تبليغاتX
یارا نویس ها

یارا نویس ها

گاهی وقتا کوچکترین اتفاقات می تونن سر حالت بیارن و روزتو بسازن. مثل اینکه وقتی صبح اول صبح از خونه می زنی بیرون و تو این هوای دیوونه ی این موقع سال که یه لحظه سرده و ابری و یه ساعت بعد گرمه و آفتابی، وقتی باد خنک بهت می خوره حس کنی اندازه لباس پوشیدی و امروز نه قراره بید بید بلرزی، نه شرشر عرق کنی !! (هجو ترین لباس پوشیدن اصلا مخصوص این فصل ساله تو این کشور! واقعا مدیه برای خودش! مثلا تی شرت می پوشن-می پوشیم!- با شالگردن و چکمه! یا ژاکت و کلاه با دمپایی!! کلی باحاله برای خودش! البته این ربطی به موضوع نداشت، ولی اگر نمی گفتم گیر می کرد تو گلوم !)
وقتی داری قدم زنون از هوا لذت می بری و می ری طرف خیابون اصلی و از دور می بینی اتوبوست اومده تو ایستگاه و اگرم بدوئی بهش نمی رسی، ولی یهو اتوبوس هوس می کنه سرجاش چند لحظه وایسه و بعدم چراغ قرمز می شه و مدت طولانی تری سر چهارراه می مونه و تو خیلی راحت بدون اینکه حتی بدوئی می رسی بهش کلی سرحال میای و روزت ساخته می شه.
وقتی صبح قبل از رفتن نامه ی دوستت از ایران می رسه و خوندن حرفاش و دیدن دستخطش کلی خاطره رو برات زنده می کنه، روزت ساخته می شه.
وقتی صبح قبل ازینکه خودت بیدار شی بهت زنگ می زنه و صبح به خیر می گه و هی ناز می کشه که پاشی بری دستشویی رو مفتخر(!) کنی و خوابو از سرت بپرونی، بازم روزت ساخته می شه.
وقتی صبح قبل از رفتن سر کلاس یه لیوان فرنچ وانیلا با دونات می خوری و خوابو از سرت می پرونی و کامتو شیرین می کنی، بازم روزت ساخته می شه و پر می شی از انرژی.

اینجور موقع ها اینقدر احساس خوشی می کنی که دلت می خواد همش بگی سلام زندگی! همه امون ازین خوشی های کوچیک داریم که روزمونو بسازن، مگه نه؟

+ نوشته شده در  جمعه 3 مهر1388ساعت 22:23  توسط یارا  | 

چرا هیچ کس ازینکه شهره آغداشلو امی (emmy awards) برده حرفی نمی زنه؟؟ من که خودم اصلا نمی دونستم نامزد شده. دیشب داشتم از سر شکم سیری و بیکاری و بیشتر برای دیدن لباسای خانما امی رو نگاه می کردم که یهو دیدم جزو کاندیدای نقش دوم زن شهره آغداشلو رو هم اسم بردن و بعدم که جایزه رو برد کلی ذوق زده شدم.

هم حرف زدنشو اون بالا موقع تحویل گرفتن جایزه خیلی دوست داشتم، هم لباسشو هم دستبند سبزشو !

 

برای کسایی که نمی دونن، می شه گفت امی ورژن تلویزیونیه اسکاره. اسکار مراسم فیلم های سینماییه و امی مراسم فیلم ها و سریالای تلویزیونی و هر سالم داره به شکوهش اضافه می شه و سعی دارن امی رو هم در سطح اسکار تو دنیا مطرح کنن چون به هرحال تلویزیون هم بخش خیلی بزرگ و مهمی از دنیای تصویره.
شهره آغداشلو هم برای بازی تو فیلم house of saddam در نقش زن اول صدام حسین کاندید شده بود که جایزه رو هم برد خوشبختانه.

این لینک توضیحات راجع به لباس و جواهراتش و حتی دستبند سبزش.
اینم لینک توضیحات راجع به فیلمش و کاندید شدنش در امی.

وقتی اسمشو اعلام کردن گوینده به عنوان مشخصات شهره آغداشلو، گفت که متولد ایرانه و تو تهران به دنیا اومده. کاشکی می شد همیشه اسم ایران اینجوری به خوبی و تو بردن جوایز مهم اعلام بشه...

+ نوشته شده در  دوشنبه 30 شهریور1388ساعت 12:37  توسط یارا  | 

نمی دونم چند بار دیگه باید تو زندگیم پیش بیاد تا متوجه شم پشت هر اتفاق به ظاهر بد یا غیر منتظره یه چیز خیلی خیلی خوب منتظرمه، اونقدر خوب که بهم نهایت حس خوشبختی رو بده و باعث بشه بخندم به همه ی حرص هایی که سر اون موضوع خورده بودم و خودمو سرزنش کنم که چرا اصلا می خواستم از اتفاق افتادن همچین چیزی جلو گیری کنم ! مگه خر مغزمو گاز زده بوده که می خواستم همین چیز خوبی برام اتفاق نیفته !! یعنی درست همون موقعی که کله امو کردم رو به آسمون و با خط و نشون به خدا گفتم "داری گندشو در میاریا" و دلم خواسته برم یه مشت تو چونه اش خورد کنم، همچین اوضاع عوض شده و از بدترین حالت به بهترین حالت چرخیده که خودمم انگشت به دهن موندم! ولی بازم که آدم نمی شم ! دفعه ی بعدم اگر یه ذره اوضاع بر وفق مرادم پیش نرفت لابد می خوام بازم برم اون بالا حالشو بگیرم!
خدا جون، ما خیلی مخلصیما، غر و قاشمو نبین :)

