس به طور خیلی بی ربط و احمقانه ای شروع کرد به مسخره کردن ایران و مردم ایرانی و سیاست های دولت ایران! بعدشم قیافه های تعجب زده ی همه و سوالای پشت هم بود که می کردن و اصلن بحثی که راجع به امریکا و سیاستش بود فراموش شد!! منم دوستام به صندلی میخ کرده بودن که یه وخ پانشم بزنم از عصبانیت دل و روده ی یارو رو به گوشاش پیوند بزنم! ماها خودمون همه امون می دونیم چی چی هستیم!! ولی این خود زنی اونم جلوی یه عده اجنبی(!) واقعن بی شرمانه اس! وقتی دیدم نمی شه سر کلاس و جلوی جمع به حسابش برسم و مجبورم هی در لفافه باهاش بحث کنم حواله دادمش به بعد از کلاس. آخر کلاسم داشتم می رفتم بیرون دوستم برگشته می گه" فقط اگه کارتون به کتک کاری رسید یه ندا بده من در برم!!" که رفتم بیرون دیدم جا تره و بچه نیست و طرف فلنگو بسته! حالا از دیروز تاحالا مونده اینجا(دقیقا همینجا!! نه! یه کم بالاتر!!! اهان! همونجا)ی گلوم کار این پسره ی مزدور وطن فروش تا هفته ی بعد برم یه گوشمالیش بدم!

***این ترم فقط سه روز در هفته ولی از صبح تا شب کلاس دارم و وقتی می رسم خونه واقعن نیاز دارم بیان با تابوت ببرن تو تختم خاکم کنن! حالا من موندم اونایی که هم کار می کنن هم درس می خونن یا اول کار می کنن بعد درس می خونن یا اول می رن سر درس بعد می رن سر کار یا کلن کار و درسو با هم می کنن چه مدلی زندگیشونو هندل می کنن!!! من حتی حال ندارم شبا از شدت خستگی غذای تو دهنمو بجوام! اونوخ چه جوری بقیه می تونن به کارای خونه یا بیرون خونه اشون برسن؟!

**** عشق یعنی وقتی که در مقابل شیطنتای من با خنده می گی "دیگه چقدر می خوای دل ببری"؟!

+ نوشته شده در چهارشنبه 25 اردیبهشت1387;ساعت 20:20; توسط یارا; |

تو تموم کردن سه تا چیز به شدت خسیسم! کتاب فارسی، قسمت های دیده نشده ی فرندز، لواشک و آلبالو خشکه ی از ایران رسیده!!!

* امروز اینجا روز مادر بود. به داداشه که بیرونه زنگ زدم می گم "حواست باشه وقتی با مامان حرف می زنی بهش تبریک بگیا". می گه " من همین چند وقت پیش بهش تبریک گفتم!" می گم "دانشمند اون تبریک عید بود!!" می گه "نه اونو که می دونم! منظورم اون تبریک بعدش بود!!" با حرص می گم" کشکول! اون تبریک سالگرد ازدواجشون بود!!" می گه "ای بابا! پس اینی که چند روز بعد باید بگم چیه؟!" با جیغ می گم " ابله! اون تبریک تولد مامانه!!" یهو می زنه زیر خنده می گه "حرص نخور بابا. صبحی زنگ زدم تبریک گفتم، از طرف توام عذرخواهی کردم که یادت رفته تبریک بگی!!!!"
هر بلایی بیارم سرش کمه! من زنگ زدم به اون یادواری کنم، اونوقت اون برای خود شیرینی از طرف من عذرخواهیم کرده که یادم رفته به مامانم تبریک بگم!
وقتی برگشت دونه دونه موهاشو کندم پیوند زدم به کف پاش!

+ نوشته شده در یکشنبه 22 اردیبهشت1387;ساعت 18:56; توسط یارا; |

ملا نصرالدین یه خری داشت که یه روز صبح از خواب پا می شه و می بینه دزدیدنش! همه ی اهل محل جمع می شن که دلداریش بدن و راجع به این دزدی حرف بزنن. یکیشون می گه "تقصیر ملانصرالدینه که در طویله رو خوب نبسته دزد اومده خرو برده!" یکی دیگه می گه "تقصیر طویله سازه، قفله این در طویله رو جوری نساخته که هرکس نتونه بازش کنه!" اون یکی می گه "تقصیر این پاسبون شبه که حواسش نبوده و اومدن خرو بردن!" آخر سر ملانصرالدین بر می گرده می گه "آره! انگار تقصیر همه هست الا اون دزدی که اومده خرو دزدیده!!!"
یه کم حکایت آشنایی نیست به نظرتون؟! همه امون همیشه می خوایم توی موقعیت های از پیش تعیین نشده فقط دنبال مقصر بگردیم! یعنی برامون خیلی راحت تره که دنبال مقصر بگردیم تا دنبال راه حل! خیلی بده ها!!! یعنی ازون بدیهای هیولایانه!