+ نوشته شده در  دوشنبه 30 شهریور1388ساعت 8:47  توسط یارا 

به نظر من پدر مادرایی که خیلی به بچه هاشون گیر می دن و همش انگشت تو چشم بچه هاشون می کنن و از همون دوران نوجوونی تا خرس شدگی بچه هه ولش نمی کنن و یه سره می خوان یا چکش کنن یا بهش امر و نهی کنن و محدودش کنن، خود مامان باباهه باهم خیلی مشکل دارن. یعنی دو حالت داره. اگر پدر مادره سرشون تو کار همدیگه(!) باشه و سرشون گرم هم باشه و باهم خوش باشن، اون استرسو به بچه نمی دن و صبح تا شب روش فوکوس ندارن، دق مرگش نمی کنن، همین که می ره و میاد بهش گیر نمی دن. یعنی اصلن نصف وقتشون تو خونه به همسرشون می گذره و فرصتی برای این گیر دادن های الکی ندارن ولی وای به وقتی که خود پدر مادر سرشون به هم گرم نباشه، خصوصا مادر. به نظر من مادر یه خانواده هرچقدر از شوهرش دلسرد تر باشه، بیشتر به بچه ها وابسته می شه اونم وابستگی از نوع بد. هم بچه ها رو نمی ذاه به استقلال شخصیتی برسن و آزادشون نمی ذاره هم خیلی زیاد و بیش از حد بهشون گیر می ده چون تو خونه سرش به شوهرش گرم نیست و برای اینکه بیکار نمونه برای خودش اینجوری سرگرمی جور می کنه !
من خیلی تو دوستام می دیدم بچه هایی که همیشه از روابط خوب پدر مادرشون می گفتن و کلا آزادتر بودن، و بچه هایی که والدینشون رابطه ی سردتری داشتن و به همون نسبت هم آزادی هاشون محدود تر بود و درد سرشون با پدر مادر بیشتر.
هوم؟ نظر شما چیه ؟

+ نوشته شده در  یکشنبه 22 شهریور1388ساعت 2:27  توسط یارا  | 

فضولی کردن ماها تو کار هم و دخالت های بیجامون و انگشت تو چشم هم کردن و به روی همدیگه آوردن یه سری از مسائل که اصلا بهمون ربطی نداره و دلیلیم نداره که عنوان شن، فک کنم تو ژنتیک ما شرقیا مونده !( حالا دیگه خواستم یوخده هوای خودمونو داشته باشم نگم فقط ما ایرانیا !! چون کم ندیدم عربا و چینیا و هندیا و حتی روسیایی که فضولن و می خوان سر از کارت در بیارن ! ولی خوب دروغ چرا! بیشتر منظورم به خودمون ایرانیاس !!) 
حتی اینور دنیا که شما اگه فک کنی اونایی که اومدن اینجا کمی فرهنگشون متفاوت شده خیلی بیخود کردی و اشتباه کردی! ماها اگه این فرنگستونیارو شبیه خودمون نکنیم، خودمون شبیه اینا نمی شیم !! بارها شده از ترس این مردم خواستیم چیزی رو پنهان کنیم که حرف توش در نیارن، نخواستیم کل شهر ازش خبر دار بشن ولی اینقدر فضولی کردن و از خودتم که نتونستن چیزی در بیارن، از دور و وریا و اطرافیانت حرف کشیدن که یه وقت ندونسته از دنیا نرن! خصوصا که جامعه ی ایرانی اینجا هم کوچیکه و جمله هنوز تو راه حلقتونه که برسه به زبون، اونوخ اونور شهر دارن راجع به همون جمله هه غیبت می کنن و در حال رد شدن از چهلمین کلاغن ! ماشالا سرعت عملیم داریم برق آسا! توپ!! شما یه ف بگو، اون رفته نشسته تو فرحزاد دوسیخ جیگرشم خورده الان داره آروغ بعد از کبابشو می زنه ! یه مشکلی داری، مثلا دستت زخمه و به هزار و یک علتم نمی خوای کسی بدونه یه پارچه انداختی رو زخمه که بپوشونیش. اصلا نمی تونن رد بشن و حرفی نزنن! حتما باید انگشت تو چشت کنن و به روت بیارن که می دونن!! نمی تونن وانمود کنن که نمی دونن که ! حتما باید اطلاعاتشونو به رخت بکشن ! اولی رد می شه با قیافه ی مادر مرده ها می گه "الهی بمیرم ! کی زخم شد این دستت؟" دومی رد می شه "می گه دکتر خوب می خوای؟" سومی میاد می گه " راست می گن زخم شده ؟؟ شنیدیم مث اینکه دستت نبوده ها ! یه جای دیگه ات بوده!! آره؟؟؟" چهارمی رد می شه باهات تازه همدردیم می کنه! می گه "شوهر نوه خاله ی عموی منم همین جای دستش زخم شده بود ولی طفلی مرد! حالا تو نگران نباشیا!! اون مرد، ایشالا تو حالا حالاها زنده باشی !!!!"
همینجور بگیر برو الی ماشاالله! کی ما می خوایم درست بشیم خدا هم خودش نمی دونه !

+ نوشته شده در  جمعه 13 شهریور1388ساعت 22:1  توسط یارا  |