* می گم چه جوریاس که دختری که تا همین چند ماه پیش دوست جون جونیت بوده و جیک و پوکش باهات یکی، حالا که داره ازدواج می کنه یهو زده اون کانال کلن؟! یعنی ازدواج کردن اینقدر باد دماغ آدمو زیاد می کنه افاده به دور خدا طبق طبق؟! اولین نفرم نیستا! خیلیای دیگه رو هم دیدم و شنیدم این مدلی!!! خودمونیم... بعضی از اخلاقای دخترونه هم گاهی واقعا ت*خمیه!

** پریروز تو اخبار یاهو دیدم از تابوی عشق یه خواهر و برادر تو انگلیس نوشته! و اینکه از طرف دولت و اجتماع هم شدیدن داره باهاشون برخورد می شه و حتی از نظر قانونی همچین رابطه ای نباید باشه و خلاف قانونه.
مردم محترم دنیا شماها چتونه احیاین؟!! اون از اون مرد اتریشی انسان نما و فاجعه ای که سر دخترش اورده، اون از عشق پدر و دختر استرالیایی، اینم از این یکی!!!! پـــــــــــــــــوف!

+ نوشته شده در جمعه 20 اردیبهشت1387;ساعت 20:49; توسط یارا; |

دیشب بعد از مدتها که یه سری فیلم ایرانی دانلود کرده بودم وقت شد و هوس کردم بشینم ببینمشون. بدون استثنا هر سه تاشونو بعد از دیدن ۱۰ دقیقه ی اول قطع کردم بس که مذمهل بودن! کارگردانا و بازیگران محترم ایرانی نکنید این کارارو!!! والا همون دوزار خلاقیت و زیبایی و قشنگی فیلماتونم دیگه رفته لالا! آخر سرم با با داداشه نشستیم یه فیلم جدید از ایرج قادری دیدیم. ایرج قادریم که مادر به قربونش کلن هنوز تو فضای همون قیصر و کشتــــــــــــــــــــیش و نقس کش و ایناس! بعد از تموم شدن فیلمُ من و داداشه رو هم جو گرفته بود هیولا!! پاشده بره بخوابه می گه "با اجزتون آبجی.. رخصت" می گم "نـــــــــه... نرو!!! تو باید بمونی!!! منو تنها نذار...آه" می گه " نه  دیگه... اصرار نکن... باید برم...بذار برم دنبال سرنوشتم... آه!" می گم "خیلی خوب پس حالا که داری می ری این آشغالارم ببر بذار گاربج بعد برو دنبال سرنوشتت.. آه !" برگشته می گه " آه که تو موقع مردن منم رو تابوتم این کیسه ی آشغالارو می ذاری که با خودم ببرم!!!"

* این ترم یه استاد ادبیات و نگارش انگلیسی داریم که یعنی خود خاله ریزه اس! بعد در کنار  قلقلی بودن و کلن سرخوش بودنش موقع حاضر غایب کردن هرکی که غایبه با خودش به فارسی می گه "نیست"! وقتی داره حرف می زنه اگر من یا اون یکی دوست ایرانیم بپریم وسط حرفش و بخوایم ازش سوال کنیم به فارسی می گه "وایسا! تموم نشده!!" اگرم از دست کاراش و حرفاش هی بخندیم بهمون می گه "ساکت بشین!" کلن مارو شرمنده ی خودش کرده بس که فارسی بلده و علاقه مند به ایران و خصوصا تهرانه! وقتیم می پرسه فرق تهران و مونترال چیه ما سعی می کنیم سوت بزنیم!!! چون نمی دونیم چه مدلی باید فرقهارو براش بر بشمریم! آخر سر برگشته هر هر می خنده می گه "نمی خواد به خودتون زحمت بدین من پدرم چندین سال تو دانشگاه تهران استاد ادبیات انگلیسی بوده! می دونم ترافیک خیلی وحشتناکی دارین!"
حالا باز شانس اوردیم فقط همینقدر از فرقهارو می دونه و بازم آبرومون درز گرفته شد جلوی این اجنبی ها! 

** یه ایمیل برام اومده بود با موضوع "درمان قطعی برای جوش های صورت" با راهکارهایی در حد آفتابه مسی با این مضمون که: کلن گز و شکر (!) اضافه نخورید که جوش نزنید! حالا اگرم گز خوردین و جوش زدین اصلا بهش دست نزنین! بعد برید داروخونه از دکتر داروخونه بخواید بهتون یه کرم برای درمان جوش معرفی کنه! اگر بازم جوشتون خوب نشد دیگه باید به پزشک مراجعه کنید!!!
ملت همیشه در صحنه ی خلاق! مارو عرقگیر کردین با این راهکاراتون!!

*** معلم های جغرافی یادتون به خیر... کجایید که ببینید چه نوگولان شکوفایی رو تحویل جامعه دادید!!!
where is Iran? link آدم نمی دونه بخنده یا بگریه!!!

+ نوشته شده در دوشنبه 16 اردیبهشت1387;ساعت 20:44; توسط یارا; |